تبليغاتX
کتابت

 

                    

مي‌گويند،‌ بلا و مصيبت آمده تا در خانه مردم! مي‌گويند، حال شهر خوب نيست و اين ره كه مي‌رويم، انتهايش به مصيبت است! مي‌گويند، آذر و دي ماه را بايد سياه‌ماه‌هاي تهران ناميد! مي‌گويند، تعطيلي مدارس و يك عزم ملي براي ايستادن برابر فاجعه، ضروري است و... بعضي‌ها هم همه اين‌ها را مي‌شنوند، سري تكان مي‌دهند و مي‌گويند: عجب روزگاري شده!

***

«حاج‌علي» نام تازه‌اش بود ميان دوست و آشنا، در و همسايه. سفري يك‌ساله به قصد زيارت خانه خدا، خلاصه يكي از بركاتش اين بود كه «كل‌علي» را ديگر همه «حاجي» صدا مي‌كردند و به اين رسم همه پايبند بودند جز يكي كه هر از گاهي ميان جمع«كل‌علي» ‌مي‌خواندش و انگار آب يخ برسر تازه‌حاجي مي‌ريخت.

«حاج‌علي» چون اوضاع بدين منوال ديد، سفره‌اي انداخت مفصل و رنگين تا به تدبيري اين عادت از سر دوست بي‌مبالاتش بياندازد. پس چون بر سر سفره نشستند و رفيق خوردن آغاز كرد، حاج‌علي به خاطره گفتن از سفر پرداخت و هر از گاهي بي‌ربط و با ربط بر عنوان«حاجي» پاي ‌فشرد: «جانم برايت بگويد رفيق كه در مسير حجاز، جايي يكي سرش به كجاوه خورد و دهان باز كرد چنين! همسفران فرياد برآوردند كه حاج‌علي از آن روغن عقرب بياور و چاره‌كن. چون چنين كردم باز ندا برآوردند كه خدا يك، در دنيا و صد، در آخرت تو را بدهد حاج‌علي! يك جاي ديگر در مدينه كه مشغول قرائت و زيارت بودم، يكي بلند ندا برآورد كه سلام‌عليكم يا حاج‌علي! خدا مي‌داند كه گمان بردم شماييد، همان‌جا نايب‌الزياره شدم... سوار كشتي بوديم كه 2نفر نزاع‌شان گرفت و مانده بود خون يكديگر بريزند، جماعت ندا دادند كه حاج‌علي! بيا و واسطه ‌شو، افتادم ميانه دعوا و ماجرا را ختم به خير ساختم، باز همه در گوش هم مي‌گفتند خدا خيرش دهاد حاج علي را، حاجي اين فتنه را خواباند. حاج‌علي....»

 خلاصه گفت ‌و گفت ‌و گفت تا رسيد به خاطرات مقابل در خانه‌شان: «همه اهل محل با قرابه‌هاي گلاب آمدند و صلوات... يك‌صدا مي‌گفتند حاج‌علي زيارت قبول، حجكم‌مقبول حاجي، سعيكم‌ مشكور حاج‌علي... اما چشمت روز بد نبيند رفيق! كه چون پاي به منزل نهادم، مادر بچه‌ها كه چشم در چشمم دوخت ناله برآورد؛ حاج‌علي‌جان... همين را فقط توانست بگويد و از حال رفت.

اين‌جاي ماجرا كه رسيد، ديگر خاموش شد تا تاثير سخن را بر رفيقش ببيند، رفيق كه سفره را روفته، همان‌طور كه دست با فرش‌هاي دستباف حاجي تميز مي‌كرد، سري تكان داد و گفت: «‌عجب سرگذشتي داشتي، كل‌علي»!

***

9سال گذشته از بيستمين قرن، همان زمان كه آدمي گمان مي‌برد، بلا و مصيبتي نيست كه مهار نشده باشد و تازه سخت‌ترينشان چون HIV هم به پشتوانه اين ذهن جست‌وجوگر در سراشيبي افتاده، ناگهان قائله‌اي در گوشه دنيا به نام H1N1 راه افتاده و به چشم برهم‌زدني عالم را زمين‌گير مي‌كند. اين درس روزگار است انگار براي آدمي تا از خاطر نبرد هميشه نمي‌توان سرنوشت را از سر، نوشت. گاهي سرنوشت چنان نوشته مي‌شود، قاطع و سريع كه در خيال هم نمي‌گنجد. منتها قربانيان اين تقدير محتوم را خودمانيم كه انتخاب مي‌كنيم، كم يا زيادش ديگر به تدبير ما معين مي‌شود نه به تقدير مطلق. چنين است كه وقتي هر هفته خبر از مبتلا شدن هزاران هموطن به اين بلاي كشنده را روايت مي‌كني، وقتي تلاش شبانه‌روزي و گسترده در بسياري از نقاط دنيا براي مواجهه با اين شرايط را حكايت مي‌كني، وقتي مي‌بيني كه اين‌جا گاه، هنوز اندرخم اختلاف فلان سازمان و بهمان وزارتخانه براي متولي شدن و نشدنيم، ياد آن رفيق‌مان مي‌افتيم كه بعد از تمام ذكر مصيبت‌ها، پرت از ماجراي سري تكان داده و مي‌گويد: عجب سرگذشتي داشتي كل‌علي!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

        

                                         

مي‌گويند روزي حضرت مولانا –كه به يقين كسي را نمي‌توان يافت، مشكوك در كمال و حكمتش- اطرافيان را ندا داد كه آن «قلف» را بياوريد! و ادامه كه فلاني ظاهرا به فلان عارضه «مفتلا» شده است! از اطرافيان يك نفر ايشان را ندا داد كه اي بزرگوار تا آن‌جا كه ما مي‌دانيم «قفل» صحيح است، نه «قلف»! فلاني را هم بايد گفت كه به عارضه‌اي «مبتلا» گشته نه«مفتلا»! مولانا پاسخ فرمورد: «همين‌طور است كه مي‌گويي، منتها چنين سخن مي‌گويم چون عزيزي-از مردم عادي- حضور داشت كه يك‌بار در جمعي «قلف» و «مفتلا» به زبان آورده بود. چنين سخن، به احترام مردمان است كه به گمانم اغلب اسماء و لغات حق آن‌ها بوده از ابتداي خلقت و حق‌شان هم باقي است».

اين، نوع احترام و ارادت مولاناست؛ صاحب سخن و انديشه و حكمت به مردمان. مولانا كه آن‌چه مولانايش ساخت يكي هم همين توانمندي‌ها و توفق بر كلام و بيان بود. او چنين به احترام مردمان، سخن ديگر مي‌گويد و گفتار متفاوت تا يادآور شود، اگر اهل ياد گرفتن باشيم، حرمت مردم و ادب نگاه‌داشتن در برابرشان مهم‌تر از هر آن چيزي است كه اصل بزرگي مي‌دانيم.

در سايه آن لطف تو، آخر گشايم قلف تو

در سرنشسته الف تو، زان طره آويخته

***

چه موجب تلخكامي است، اما آن‌گاه كه ميان روزمرگي‌ها، همين مردم از خاطر بروند و فراموش شود كه اگر امروز جايگاه و پايگاهي- كوچك و بزرگ- فراهم گشته، ثمره اعتماد و انتخاب همين‌هاست.

همين‌ها كه اگر امروز راهي به رويشان بسته بماند، زندگي‌شان از مدار آرامش خارج شود، فقر بر درب خانه‌شان بكوبد يا هر نفس بيماري و مصيبت فروبرند، به يقين جايي بايد پاسخگو بود و روزي حرارت عذاب و تقاص را به جان خريد.

چه سخت است، پذيرفتن اين‌كه با تمام آموزه‌ها و بزرگ‌نكته‌هاي نبشته شده بر صفحات تاريخ، باز پيدا شوند كساني كه به هنگام هر مجادله و معامله‌اي، مردم را ناديده گرفته و گمان برند كه چرخ‌روزگار، چنين خواهد گشت و از آستين عدالت، دستي بيرون نخواهد آمد. چه عجيب است اين گمان كه اگر نفع مردم را معطل بازي‌هاي خود ساختيم، سلامت‌شان را فداي اشتباهات‌مان كرديم، سرمايه‌شان را سرمايه استمرار جايگاهمان نموديم، آبي از آب تكان نخورده و مي‌گذرد به چشم برهم زدني، بي‌هيچ عقوبت!

مي‌گويند: حاكمي بود، عادل. چون از تاجري خطا سرزد و به موجب آن حق‌الناس به چاله افتاد، فرمان داد كه از ميان سه‌عقوبت يكي را برگزيند؛ يا يك من پياز تند و سرخ را مقابل چشم مردم بخورد، يا درد صدضربه تركه در آب‌خوابانده ‌شده را به جان بخرد و يا تمام پول‌هايي كه تباه كرده را به شاكيان بازگرداند. تاجر خطاكار ابتدا پياز‌خوردن را برگزيد. مقابل همه نشست و پيازهاي تند و بي‌مروت را يك‌به‌يك به دندان كشيد تا چون‌ كار به ميانه رسيد ديگر تاب و توان از كف داد و فرياد زد كه چوب ‌تر بياوريد، اما تحمل درد و سوزش تركه‌هاي پياپي هم كار او نبود. چندتايي كه بر كمر و گرده‌اش وارد شد، گريان ندا برآورد كه پول مي‌دهم، پول همه را.

تاجر خطاكار آن روز هم پياز خورد، هم چوب و هم پول داد تا سال‌ها و قرن‌ها، خطاكاران را يادآور شود عدالتي هست و محاسبه‌اي در حراست از جان و مال و آبروي «مردم» كه گريزي از آن نداريد كه هم زبان‌ سرخ‌تان را خواهد سوزاند، هم جان ضعيف‌تان را به بلا دچار خواهد كرد و هم درنهايت هر آن‌چه از راه غير گرد آورده‌ايد را به صاحبش باز خواهد گرداند. براي آنان كه در خانه‌اند، همین يك قصه هم بس است.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

                                     

هر چه همه بگويند؛ دزدي، دزدي است و فرق نمي‌كند كسي دزد خزانه حكومت باشد يا تكه‌اي نان، باز هم به عالم واقع بايد پذيرفت كه دزدي هم براي خود مراتبي دارد و آثار شومش بر مردمان متفاوت. چه، از قديم هم ميان شاه‌دزد و دزد تفاوت‌ها گذاشته و بدين‌سان ميان دزد لامروت  و آن‌كه مال مردم مي‌برد و اما از هستي ساقط‌شان نمي‌كند، تميز قايل شده‌اند. محاسبه عقوبت‌شان هم به يقين در بارگاه عدل‌الهي متناسب با آثاري خواهد بود كه در نتيجه عمل زشت‌شان باقي مي‌ماند؛ يكي سخت و يكي از سر رحمت.

خلاصه آن‌كه ميان دزدها هم هستند، دزدهايي كه آبروي بقيه را خريده و آن‌چنان كنند كه عموم سارقين سر بالا گرفته، سينه صاف‌كرده و حق به جانب بگويند ما در مقابل چنين مجرميني، فرشته‌ايم و مطهر!

***

مي‌گويند دزدي بود، از آن بي‌مروت‌ها كه كارش دزديدن كفن بود و لاغير! تيزچنگ و سريع، آن‌چنان كه همه مي‌دانستند نمي‌گذارد مرده دست از دنيا كوتاه، حتي يك شب با لباس آخرت سر بر خاك بگذارد. همان شب‌اول به تردستي و سرعت عمل، قبر شكافته، كفن از تن مرده بيرون كشيده و فراري مي‌شد. بدين‌سان جز لعن و نفرين مردمان، نصيب نداشت و از اين بابت تمام عمر هراس و بيم روز حساب را در سر مي‌گذارند، اما چه فايده كه جز اين كاري ياد نگرفته‌بود و به قول خودش هنري نداشت. انگار شكافتن قبر و كفن از بر ميت بيرون كشيدن به چشم بر‌هم زدني، در خون و رگش بود و اصلا دست تقدير چنانش ساخته بود.

سال‌ها گذشت و كفن‌دزد داستان ما رفته‌رفته سايه فرشته موت را بر سر احساس مي‌كرد و صداي غزل خداحافظي را از دور مي‌شنيد. روز حساب قريب بود و رحمت‌الهي به‌واسطه وسعت گناهاني كه مرتكب شده بود، غريب! كوهي از گناه بر قلبش سنگيني مي‌كرد، اما چاره‌اي نداشت جز آن‌كه لااقل به نصيحتي از فرزند بخواهد كه او برايش «باقيات‌الصالحات» شود. او دست از شغل پدر برداشته و چنان نيكي پيشه سازد كه شايد مردمان بگويند، « خدا پدرش را بيامرزد» و همين گشايشي شود برايش روي پل صراط.

پس فرزند به بالين طلبيد و راز دل افشا كرد كه پسر! بدان و آگاه‌باش كه پدرت جز لعن و نفرين مردمان عزيز از دست داده، توشه‌اي ندارد و حالا با دست خالي اميدش به اعمال توست!

پسر هم چون اين عجز و لابه شنيد، اشك به چشم آورد و دزد پير را بشارت داد كه چنان خواهد كرد كه جز آرزوي آمرزش او را مردمان نداشته باشند تا به يقين بهشت برين نصيب پدر گردد.

با اين توافق پدر سر به خاك گرم گذاشت و پسر ماند با وعده‌اي بزرگ كه داده بود. حالا موعد عمل بدان رسيده بود، اما چه مي‌كرد كه جز شغل پدر را ياد نداشت و اگر بدان طريق نمي‌رفت بايد راه‌ گدايي پيش مي‌گرفت. گدايي هم كه پدربيامرزي نداشت. پس نتيجه‌اش سوختن دزد پير در آتش جهنم بود. در اين اثنا بود كه فكري به خاطرش رسيد. پس، از همان شب دزدي كفن آغاز كرد، با اين تفاوت كه پس از عور ساختن ميت بي‌زبان، آن‌ها را در قبر ايستاده هم مي‌گذاشت و خاك اطراف‌شان مي‌ريخت تا تنها كله‌شان بيرون مانده و صبح زير تيغ آفتاب داغ شود! چنين بود كه مردمان فرداروز رجعت مرده‌شان كه بر سر قبر مي‌آمدند، با ديدن اين صحنه وحشتناك زيرلب مي‌گفتند خدا آن كفن‌دزد قبلي را بيامرزد كه لااقل مردگان را چنين از قبر بيرون نمي‌انداخت!

***

ميان آن‌ها كه موفقيت ديگران را شكست خود پنداشته و شكست مردمان را پيروزي خود مي‌دانند هم تفاوت‌هاست از زمين تا آسمان. يكي را مي‌بيني، به‌‌رغم چنين خصلت ناپسند باز هر چه هست در درون ريخته و بر زبان نمي‌آورد، يكي ديگر آن را فرياد مي‌كند و سومي نه تنها به قلب و زبان كه به عمل هم در پي سنگ‌اندازي برآمده و روزگار به كام همه تلخ مي‌سازد. از اين دست داستان‌ها امروز در گوشه و كنار سرزمين‌مان فراوان به چشم مي‌خورد. خصوصا ميان ‌آن‌ها كه صاحب قدر و قدرتي شده‌اند از سر لطف روزگار و حالا چيزي جز حفظ همان منصب و جايگاه را در ذهن ندارند. كه چون، باز شدن راهي و گشوده‌گشتن گرهي توسط ديگران را برنمي‌تابند، در دل و زبان و گاهي عمل چنان مي‌كنند كه دشمن ‌به ‌دشمن روا نمي‌داند، باور كنيد. نتيجه‌ هم، گفتيم كه نه تنها خراب‌شدن وجهه مديري يا مديريتي كه ريشه‌كن شدن «اعتماد مردم» است. اعتماد كه شايد نمي‌دانيم، اما بسيار از بسيار فوايدش غافل شده‌ايم.

آن‌ها كه اگر روزي در برابر گشايش رسالت لب بسته و سخني نگفتند، نتوانستند خشم‌شان از توسعه مسيرهاي زيرزميني مترو را بر زبان نياورند؛ حالا چند روز مانده به «روز باشكوه» و بهره‌برداري از عظيم‌ترين پروژه تاريخ مديريت شهري پايتخت(تونل توحيد)، سنگ برداشته و ديگران را مي‌زنند شايد اندكي آرام گيرند. چنان كه خيلي‌ها بگويند باز خدا پدر منتقدان پيشين را بيامرزد كه لااقل با دوستان‌شان چنين نمي‌كردند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

                                                       

«مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كار ندارند»! اين در عمق انديشه برخي است كه خداي نياورد اگر روزي امور مردم هم در كف اختيارشان قرار گيرد. كساني كه حتما با اندكي تامل مي‌توان دور و اطراف پيدايشان كرد. تغيير را ولو اندك و جزيي نمي‌پذيرند، خونسردي و سكون‌شان ديوانه‌كننده و سكوت‌شان سرسام‌آور است! آن‌ها كه اگر كوهي از دليل و منطق هم برايشان بياوريد، تغييري در چهره‌شان ايجاد نمي‌شود و در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن، خواهند گفت: «اين هم مي‌گذرد، همه‌چيز را به دست زمان بسپار»!

***

دكتر محمدعلي فروغي را بسياري به نام «ذكاءالملك» مي‌شناسند. هم او كه آزمون‌هاي سخت طبابت را در دارالفنون به پايان رساند، اما علاقه‌اش به حكمت و فلسفه چنان كرد تا دست از حرفه‌اش شسته و به تحقيق و تامل پيرامون چرايي فلسفي رويدادها بپردازد. چه حاصل اما كه اين تامل و تدبر چندين‌ساله نتوانست او را چنان پرورش دهد كه يادگاري جز آن‌چه خواهيم آورد، در تاريخ برجاي بگذارد.

ذكاءالملك در اواخر دوران سلطنت ناصرالدين، شاه قاجار عضو دارالترجمه رسمي سلطنتي، در دوران مظفرالدين‌شاه آموزگار يك مدرسه ملي و اندكي بعد صاحب‌نظر در امور سياسي شد. در سوابق او هم‌چنين وزارت ماليه و عدليه در كابينه اول و دوم صمصام‌السلطنه، رياست ديوان‌عالي تميز، وزارت عدليه در كابينه مشيرالدوله، وزارت‌خارجه در كابينه مستوفي‌الممالك و بالاخره نخست‌وزيري در سنوات 1304 و 1313 را مي‌توان يافت. همه اين‌ها را اما آورديم تا يادآور شويم كه كسي با چنين انديشه‌اي، سا‌ل‌ها قضا و قدر نياكان‌مان را به كف داشت و به گمان خود بنيان پيشرفت اين سرزمين را بنا مي‌گذاشت.

او، در فرصت واپسين، شهريور1320 مقارن با سرازيرشدن نيروهاي آمريكا، انگليس و شوروي به خاك سرزمين‌مان مامور تشكيل كابينه شد تا نگذارد آتش اين جنگ جهان‌شمول، دامن ايران و ايراني را بگيرد. مي‌گويند، در يكي از جلسات پرحرارت و شلوغ مجلس شوراي ملي، هنگامي كه نمايندگان نگران و طاقت ‌از كف‌داده مجلس، او را به تدبير امور فراخوانده و از نزديكي استيضاحش به دليل عدم كفايت، سخن به ميان آورده بودند، همان‌صورت كه گفتيم را عيان كرده و با لبخندي سرد از پشت تريبون گفته بود: «نگران نباشيد! مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كاري ندارند»!

***

راستي خودروهاي فرسوده هم‌چنان در پايتخت تردد مي‌كنند، صدها خانواده هنوز چشم به دست مرداني دارند كه به اميد تعويض خودروهايشان بي‌كار مانده‌اند. ساعت كار و زندگي هزاران نفر پشت صف‌هاي طويل سوخت به هدر مي‌رود، آلودگي هوا چنان كرده كه به تعبير دوستي هر نفس كه فرومي‌رود، براي تهراني‌جماعت ممد ممات است و... فقط خدا نكند، آن‌ها كه بناست اين گره‌ها را بگشايند، اندكي به ذكاءالملك رفته باشند.

 

*روزنامه همشهری - ۲۶ مهر ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                

می‌گویند، زمانی بهترین تفنگسازان ایران 3نفر بودند به اسامی‌حاج‌مصطفی و حسن و موسی. 3تفنگساز، به قول امروزی‌ها بر سر کار نشسته و عنان را برکف گرفته. چنان که نه رقیبی را یارای رقابت با آن‌ها بود و نه اساسا کسی در مخیله‌اش می‌گنجید که در آن عرصه ورود کند. در این میان اما حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و چون هر کدام در قسمتی ‌از فن تفنگسازی تخصص داشتند، لذا تفنگ‌هایی می‌ساختند بارها بهتر و دقیق‌تر از تفنگ‌های حاج‌مصطفی. تکلیف هم مشخص بود. تفنگ‌های آن‌ها که عوام «تفنگ حسن‌موسی» می‌گفتند را خواص و اهل دقت می‌بردند و تفنگ مصطفی قسمت آن‌هايي بود که چون ارزان بود، تهیه‌اش می‌کردند تا شاید با شکار کبک و غزالی چند روز شکم سیر بر بالین بنهند. آن‌ها که از تفنگ جز صدا و آتش نمی‌دانستند و ادراک نداشتند که فاصله ذره‌ای میان خط نشانه و مگسک اثری به اندازه کیفیت زیستن‌شان دارد، به رفاه و آسایش یا باز رنج و فقر، اما جدای از این، تفنگ «حسن‌موسی» چون در هدف‌گیری مشهور بود و کمتر به خطا می‌رفت، انتخاب عموم شکارچیان و تیراندازان ماهر هم شده بود، چه اطمینان داشتند که در موقع چکاندن، بالا و پایین نمی‌زند و حتما تا هدف می‌رود.

اما مقصود چیز دیگر بود. آن‌جا که به عادتی تاریخی، این شکارچیان کم‌دقتی و ‌اشتباه‌شان در شکار را به گردن «تفنگ حسن‌موسی» انداخته و چون تیرشان به غفلتی خطا می‌رفت، در پاسخ سوال‌کنندگان می‌گفتند: بفرمايید! این هم از تفنگ معروف‌مان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی‌جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه! غصه این‌جاست که گاه میان این اتفاقات می‌شد پای دوستان و همسفره‌های مصطفی را هم دید. آن‌ها که به گمان گرداندن ورق بازار، نمی‌دانستند که دارند تخم بی‌اعتمادی می‌کارند و ریشه این صنعت و میل مردم را از بیخ درمی‌آورند.

***

اما داستان مصطفی و «حسن‌موسی» را چندان از خود دور ندانید که این عادت تاریخی را هم باید گذاشت کنار خطاهایی که گاه مرتکب می‌شویم. هربار به صورت و رنگی دیگرگون. آخرینش همین‌جاست، کنار گوش‌مان. چندهفته مانده به گشایش راهی که اگر بنا بود به رسم دیرین گشوده شود، یا بخشی از حافظه تاریخی نسل‌ها می‌شد؛ چون تونل رسالت و یا رفته‌رفته از خاطره‌ها پاک؛ چون گذرگاه پایتخت به شمال!

جالب این‌جاست که وقتی اوضاع به‌قاعده است و همگان در تدارک برگزاری روز پرشکوه توحید، هم باز هستند کسانی که چشم از روزشمار برندارند شاید چند روز تاخیر و تردید بتواند بهانه‌ای شود تا بگویند: این هم از تفنگ معروف‌تان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه!   

***

می‌گویند، آغامحمدخان قاجار در دوران سلطنتش 2بار به جنگ روس‌ها و فتح گرجستان شتافت. بار اول به سال1029 قمری با 60هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آن‌جا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده و خاک شهر را به توبره کشید.

 

و بار دوم که خبررسید کاترین-ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته تا گرجستان و دربند و باکو و گنجه و طالش را در معرض تاراج قرار دهد. این‌بار آغامحمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او از اعزام لشکریان منصرف شده. پس آغامحمدخان به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت. چه، ابراهیم خلیل خان -رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به حاضر به اطاعت و تمکین نبود . آن زمان قلعه شوشی را قلعه شیشه هم می‌گفتند. سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آن‌که از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل‌خان حاکم قلعه فرستاد:

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد

تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟

اما ابراهیم‌خلیل‌خان که سرتسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است، در پاسخ آغامحمدخان فرستاد:

گرنگهدار من آن است که من می‌دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                          

 

حفاري و كنده‌كاري را اگر بنا باشد در تهران‌مان به كسي نسبت دهيم، بي‌شك نام «‌حاجي‌ميرزا عباس‌ ايرواني» را بايد بر صدر نشاند و لاغير. هم او كه اگر تقويت‌ ارتش و افزايش توان توپخانه ايران در برهه‌اي از زمان محصول اول صدارتش بوده، حتما در دوران آرامش، حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق را بايد بخش طلايي كارنامه‌اش دانست، بي‌چون ‌و  چرا.

جالب اين‌جاست كه اصرار حاجي‌ميرزا -‌كه حالا خيلي‌هايمان به‌نام «‌حاجي‌ميرزا آقاسي» مي‌شناسيم‌اش- بر حفر قنات‌هاي متعدد چنان بود كه چندين مثل و نكته پر‌مغز را هم در ادبيات پارسي به‌ثبت رساند. خاطرتان باشد، داستان آن مقني كه از حاجي‌ميرزا آقاسي شنيده بود، «‌اين چاه اگر براي ما آب نداشته‌باشد، براي تو نان كه دارد» را يك‌بار ديگر همين‌جا آورده بوديم.

حالا در آستانه افتتاح بزرگ‌ترين پروژه شهري تاريخ تهران-‌گشايش تونل‌توحيد- هم ‌چون سخن به نقب‌زدن در دل زمين و گذركردن از عمق شهر مي‌رود، باز اين شيرين‌نكته‌هاي به‌جاي‌مانده از حاجي‌ميرزا آقاسي‌اند كه در قالب كلمات، ذهن را به انديشه وا‌مي‌دارند.

بر صفحات تاريخ نوشته‌اند: «‌مساله اصلي در دوران صدارت حاجي‌ميرزا اين بود كه چون امروز توانمندي‌هايي مانند موتور پمپ و دستگاه‌هاي مكنده چاه وجود نداشت و به‌همين‌دليل علي‌رغم حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق، كشيدن آب با مشكل مواجه بود و پر از اشكال. چنان‌كه خصوصا در مناطقي چون شميران دقايقي طول مي‌كشيد و نفس‌هايي به شماره مي‌افتاد تا دلوي به اعماق چاه رفته و اندكي آب بالا بياورد. آبي كه تنها كفاف دهان تشنه و پيكر عرق‌ريزان همان را مي‌داد كه به جان كندن، بيرونش كشيده بود! «اين اوضاع و احوال، چون گزارش به ميرزا رسيد و جماعت با‌ز مانده بودند حيران كه اين دردسر هر‌روزه و مشكل را چگونه حل كنند، تدبيري به‌كار آمد و ايده‌اي كه هنوز مصداق كار پر‌منفعت و مداوم است. حاجي دستور داد، سر طناب را كه بر روي چرخ چاه قرار دارد به يكديگر گره‌زده و چندين دلو در فواصل معين به طناب ببندند. با اين ايده بود كه دلوها پشت‌سر هم و يك‌به‌يك تا ته چاه مي‌رسيدند و يك‌به‌يك در نهر مجاور خالي مي‌شدند. پس نه وقفه‌اي بود و نه زور كم‌حاصلي! «دلو حاجي‌ميرزا» از آن پس شد تعريف آن‌ها كه قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار بي‌حاصلي را صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

***

اما به گمان‌مان در مخيله حاج‌ميرزا آقاسي هم نمي‌گنجيد كه سال‌ها بعد، هزاران متر از دل خاك تهران مسيري ‌شود براي تردد ملت و ميليون‌ها تن خاك را به شبانه‌روز بيرون بكشند تا راهي گشوده شود و عمرهايي به بطالت نگذرد. آن دوره را اگر به دوره «‌دلو حاجي‌ميرزا» شناخته‌اند، حالا بايد فصلي جديد براي پايتخت تعريف كرد از قنات‌هايي كه حركت در آن‌ها جاري خواهد شد، از رسالت و توحيد گرفته تا نيايش و صدر، از اميركبير و امين‌حضور تا كردستان و يادگار. خلاصه آن‌كه بر ريسمان حركت و تحرك و زندگي، دلوها بسته‌اند و حركت دايم است بي‌وقفه و مدام. از صدقه سر فرزندان همين خاك كه گفتيم قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار‌ بي‌حاصل صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

       

 نه آنان که بر «قول و قرار» پای بنداند و نه حتی آنان که نیستند؛ هیچکدام را دل خوشی نیست از این آفت اخلاقی.

خوانده اید به گمانم یک بار دیگر همین جا، داستان آن پادشاه بدقول و نگاهبان قصرش را. هرچند آنقدر این غصه تاریخی در دل قصه ای بزرگ دارد که جای تکرارش محفوظ است. همان پادشاه، که خلوتی بیرون قصر داشت و هرازگاهی آن را به رنگ و لعاب سلطنت ترجیح می‌داد. پس سرشب بیرون می‌زد و نیمه‌های صبح بازمی‌گشت تا کسی از سرّ و رازش آگاه نشود. نیمه‌شبی زمستانی سرخوش وارد حریم کاخ شد و مقابل دروازه پیرمرد نگهبانی را نیزه به دست، ایستاده دید. لباس گرم بر تن نداشت و گاهی رعشه‌ای به نشان غلبه سرما می‌شد در اندامش مشاهده کرد. شاه پرسید: سردت نیست؟ نگهبان پاسخ داد: چرا ای پادشاه. اما لباس گرم ندارم، پس مجبور به تحملم. پادشاه تاملی کرد و گفت: هم‌اکنون به داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا بیاورند تا بپوشی و نلرزی. نگهبان را ذوق فراگرفت و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر – گفتیم به مانند همه آن‌ها که به قصرها می‌روند- وعده فراموش کرد و به بستر رفت. می گویند صبح روز بعد جسد پیرمرد را که بر اثر سرما خشک شده‌بود، در قصر پیدا کردند با کاغذی در دستش که روی آن با خطی لرزان خطاب به پادشاه نوشته بود: «من که هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم. پس بدان که تنها وعده لباس گرم تو مرا کشت».

***

انسان های وارسته ، جملگی وفای به عهد را از سجایای اخلاقی دانسته اند.آنقدر که پیامبر مهر و محبت پیرامونش می فرماید: «هر گاه مردم عهدهای خود را بشکنند و به آن وفا نکنند خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلط خواهد ساخت»(اذا نقضوا العهد سلط الله علیهم عدوهم‏) (1) . ایشان جای دیگر بالاتر از این ها نقض عهد را چنان مردود می دانند که عهد شکن را فردی بی نشان ازدینداری معرفی می کنند.(2) امیر مومنان می فرماید: وعده انسان با کرامت، به انجام می رسد و این انسان پست است که در وعده‏هایش تعلل و سستی می‏کند و آن را به تاخیر می‏اندازد.( وعد الکریم نقد و تعجیل وعد اللئیم تسویف و تعلیل‏)(3) و یا خطاب به مالک اشتر می آورند: «مبادا با مردمي عهد و پيمان برقرار کني و بعد هر جا که ديدي منفعت اين است که عهد و پيمان را نقض کني، آن را نقض نمايي».(4) از همه عجیب تر سخن امام صبر و آرامش،امام موسی کاظم است. آنجا که می فرمایند:«حتی هنگامی که به کودکان وعده دادید به آن پای‏بند و وفادار باشید»(هنگامی که به کودکان وعده دادید به آن پای‏بند و وفادار باشید) (5). و این تذکری به تمام آنهاست که چون سخن از دین مداری و ایمان می برند باید چنین باشند ولاغیر. که مگر می توان علم معنویت و ایمان بر دست گرفت و از راه دگر رفت؟ مگر می توان ردای مسئولیت در نظام مبتنی بر دین را پوشید و آن کار دگر کرد؟ مگر می توان سخن از سیره نبوی و حکومت علوی بر زبان راند و عهد فراموش کرد؟ چنین است که در فرازی دیگر توصیه به پرهیز از گوش دادن به «سخن لغو و تهی از اندیشه» را می یابیم. سخنی که درونش پراست از وعده های پوچ و قول های خلق الساعه و نتیجه اش به یقین «شکستن عهد». چنین است که درکتاب آسمانی و در وصف مومنان می خوانیم: «و چون سخن بیهوده بشنوند از آن روی بر می تابند و می گویند ؛ کردارهای ما از آن ما و کردارهای شما از آن شماست . سلام بر شما ، ما با نادانان چه کار»( وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلینَ.) (6). خلاصه آنکه مومنان نه تنها حرف پوچ و سخن بی خاصیت برزبان نمی آورند که اساسا به چنین سخنانی که از زبان دیگران جاری شود هم وقعی نمی نهند. نتیجه اش هم رسیدن به بهشتی است که در وصف آن هم آمده : «در آنجا سخن لغو و دروغی نمی‏شنوند» (لا یَسْمَعُونَ فیها لَغْوًا وَ لا کِذّابًا )(7).

***

جایی در کتاب تاریخ همین مرز و بوم نبشته اند: پس از آنکه اولین خط تلگراف به سال 1274 هجری قمری بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشیده شد و قرارداد مربوطه با کمپانی‌های خارجی منعقد شد، کشاندن این خطوط به ایالات و ولایات مساله اصلی گشت چراکه باز «خرافه»، این عادت زشت جولان می داد و مردم را از اعتماد کردن به ریسمان هایی(کابل تلگراف) که ارواح و شیاطین در آن ها سخن می گفتند ، برحذر می داشت! این تازه در حالی بود که اندیشه داشتن توانی چون توان تلگراف و تلفن – به شکل نظری اش – را اساسا به ایرانیان نسبت داده اند و همه می دانستند که صدها سال پیش از آن از شوش و همدان به اطراف کشور ایران با فاصله‌های منظم تپه‌های طبیعی را برای محل مخابرات معین می‌نمودند و در نقاط دیگر که کوه و تلهای طبیعی یافت نمی‌شد تپه‌های مصنوعی بلند ساخته و بر بالای آن نگهبان می‌گماشتند که در روز با حرکت دادن دست و بیرق و با ایجاد دود، و در شب با افروختن آتش، اخبار فوری را به فاصله‌های دور اطلاع دهند. خلاصه آنکه چون تلگرافخانه در تهران افتتاح شد بودند بسیاری از مردم که باور نمی‌کردند از شهری به شهر دیگر را امکان مخابره تلگرافی باشد و به قول معروف مقاصد و منویات افراد را بتوان از مسافات بعیده اصغاء نمود.

به همین جهات و ملاحظات و با وجود تشویق دولت که مطالب مهم و فوری را مصلحت آن است که به وسیله تلگراف انجام دهند، با این حال مردم زیر بار نمی‌رفتند و این موضوع را بیشتر به شوخی و مطایبه می گرفتند. داستان اما آنقدر بیخ پیداکرد که وزیر تلگراف وقت - علیقلی خان مخبرالدوله -  را تدبیری به خاطر آمد و با توافق سرمایه گذاران، یکی دو روز را به مردم اجازه داد تا مجانی با دوستان یا بستگان خود که در شهرهای اصفهان ، شیراز ، تبریز و یا نقاط دیگر ساکن بودند، صحبت کنند. خلاصه آنکه چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا یقین کنند که تلگراف جادو و شعبده نیست. مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد. هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و انگار فطرت آدمی‌به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می‌کند.

چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب مردم به تلگراف حاصل گردید مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه‌ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی آنان برای مخابره - البته حرف مفت و مجانی - به ستوه آمده بودند دستور داد این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه الصاق نمایند که برای مخابره هرکلمه یک عباسی(یک پنجم ریال) باید پرداخت و این یعنی که «از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی‌شود».همین!

 

1-علل الشرایع، ص‏584، ح‏26 .

2-کنزالعمال، ج‏4، ص‏365، ح‏10937 .

3- غررر الحکم،ح‏10063 و 10064 .

4- نهج البلاغه

5- عدة الداعی، ص‏75 .

6- سوره مبارکه قصص-آیه 55

7-سوره مبارکه نبأ – آیه 35

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

سخت باران، نيمه‌شب باران

هيچ در دنيا به‌جز باران وحشي نيست

بر همين آلونك نالان

كه چون بيدشكسته، مي‌زند هردم هزاران چنگ در توفان

 

ديده‌اي آيا؟

در شب توفان كه لرزان در تقلا هست بين زندگي و مرگ

برسر شاخسار خسته، تنها برگ؟

ديده‌اي آيا؟

***

اين روايت اعجازآور ادوارد توماس انگليسي است از جنگ. شعرباران! چنين بود كه به يكي از مشهورترين اشعار تاريخ با موضوع جنگ بدل شد. ساخته شاعري كه خودش بالاخره قرباني يكي ازجنگ‌هاي جهاني شد و پيكر خون‌آلودش را در فرانسه به خاك سپردند. انگار سايه‌اش را بر سر ديده بود كه چنين سرود و چنان مرد، اما جنگ‌ها آن‌قدر بوده‌اند و فجايع ناشي از آن‌ها بيشتر كه وقتي قرار شود تلخي و سرخي‌شان به تحريري درآيد، آدم حيران بماند ميان دنيايي از روايت‌ها.

هم‌چون آن‌جا كه شاعر شهيد خودمان مي‌سرايد:

من از انتهاي جنون آمدم

من از زيرباران خون آمدم

از آن‌جا كه پرواز يعني خدا

سرانجام و آغاز يعني خدا(2)

***

جنگ اما فارغ از تمام نقدها كه برش مي‌رود، آموزه‌هايي هم دارد كه شايد هيچ مجال ديگر براي كسب‌شان نباشد. براي خود قواعدي دارد و شرايطي؛ لوازم و ضوابطي چنان كه «تدبير» را به روشن‌ترين صورتش عيان مي‌سازد و به قولي ديگر بهترين صحنه براي نمايش انسانيت انسان‌هاست. چه، وقتي آتش جنگ روشن شود، است كه مي‌توان مرز ميان آن‌ها كه مردند و نامرد را خوب تشخيص داد.

مردهايي كه مقابل برافروزنده آتش مي‌ايستند، جان بر كف مي‌گذارند و نامردها كه به گوشه‌اي نشسته و از اين نمد، كلاه‌ها مي‌سازند. كم هم نبوده‌اند.

مرا كشت خاموشي لاله‌ها

دريغ از فراموشي لاله‌ها

كجا رفت تاثير سوز دعا

كجايند«مردان» بي‌ادعا

كجايند شورآفرينان عشق

علمدار مردان ميدان عشق

***

همانان كه از واردي ديگرند

همانان كه گمنام و نام‌آورند(3)

همين جنگ كه گفتيم قواعد و شرايط خودش را دارد، اما بارها محل وقوع اتفاقات عجيب هم بوده. مي‌گويند در جريان جنگ‌هاي 3ساله اسپانيا بود كه ژنرال مولا(از فرماندهان تحت فرمان سپاه ژنرال فرانكو)، به هنگام پيشروي سوي مادريد براي نخستين‌بار قواعد مرسوم را كنار گذاشته و در نامه‌اي خطاب به آن‌ها كه به شهر تسلط داشتند، آورد: «من با 4ستون سرباز از شمال و جنوب و شرق و غرب به مادريد حمله خواهم كرد»! بسياري كه ادامه نامه مولا را هنوز نخوانده بودند، در اين ميان به حيرت فرورفته بودند كه چنين سردار سرشناسي چگونه و با چه دليلي اسرار فاش كرده و از نحوه آرايش سپاهش پرده برمي‌دارد! مولا اما در ادامه آورده بود: «گفتم 4ستون سرباز و نيرو دارم چرا كه مي‌دانم هيچ‌كدام از آن‌ها مساله اصلي شما به هنگام جنگ نخواهند بود. اميد من اتفاقا به ستون ديگري از سربازان و همراهانم است كه هم‌اكنون در دل شهر مادريد زندگي مي‌كنند. ستون پنجم من را كساني تشكيل مي‌دهند كه از خود رانده‌ايد، مورد آزار قرار داده‌ايد و پيوندي ميان آن‌ها با خودتان باقي نگذاشته‌ايد. آن‌ها دانسته يا ندانسته براي ما فعاليت مي‌كنند. حتي شايد اصلا با ما موافق هم نباشند، اما چون با شما به قطع و يقين مخالف شده‌اند، لذا اعمال‌شان غيرمستقيم به سود ما تمام مي‌شود. بنابراين به صراحت مي‌گويم كه اگر از 4ستون اعزامي من واهمه‌اي نداريد، اما از ستون پنجم ما بهراسيد كه خودتان پديد آورد‌ه‌ايد»! چنين است كه بسياري ژنرال مولا را واضع فرضيه«ستون پنجم» مي‌دانند. همان فرضيه‌اي كه در 8سال مقاومت سرافرازانه ايرانيان برابر دشمن از نوع عكس به اثبات رسيد. اين بار صدام بود و اعمالش. چنان كه صدها هزار مسلمان عراقي را چنان به ستوه آورد تا هرازگاهي در قلب حكومتش آتش برپا سازند و رودرروي جلاد بايستند.

***

اين روزها گاه كه آسمان حوصله ابري مي‌شود، براي خيلي‌ها قيصر مي‌ماند و ماندگار روايتش از درون قلب‌هايي كه به عشق اين سرزمين پاك مي‌طپند، خصوصا آن‌كه درسالروز آغاز مقاومت هم باشیم:

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان برده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم

گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
(4)

 

 

*۱-شعرباران-ادوارد توماس(ترجمه شريف سعيدي)

۲و۳-مثنوي شرمساري-عليرضا قزوه

۴-مرحوم قيصر امين‌پور

 

*همشهری - سه شنبه ۳۱ شهریور - اول مهر

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |

                              

                                    

از ميان آن‌ها كه رفته‌اند-نرفته‌اند، آن‌ها كه مرده‌اند-نمرده‌اند، آن‌ها كه نيستند-هستند؛ چنین روزهایی سالروز يكي ست كه در فراغش بي‌گمان بايد گفت مردمي خون‌گريه كردند. مردمي كه هنوز پس از گذشت هشت‌سال جاي زخم‌اش را بر دل دارند. تازه و سوزان! چنان كه باز نوشته‌اند:

باور دارم اي دوست

كه زندگي زيباست

مي‌توان مردي را كشت

و جسمش را با خاك يكسان كرد

مي‌توان پاره‌هاي گوشت‌اش را از ميان برد

اما هرگز نمي‌توان باورهايش را نابود كرد(1)

باوري اما نه تنها از آن جنس كه مدام برايمان روايت كرده‌اند. باور مردي كه به همان لهجه زيبا و خودماني‌اش مي‌گويد: «اشعار حافظ را دوست‌دارم و آن را هميشه و باربار مي‌خوانم. حافظ در من اثر دگرگون‌ساز و الهام‌بخشي دارد. كنار حافظ، موسيقي هم بيان احساس دروني آدم است. اصلا شعر و موسيقي وزين بالاي هر آدمي اثرش را دارد» هم او كه در فراغش سروده‌اند:

عجب صبري خدا دارد كه پرده برنمي‌دارد

وگرنه بر زمين افتد زجيب محتسب مينا

چنين روحي لطيف در كالبدي مصمم است كه مي‌تواند از او اخلاق‌گرايي به تمام معنا بسازد، چنان كه وقتي مي‌خواهد سنگ بناي مقاومت برابر تعرض مهاجمان را بگذارد، از ميان همه داوطلبان كساني را برمي‌گزيند كه يگانه سرپرست و نان‌آور خانواده‌شان نباشند، حتي به قيمت مقاومت برابر اصرار فراوان و دلگيري‌شان از سخت‌گيري وي. چنان مصر بر اين اصول است كه رابرت كپلان در كتاب «سربازان راه‌خدا» فصلي را به وي اختصاص داده، بنويسد: «بي‌گمان بايد او را در ميان رهبران نهضت‌هاي مقاومت بر صدر آورد. كسي چون چگوارا كه دشمن را از پاي درآورد، با اين‌كه گستره تحت فرمانش بيشتر از هر كس ديگر، از مارشال تيتو و هوچي‌مینه و مائوتسه‌تونگ هم بيشتر تحت فشار بود و آسيب. مردم دوستش داشتند و شدت اين دوست‌داشتن چنان بود كه جان بر سرش مي‌نهادند». جان بر انديشه و عمل كسي كه چون رفت در فراغش آوردند:

چسان بينم كه نمرودی، بسوزاند خليلي را

چسان بينم كه فرعوني بپوشاند يد بيضا

چسان بينم كه نامردي چراغ انجمن باشد

چسان بينم جوانمردي بميرد يكه و تنها

سباستين يونگر، ديگر نويسنده و روايتگر، درباره‌اش نوشته: «‌برايم ناممكن بود كه سخنانش را با گوش دل نشنوم. وقتي گپ مي‌زد، با وجود اين‌كه زبانش پارسي بود و بدين‌جهت برايم نامفهوم، اما همه چيز را حس مي‌كردم. به‌گونه‌اي كه چاي در استكان مي‌ريخت و يا دستانش را موقع سخن گفتن حركت مي‌داد. باور كنيد كه رازي آموختني در آن پيدا بود». از آن دست رازها كه نمونه‌اش را بسياري، سال1979 در دوران فقر رسانه سينه‌به‌سينه روايت كردند. هنگامي كه سربازي جوان، در تاريكي شب و از فاصله 3متري به سويش شليك كرد اما تير به وي نخورد، جوان را پيش خود آورد و گفت: «وطن‌دار، دست‌هايت  مي‌لرزد چون خوب نشان‌زدن هنوز بلد نيستي» و آن‌گاه او را بخشيد! گفت؛ همين‌جا آزادش كنيد، برود! و آتش افروخت ميان قلب دوستدارانش تا در سوگش بنويسند:

«شب‌تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل

كجا دانند حال ما سبكساران ساحل‌ها»

بگفتا حافظا اكنون كمي از حال ميهن‌گوي

كه ما در گوشه غربت، از او دوريم منزل‌ها!(2)

این‌جا از باور مردي سخن می‌رود كه باورهايش را پس از گذشت اين سال‌ها هنوز حكايت نكرده‌اند. هم او كه وقتي شنيد ديگر چهره مبارز، اعتقاد دارد كه ترور مي‌تواند وسيله مناسبي براي رسيدن به هدف شود؛ پاشيدن اسيد و قتل مخالفين هم خود راهي است و... چنين اقداماتي را در جمع هواداران همو، آغاز حركت در مسير‌ «تباهي و نابودي» توصيف كرد و سال‌ها بر سر اين انديشه ايستاد. انديشه و عملش را جدا كرد و از آن پس بود كه همه جا «مردم » را معيار هر جنگ و صلحي معرفي نموده و گفت: «من از طرف هيچكس جز مردم مبارزه نمي‌كنم، مزدور كسي هم نيستم. اين مردم هستند كه درباره هر چيزي و به طور‌مشخص جنگ و صلح هم تصميم مي‌گيرند. ضمن اين‌كه اساس هر آن‌چه ما از خود نشان مي‌دهيم، آزادي است. اصلا ما براي آزادي مي‌رزميم، چه براي ما زيستن در زير چتر بردگي، پست‌ترين نوع زندگي ‌است. براي حيات مادي همه‌چيز مي‌توان داشت. آب، نان و مسكن، اما اگر آزادي از ميان رفت، اگر غرور ملي در هم شكسته شد، در آن صورت است كه ديگر اين زندگي كوچك‌ترين لذت و ارزشي ندارد». چنين سخن مي‌گفت كه وقتي هدف كين قرار گرفت و صبح روز بعد پرواز كرد، نوشتند:

چه خجالت زده صبحي! چه دروغين شفقي!

آسمان دامن خونين دارد

كس نداند كه در آن آبي دور، در پس پرده‌ ابر

برسرنورفروشان چه بلا آمده است؟

كس به مهتاب تعرض كرده، يا كه خورشيد به انبوه شهيدان پيوست؟(3)

پايان يادنامه مردي كه براي مردمانش ايستاد و ايستاد و ايستاد هم خود حكايتي است متفاوت.

پسرش- احمد- مي‌گويد: «روزي با پدر در باغچه خانه نشسته بوديم. گفت كه بينم بچه‌يم، تو با يك نفس بالاي آن كوه‌بچه روبه‌رويمان مي‌تواني بدوي يا نه؟! وقتي من با يك نفس دويدم و برفراز آن كوه‌بچه رسيدم و بازگشتم، درآغوشم كشيد و گفت كه وقتي شهيد شدم مرا همان‌جا دفن كنيد تا هروقت كه پشت من دق شدي(غصه تو را فراگرفت)، با يك نفس خودت را به نزدم برساني».

***

در دست‌نوشته‌اي كه از وي باقي مانده، به خط زيبا نوشته:

«پيروزي‌هاي من هميشه بعد از شکست‌ها بوده. چه شکست انسان را متوجه نواقص‌اش مي‌سازد و انسان با اراده و هدفمند نه تنها از شکست مايوس نمي‌شود، بلکه در مقابل با درد و سوز و لجاجت بيشتر به ‌کار ادامه مي‌دهد. من امشب دقيق چنين حالتي را دارم. عدم به‌دست‌آوردن پيروزي طي امسال، به‌خصوص در جنگ اخير خواجه‌غار مرا بر آن داشته تا بيشتر از پيش تلاش نمايم و در جهت رسيدن به هدف هيچ فرصتي را از دست ندهم. اگر چه جنگ خواجه‌غار را نمي‌توان يک شکست ناميد. چه ما دست به عمل وسيع نزديم که خداي ناخواسته ناکام مانده باشيم. سه پوسته‌اي‌که قرار بود اشغال شود، در عوض يک پوسته اضافه‌تر يعني چهار پوسته اشغال شده».

***

شيردره پنجشير-احمدشاه مسعود- را نه فقط اهالي افغان كه ايرانيان و خلاصه تمام آن‌ها كه با نفرت و كينه نسبتي ندارند، از خاطر نمي‌برند. چنان كه به احترامش نوشته‌ايم:

قدم آهسته و دلگير مي‌رفت

به سوي قله پامير مي‌رفت

ميان آتش دود و مسلسل

ز كابل جانب پنجشير مي‌رفت(4)

 

 پ.ن:

1-رضادقتي-شاعر افغان

2-رازق ‌فاني-شاعر افغان

3-رازق فاني(گذرگاه شقايق)-شاعر افغان

4-خدنگي-شاعر ايراني

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

                     

«شاهزاده آندره دنيا و زندگي پر از مصيبت‌ها در آن را حقير مي‌دانست و كوچك، اما بيش از آن و اصلا پيش از آن‌كه چنين سخني را به ميان آورد، مرگ را چنين مي‌ديد! چنين بود كه به زندگي احترام مي‌گذاشت. چه به گمان او همين دنياي كوچك و فاني مي‌توانست بسيار عالي و باشكوه باشد آن‌گاه كه نگذارد داستان مرگ نيز حقير و كوچك و بي‌خاصيت شود».

اين كلمات را كسي بر كاغذ نبشته كه بسياري خالق بزرگ‌ترين اثر هنري سده گذشته مي‌دانندش. كسي كه رومن رولان در وصف‌اش آورده: «چون قلب شاداب و پاك دارد، به چنين مرحله‌اي از هنرمندي رسيده». توماس مان آلماني او را با اسطوره ادبيات كشورش-گوته- مقايسه كرده و از همه اين‌ها عجيب‌تر بالزاک و فلوبر–نويسندگان سرشناس فرانسوي– چنان مفتون قلم‌اش شده‌اند كه يكي‌شان او را همپاي شكسپير و ديگري مردي بزرگ با سلاحي بزرگ‌تر در دست توصيف نموده‌است! عجيب هم گفتيم بدان جهت كه اين توفان بزرگ در عالم هنر و ادبيات را او با روايت مقاومت مردم در كشورش برابر ارتش متجاوز ناپلئون بناپارت به پا ساخته است. مقاومت برابر ارتش فرانسه و چنان اين را عجيب تصوير كرده كه بزرگان ادبيات فرانسه نيز نتوانسته‌اند به مدد حس وطن‌پرستي‌شان، لااقل چنين صریح سخن نگويند. «جنگ وصلح» حكايت اين مقاومت است كه گفتيم و «تولستوي» خالق آن. هم او که مفتون حافظ بود و سعدی.

***

تولستوي اما نه فقط به خاطر «جنگ و صلح» يا «آناكارنينا» به چنين مرحله‌اي رسيد كه هنوز پس از گذشت بيش از يك‌صدوسي‌سال اسطوره بماند و نه صرفا به خاطر نامه‌هاي شجاعانه و صريح‌اش به الكساندر سوم و نيكلای دوم. به یقین از او نامي به اين بلندي باقي نمي‌ماند اگر كنار اين‌ها كه آورديم مقاله «چرا روستاييان قحطي‌زده‌اند» را نمي‌نوشت. اگر اهل نشست و برخاست با مردم عام نبود و اصلا اگر به خاطر سوار شدن به قطار درجه سوم به ذات‌الريه مبتلا نمي‌گشت و نمی‌مرد. هم او كه از حال و مكنت دنيا بي‌نياز بود، اما نمي‌خواست ميان خود و مردمانش فاصله‌اي بماند. اشتهار تولستوی اما هرچه بیشتر در جهان وسعت می‌یافت، به‌همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاه‌های دولتی قرار می‌گرفت. نوشته‌هایش قبل از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به‌سرعت پراکنده می‌شد. پلیس تزاری کوچک‌ترین حرکت وی را تحت نظر گرفته بود. هنگامی که به‌ پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آن‌ها از بازداشت، تمام مسئولیت‌ها را که به‌عنوان مدرک جرم مطرح بودند برعهده گرفت، به‌او گفتند:«جناب کنت، جاه و جلال شما به‌قدری بزرگ است که زندان‌های ما گنجایش آن را ندارد»!

حاصل چنين زیستنی، نامه ماندگار و تاريخي‌اش در سال1889ميلادي شد. آن‌جا كه نوشت: «هنرمند–انسان– آن است كه در چارچوب زندگي فردي و خودپسندانه اسير نشود. آن است كه خود را جزيي از زندگي عمومي روي زمين بپندارد،‌ پيوسته گفتار و كردار خود را در پيشگاه سنجش و نقد قرار دهد و عدالت و صداقت را سرلوحه هر امري بنهد».

***

می‌نویسد: مارشا و آکولتا–دختر بچه‌هایی که بسیاری از مردم شهر آن‌ها را می‌شناختند- همیشه بازیگوش و سرشار از شادمانی بودند. از آن دست بچه‌ها که با طلوع آفتاب زندگی  شاد و کودکانه‌شان را شروع می‌کنند و تنها غروب می‌تواند به این دنیای دل‌انگیزشان موقتا پایان دهد.

آن سال، در شب «عید پاک» هم باز این رسم برقرار بود و بساط بازی‌های کودکانه، پهن. اما به لحظه‌ای غفلت، این آکولتا بود که لباس روز عیدش را آلوده کرد و همین داستانی شد تاریخی در شهر!

مادر آکولتا او را تنبیه کرد و در حاشیه این تنبیه، چوب تادیبی هم نثار مارشا شد. چون مارشا شکایت به خانه برد، این‌بار نوبت خانواده او بود که در پی جبران برآیند و رفته‌رفته پای دو طایفه به این اختلاف باز شود، اما انگار آتش این خشم را سر خاموشی نبود. به ساعتی شهر دو تکه شده بود و آتش جنگ و خونریزی و انتقام‌جویی از هرسوی زبانه می‌کشید.

میانه این ماجرای بزرگ بود که چشم مادربزرگ آکولتا به جوی کنار خانه افتاد. جایی که مارشا و آکولتا بی‌هیچ ناراحتی و نگرانی مشغول کندن زمین بودند تا آب را به سویی دیگر هدایت کنند. صدای خنده‌شان بلند بود و بساط شادی‌شان به پا! نه نشان از خصومت می‌توانست بین‌شان بیابد و نه نشانه‌ای از کینه. آن‌ها زودتر از همه به استقبال عید و محبت و صلح رفته بودند. داشتند زندگی می‌کردند بدون و دروغ و تهمت و خشونت. پر از شور زندگی و انسانیت، اما بزرگ‌ترها–آن‌ها که همه‌شان گمان مي‌بردند در پی حق‌اند و عدالت- فاجعه می‌آفریدند!

***

چنين است كه گاه ميان آن‌چه ما زندگي مي‌ناميم و ديگران؛ تفاوت آن‌قدر هست كه به سوءتفاهمي همه‌چيز معكوس شود. مثلا ما گمان مي‌كنيم كه در حال كمك هستيم و ديگران از اين عمل‌مان ملول‌اند! ما خيال‌مي‌كنيم كه در مسير درست حركت مي‌كنيم و ديگران از اين خطا، نگران‌اند. ما خيال مي‌كنيم كه همه چيز را بر پايه ‌نظم استوار كرده‌ايم و ديگران از تمام شلوغي‌ها كلافه‌اند، اما ميانه تمام اين سوءتفاهم‌ها را مي‌توان گرفت، به مدد «مهرباني ‌و عشق»، كه چون ميان مردمان حاكم شود، مصائب از ميان رفته و مسير تكاميل و پيشرفت گشوده شود، گشوده‌شدني!

چنين است كه حافظ‌شيرازي-هم او كه گفتيم، تولستوي مقهور انديشه و قلم‌اش شده بود- مي‌فرمايد:

عشقت رسد به فرياد، گر خود به‌سان حافظ

قرآن زبر بخواني در چارده روايت

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |