
1- اگر قرار باشد برای داستان «وصلت» و«عسرت» به غیر از معنای حقیقی شان نشانه ای همه فهم بیاوریم، چه چیز روشن تر از آنچه ده ها سال است بر سر ورزش این بوم رفته؟ بر سر عروس هزار دامادی که دیگر نه حلاوت زفاف را آرزو می کند و نه پشتگرمی حمایتگری را مطالبه. عروس رنج کشیده ای که حتی «مهریه» هم ندارد تا به «حلال» کردنش بنازد و آزادی جانش را بخرد. بداقبالی که از وصال های ناخواسته به حال احتضار افتاده باشد، از که رها شود؟ از چه آزاد شود؟ خود رهاست و ویلان، ویران.
این «سپید روی و سیاه بخت» را اما از ابتدا چنین تقدیر نبود. مقدر نبود به جای خاک قند بر سرش خاکستر بپاشند. قرارنبود بر سرش چنان مرافعه به پا شود که قیمت آشتی کنان اغیار، خون او باشد. قرار بود سر و سامان بیابد. لذت زندگی را بفهمد. می خواست بزرگی کند . احترام ببیند. چه خیالی اما از این باطل تر که ندانی این صورت خوش نه قرار است دست حمایتگری بر سرت بنشاند، که بناست خبر از زوالت بدهد.
حکایت ملکه زاده تورانی را اگر نشنیده اید، جستجو کنید. همان که آنقدر خواهان و خواستگار از امیر و امیرزاده تا تاجر و تاجرزاده داشت که جانش به لب برسد. از آن ها که برای ربودن دل ملکه زاده از هیچ جرم و خطا فروگذار نبودند حتی اگر این «بهتان» بستن به زیباترین و پاک ترین بانوی شهر باشد. هم او که خسته و شکسته روی پوشاند و عهد کرد که تا سرانجام پیدا کردن، چهره برابر احدی نگشاید. از تاج و تخت فرار کرد و به خودش سپرد که تا تمام شدن تمام حرف های درگوشی عالم، پیدا نشود. او که گذرش به بیغوله دانایی افتاد و اندرزش گرفت به هجرت. هجرت به شهر کورها که صورت نمی دیدند و سیرت می جستند.
مه رویان را اما انگار جز این متصور نیست که چونان لقمه ای چرب تصورشان کنند و مدام درپی شان بیافتند، غافل از اینکه دلربایی آداب و رسومی دارد و چون کسی آن را نداند از دایره «مراعات» خارج شده و به ورطه « دست اندازی» می افتد. می برندشان، می آزارندشان، می شکنندشان و تمام. از چشم شان افتاد و تمام. هرکه می خواهد ببرد، هر که می خواهد.
عاقبت ملکه زاده تورانی را اگر نمی دانید، جستجو کنید.
2- وقايع روز تعيين تكليف ورزش را عموم اهل سياست پيش بيني مي كردند و عموم ورزشي ها نمي كردند. يك گروه بر ناكامي گزينه ورزشي دولت ايمان داشتند و چون روز برايشان روشن بود كه راي گرفتن در آن اتمسفر و با آن سطح از تعامل ميان دو قوه بيشتر به خواب و خيال مي ماند و گروه ديگر كه تمام زندگي شان انگار فقط يادگرفته بودند هرچه هست در ميدان رقابت نشان دهند و چيزي را پشت پرده نگاه ندارند، آنقدر اميدوار كه قهرمانان شان را هم راهي بهارستان كنند تا بعد از صحبت هاي نمايندگان موافق و گزينه شان كف مرتبي بزنند! و اين نهايت بازي بود كه بلد بودند بچينند.
ورزشي هاي پاكدل ما پي در پي مصاحبه مي كردند و نمي دانستند كه در سياست به موقع «نگفتن» برنده تر است از «گفتن» . سوابق ورزشي گزينه شان را پررنگ مي كردند و باور نداشتند كه آن جمع توانمندي وزيري را با سرعت دويدن او محك نمي زنند. از آرزوي 30 ساله تشكيل وزارت ورزش سخن به ميان مي آوردند و نمي توانستند درك كنند كه 3 روز معاون وزير شدن يك نفر ديگر مي تواند پراهميت تر از تمام اين سال ها باشد. ورزشي هاي پاكدل ما بسيار مبتدي تر از آنچه گمان مي شد رفتار كردند، هم خودشان و هم گزينه شان آن هنگام كه كاغذ هاي به هم چسبانده شده را بالا گرفت تا به نمايندگان اثبات كند فرصت كمي براي رايزني داشته ! وقتي نوشته هاي اديبانه را كنار نهاد و در فرودي عجيب، لحن رايج در سالن و ورزشگاه را سوار بر كلامش كرد و ميانه اش چانه اي هم لرزاند. سياسي ها اما در آن ميان آسوده بودند و مشغول به سخن هاي ديگر كه تصميم ها را از قبل اتخاذ كرده بودند و در كار تشكيلاتي اساسا قرار نيست كه به جادوي سخن طرف ديگر، راي و نظري تغيير كند. راي هاي سرخ در جيب اكثريت بود و چه باكي هم از گل به خودي آن نماينده كه ميان بحث ناگهان ميكروفون به دست گرفته و از صلاحيت «علي دايي» براي وزارت بگويد. مايه انبساط خاطري بود فقط.
3- ورزش دوباره به همان كما رفت كه بود و هيچ كس در قبال چنين وضعيتي چون دولت نمي تواند مسئول باشد. همان دولتي كه ورزشي ترين گزينه اش را به سياسي ترين شكل ممكن معرفي كرد. ورزشي ترين روز تاريخ ورزش را سياسي ترين نيمروز كرد و صحن خانه ملت را كه مي توانست براي يكبار هم شده محيطي ورزشي تصور كرد، به جايگاه بحث و جدل درباره يك معاون وزير متزلزل تبديل كرد.
ورزش دوباره به همان كما رفت كه بود و در اين مي�%







