تبليغاتX
کتابت

 

سخن گفتن ازآنچه  که این روز ها بر سر صاحبان مناصب دولتی می رود نه جنسی از مطالبات صنفی دارد و نه رنگی از خودخواهی بر آن پوشیدنی ست. چه؛  آنان که  اندکی بر اوضاع و احوال جهان مشرف اند خوب می دانند که این روز ها چه سیاه باشی و چه سپید ، چه منتقد باشی و چه حامی و چه این سوی خط و چه آن سوی خط ؛ تهدید آنان که نمی خواهند این دیار به آرامش و طومانینه طی مسیر کند ؛ چنان جدی و خطیر است که آتش اش خشک و تر یکسان می سوزاند و دودش چشمی را بی نصیب نخواهد گذاشت.

 

کهن دیارمان – به رسم هزاران ساله اش – راست ایستاده اما در برابر کوره گداخته ای که  هر از چندگاهی شعله های پران  آتش اش می آیند تا قبای فاخر فرهنگ و تاریخ و عقیده اش را بسوزانند.

مقابل تا چشم کار می کند شهوت نزاع است و این سوی ماییم با کهنسال ایرانی مملو از اندیشه و استدلال و منطق ؛ نا برابر نزاعی است و البته سخت تر ایامی می شود آنگاه که از این دیار ریشه دار گاه صدایی بلند می شود با همان لحن خشونت.

 

 

 این شاید کوتاه ترین اشارت بود بر آنچه در جریان است و تمام .

 

سخن از فاجعه ای به میان آمد که خود یا ناخود آگاه ؛ ارباب قدرت مسبب اش می شوند و می رود تا به رسمی خطرناک میان مجریان اداره کشور بدل گردد. سخن بر سر  دور شدن تدریجی شان از مقابل چشمان مردم است . سخن از «نظارت گریزی» و به تعبیری تلخ «پیدا مباد مخالف من » است.

                                           فقر

«هوشنگ مرادی کرمانی» که ایجازش در روایت  حالا دیگر نه فقط  کودکان و نوجوانان که بالغ و مسن و کهنسالان را نیز شامل شده آنگاه که به تشخیص رسانه ملی ؛ «چهره ماندگار » بودن اش رنگ رسمیت به خود گرفت ؛ در کوتاه سخنی ؛ داستانی گفت که نزدیک ترین تشبیه به آن است که «نظارت گریزی» نامش نهادیم.

 

اربابی ؛ نقاش باشی دارد و تصویرهای خلق شده از سوی اش را دستور داده بر بهترین نقاط درب و دیوار کاخ اش نصب نمایند. اربابی ؛ نقاش باشی دارد که همیشه زیبایی های باغ و بنای عمارت اش را می بیند و آن ها را زیباتر از واقعیت شان نقش می کند. اربابی ؛ نقاش باشی دارد که مجبوب اوست و به همین دلیل از مال و منال دنیا بی نیازش ساخته و در اریکه قدرت اش ؛ فرمان داده او را ارج نهند و بزرگ اش شمارند.

 

روزگار می گذرد و زمانی ، جایی دور از مرکز قدرت قائله ای به پا می خیزد ؛ ارباب خود برای ختم داستان و فرونشاندن ناآرامی ترک تاج و تخت می کند و حالا نقاش باشی فرصتی یافته تا پس از سال ها به زادگاه اش سفری کند تا دستان مادر فرسوده اش را ببوید و ببوسد.

 

 دور از دایره قدرت اما این هنرمند جز فقروفلاکت و تنگدستی نمی بیند و باز قلم اش به ثبت احوال اطراف رنگین می گردد.

حالا چند صباحی گذشته و ارباب سرمست از پیروزی بر تخت جلوس نموده و نقاش باشی با آخرین تصاویر خلق شده شرفیاب می گردد.

 

"عجیب است ! نقاش باشی این ها ساخته ذهن معیوب توست حتما والا در ملک و مملکت ما که زندگی چنین نیست ؛ جز شادی و سرخوشی نیست !"

این ها را ارباب می گوید و در برابر ادعای نقاش باشی اش که این ها سوغات واقعی سرزمین مادری اش است ؛ شرطی با وی می بندد که هم اکنون می رویم به همان جا که می گویی اینگونه است . اگر واقعیت نقش کرده باشی گردن والی اش را می زنم و اگر جز این باشد گردن تو را.

 

وزرا و بزرگان اما ارباب خشمگین را منصرف می سازند که حالا چه اصراری دارید بر سفر فوری و فوتی ؟ اعلیحضرت چند هفته ای بیاسایند و آنگا باردیگر رنج سفر برخود روادارند.

 

نقاش باشی نگاهی تلخ اما از سر رضایت بر بزرگان می افکند و دربار را ترک می کند تا روز سفر.

 

زادگاه مادری اش اما چند هفته بعد که دیدند ؛ حالی دیگر یافته بود و زندگی در آن جریان داشت به بهترین صورت. نهرهای روان ؛ بازار پربار ؛ مردان پای کوبان و زنان دست افشان که بر پای ارباب محبوب شان می افتادند و شکرگزارش بودند.

 

نقاش باشی پیش از سپارده شدن به جلاد تنها فرصت چندکلام سخن با مادرش را یافت.

مادری که می گفت : هنر زنده کردی چنین راستین .

که می گفت : همین مردم نه اینکه ندانند ؛ هیجان نام ارباب چنین از تو غافل شان کرده ؛ اصلا با آن تصاویر تکان دهنده از واقعیات بود که حالا ما پس از ده ها سال روی آرامش دیدیم و همه مملکت هم داستان اش را شنیدند. چنین مرگی برای هنرمند بزرگی چون تو افتخار است و حالا به نقطه تکامل ات دست یافتی.

 

روایت نقاش باشی ملتزم و متعهد همان است که این روزها شاید اگر بخواهیم نمونه ای برایش بیابیم داستان – البته معدود - رسانه ای های مستقل  می شود و ارباب  همان صاحبان منصب که گاهی  نمی پذیرند آنچه در اطرافشان ساخته شده با دنیای واقعی تفاوت ها دارد و از واقعیات چه بسیار پرفاصله است.آنها که متاثر از فضای عجیب ساخته شده توسط اطرافیان نمی دانند چه بسیار تحولات ظاهرین که تنها از سر خدعه نمایش داده می شوند و البته نقاش باشی ها که برای عمل به آن رسالت که حرفه شان بر دوششان نهاده می دانند و جان می دهند.

 

نقاش باشی که هنرمندی ااش دردرست روایت کردن و همه چیز را عین خودش نشان دادن است.نقاش باشی که اتفاقا به روزگار مشغول شدن صاحبان منصب به فتوحات  نگران تراست  نسبت به اموررعایا ومی بیند  باید روایت کند این واقعیت را که مثلا آقایان در روزگار  جهان گردی ها و میهمانی بازی ها هستند کسانی که تلاشی سخت برای زنده مانی دارند. هستند کسانی که به بودن فردایشان امید ندارند ؛ خانه مادری آنچنان هم که برایتان می گویند سبز و خرم نیست.

 

و البته ناگوارتر است آنگاه که می بینیم –در همین قرن بیست و یکم و در همین دیار هم  گاهی انگار همین صاحبان منصب که بسیار مشغول فتح و گشایش اند؛ چندان از روایت های نقاش باشی ها خرسند نیستند و اگر هم گاهی مشکلی جایی بدست به جای ماندگان نسل نقاشان روایت  گردیده ؛ خواه زمینه اصلاح گردد و خواه نگردد فرمان به توبیخ شان داده و بوم و رنگ شان  را برنتافته اند؛ گاه به چوب فیلتر و توقیف رانده اند و بسیار که از حضور در عرصه های خبرخیز محروم شان گردانده اند.حاصل هم زیانی سه وجهی بوده ؛ مردم که برای رساندن آنچه بر شان می گذرد راوی ندارند ، صاحبان قدرت بی اطلاع اند از واقعیت اطرافشان و زیان دیده ترین ، نقاش باشی ها که در عمل به رسالت حرفه ای شان ناکام اند .

 

چنین است که می گویند :

 

دلم جز مهر مه رویان طریقی برنمی گیرد

ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

...

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

...

نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشین ام هست لیکن درنمی گیرد

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |

 

                                                   به هوش باشید      

 

 

الف : ما عمیقا هر گونه شایعه منتشر شده یا نشده مبنی بر مرتبط بودن غیبت مان با مسایل مستقبل را تکذیب می نماییم . ایضا هر گونه اتهام مبنی بر دچار شدن مان به عارضه های لاعلاج ، تجدید فراش ، تغییر مواضع ، گزیدن رحل اقامت و ...

 

پ.ن : این عارضه «فراخیت» مزمن صرفا عود کرده بود و الا به کوری چشم رضاخان مصدق کماکان زنده است

 

 

ب : یکی از نزدیکان در ایام تعطیلات خاطرات بیان می فرمودند به شرح ذیل(ما در حالت بهت نگاهشون می کردیم) :

ما جوونی هامون را به را می رفتیم آلمان ! دست زن و بچه رو آخر هفته ها می گرفتیم و می رفتیم آلمان ! کتلت درست می کردیم با دوغ محلی ؛ می ذاشتیم تو بقچه و می رفتیم آلمان می خوردیم ! بعضی مواقع هم که حال پیاده روی تا آلمان رو نداشتیم با الاغ همسایه می رفتیم ! نمی دونی چه مردمان مهربونی داشت آلمان ! چه آب و هوایی !

 

پ.ن : بعدا کاشف به عمل آمد که آلمان نام قریه ای است حوالی اهر در استان آذربایجان شرقی

 

ج : سال 77 تو دانشکده مدیریت واحدی داشتیم به نام زبان تخصصی و استاد با کلاس و شیک پوشی به نام دکتر زری باف که حضور در کلاسش شرایطی داشت از جمله داشتن پوشش متناسب با رشته ؛ یعنی اگر کت وشلوار و کفش واکس زده و ادکلن شناخته شده استعمال نکرده بودی اجازه نشستن در کلاس رو نداشتی.

حین یکی از جلسات درس برادری با تاخیر وراد شدن به شرح ذیل :

شلوار ساسون دار خمره ای + کفش نوک تیز پاشنه دار ( تخم مرغی) + کاپشن خلبانی و موهای هوایی با پشت موی مربوطه

استاد پرسیدن تو بچه کجایی ؟ جواب داد « میامی »

کل کلاس ها ج و واج نگاه می کردن ! میامی ! آمریکا ؟

قسم خورد که متولد و بزرگ شده میامی می باشد . پدرش هم از سرشناس های میامی بوده و کلی اونجا ملک و املاک دارن ؛ اصلا فامیلیش هم میامی ایی !

 

پ.ن : بعدا کاشف به عمل اومد که میامی منطقه ایه در استان مازندران

 

 

د: می گن قانون دهم نیوتن ابراز می دارد اگر بتونی با سرعت نور به تمام سوابق و افتخارات ایران گند بزنی اسمتو می ذارن (...)

 

پ.ن : گرمسار منطقه ایه در استان سمنان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |