تبليغاتX
کتابت

 

                                     

1-مي‌گفت:« اصلا تمام مصيبت كربلا و روايت‌هايش يك طرف و داستان آن اشتباه كودكانه كودكان يك طرف. نمي‌دانم چرا اينقدر قلبم را رقيق كرد روايت آن سيد جليل‌القدر و پس از آن انگار كه ديگر اين زخم خوب شدني هم نبود.»

اين جاي داستان كه مي‌رسد چانه‌هايش آرام مي‌لرزد.

«ظاهرا كاروان هنوز به دشت كربلا وارد نشده بود. از فرات هم فاصله شان زياد بود. هواي گرم و داستان تشنگي را خوب به احتمال زياد مي توانيد حدس بزنيد . اصلا حتي اگر فرض كنيم كه مشكل آب و عطش هم وجود نداشت حتما ديدن آن درخت‌هاي در هم فرورفته و تصور سايه‌اي كه مي توانند براي استراحت وبازي فراهم كنند هم براي كودكان شيرين بود. چندتايي شان دوان‌دوان جلو آمدند و شادماني مي‌كردند. كه آن انتهاي دشت داريم درخت مي‌بينيم. داريم سايه مي‌بينيم. حتما آب گوارايي هم زير اين درخت‌ها جريان دارد. هر چه بيشتر شادماني مي‌كردند اما آقا اباعبدالله (ع) بيشتر در خود فرومي‌رفت. بچه‌ها نيزه‌ها را درخت تصور كرده‌بودند...»

اين جاي داستان كه مي‌رسد ديگر فقط چانه‌اش نمي‌لرزد؛ نم اشك را گوشه گونه‌اش مي‌بيني.

2-آقاي «تنها»؛ را اولين بار با داستان تكان‌دهنده‌اش از كربلا شناختيم و حوالي رودبار بود كه ديديم‌اش. از جمله آنها بود كه تك و تنها دل به كوه زده بود و دوازده ساعت بعد از زلزله خودش را رسانده بود. مي گفت:مديركل خدمت‌رساندن به بچه‌ها هستم. اصلا انگار اين زخم دل‌شكستگي بچه‌ها را نمي‌توانم فراموش كنم. خدا به عمر و توان مجيد مجيدي خير بدهد. اصلا مگر مي‌توان آدم بود و بچه‌ها را نديد؟ «بچه‌هاي آسمان، رنگ خدا.»

آقاي تنها به قول بروبچه‌هاي سپاه و بسيج تنها بود اما سپاهي‌ترين بود و بسيجي‌ترين. چندبار ديگري هم ديدم‌اش تا ديدار در «بشاگرد». بم، ديگر اوج شكستگي و به قول بچه‌ها؛ دريا شدنش بود. دوقلوها را كه داشتند مي‌بردند دفن كنند آقاي تنها، تنها كسي بود كه خودش را داخل قبر انداخت و التماس مي‌كرد كه خاك روي من بريزيد. البته راستش دوقلوها كسي ديگر را هم نداشتند. همه خانواده‌شان زودتر آرام‌شده بودند در دل خاك.

يك بار ديگر هم آقاي تنها را ديديم. حدود چهارسال پيش بود. اردوگاه جنگ زدگان لبناني در بيروت و بچه‌هايي كه پدر ومادرشان را در جنگ 33 روزه از دست داده بودند. آخر شب نمايش خيمه‌شب بازي به پا كرده بود. بچه‌ها از خنده به گريه افتاده بودند و آقاي تنها از گريه خودش به خنده!

3-«بشاگرد» به قول مجيد جلالي آخر دنياست. يعني اگر قبول بكنيم كه براي ما – ايراني‌ها؛ سرزمين‌مان همه دنياست خلاصه بشاگرد و بشاگردي‌ها حتما ساكنين طبقه منهاي صد خواهند بود. شايد اصلا بهتر باشد چندان به تاثير كلمه بر شما جهت توصيف اين طبقه منهاي صد اميدوار نباشيم. فكر مي كنم جست و جوي چند لحظه‌اي در تصاوير بشاگرد و بشاگردي‌ها،  آن چندتايي كه به مدد اينترنت و گستردگي‌اش مقابل چشم دنيا قرار گرفته؛ توصيه منطقي‌تري باشد. آب، غذا، لباس و خلاصه هر آن چيزي كه به صفت «امكان» بودن مزين باشد را حتما نمي‌توانيد آن جا بيابيد. خلاصه بچه ها كه به دنيا مي آيند پيش از مادر و پدر، پيش از پزشك و قابله حتما چشم‌شان به چهره كريه و دوست نداشتني «محروميت» افتاده. اين محروميت كه انگار تقدير بوده كه صميمي‌ترين و هميشگي‌ترين دوستشان باشد تا آن زمان كه به دردي و ضعفي و بيماري جام خوشگوار مرگ مي‌نوشند.

آقاي «تنها» را اما اگر مي خواهيد پيدا كنيد تنها بايد راهتان را به سوي همين بشاگرد كه گفتيم كج كنيد. اقاي تنها كه هنوز هم كودكي جان نمي‌سپارد مگر اينكه او داخل قبر كوچكش رفته باشد، هنوز هم شبي را در بشاگرد به پايان نمي‌بري مگر آنكه بساط خيمه‌شب بازي‌اش را جمع كرده باشد و هنوز هم كسي را در آن گوشه و كنار، اطراف و اكناف نمي‌يابي جز آنكه داستان اشتباه كودكانه كودكان ، همان كه در ابتداي آورديم را شنيده باشد.

4-گمان مي‌كنم تا به حال كسي چون من عصباني‌اش نكرده بود. آقاي تنها را مي‌گويم كه يك بار در جمع، جايي كه او هم نشسته بودخاطره‌اي روايت كردم و به نقل از بسيجي‌ها و پاسدارهاي حاضر دررودبار و منجيل گفتم: از همه بسيجي‌ها، بسيجي‌تر است.

اينبار اول چانه‌اش لرزيد و دقيقه‌اي بعد شانه‌اش. گفت:«يا نمي‌دانيد بسيجي يعني چه يا اينكه بسيجي‌تر از بسيجي كيست. مرد حسابي خاك پاي آنها كه شب عمليات فتح‌المبين، روي ميدان‌هاي مين دشت عباس دويدند هم نيستم. »

اين شعر را اولين بار از آقاي «تنها» شنيدم.شعري كه حالا برپيشاني مسافرمان هم به رسم درسي كه آموختيم، آمده:

دلدادگان چون دامن از دل‌ برگرفتند   

از غير دلبر دامن دل برگرفتند

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |

              

۱- فكر مي‌كنم تا به الان چندباري ياد و خاطره آقاي«مجتهدي» در رسانه‌ها زنده شده. آقاي مجتهدي كه هنوز مديريتش، تدبيرش و شخصيتش براي بچه‌هاي دبيرستان‌البرز(همان كالج البرز سابق)، حكم قاعده‌اي لازم‌الاجرا دارد.

پس آقاي مجتهدي؛ آن مدير فراموش‌ناشدني البرز را روايت مي‌كنيم.

«از آن دست مديران بود كه نمي‌ديدي‌اش اما هميشه بود. كه اهل پشت بلندگو رفتن و سخنراني نبود اما انگار صدايش دايم در گوش‌ات طنين داشت. كسي را پيدا نمي‌كردي كه واقعا چوب تاديبش را خورده باشد و اما همه انگار لااقل يك‌باري زهره‌شان از بابت تنبيه‌اش تركيده بود! آقاي مجتهدي اصلا انگار 2شخصيت داشت. يك شخصيت كه نمي‌ديدي و اما حس مي‌كردي و برايش احترام قايل بودي و يك چهره كه مي‌ديدي و لذت مي‌بردي و ناخودآگاه خودت را جمع‌وجور مي‌كردي. آقاي مجتهدي به تعبير بهترش نبود اما بود، نمي‌زد اما مي‌زد، ترسناك نبود اما مي‌ترساند».

اين حكايت و روايت اول از مدير سابق كالج البرز بود. اما فارغ از تمام اين تاثيري كه شخصيت آقاي مجتهدي بر بچه‌ها مي‌گذاشت، تعابير ديگري هم پيرامونش به كار مي‌بردند كه خود فصلي پراهميت در رابطه ميان او و شاگردانش به حساب مي‌آمد. فصلي كه اگر قرار باشد در چند كلمه خلاصه‌اش كنيم، مي‌شود:« اتكا، اطمينان، اعتماد و احترام».

پس نوع ديگري از تاثير آقاي مجتهدي را روايت مي‌كنيم:

«جالب اما اين‌جا بود كه با تمام آن تعابير و تفاسير كه از شخصيت و آثار شخصيتي آقاي مجتهدي به كار برديم، اما هم او بود كه روزي اگر دنيا روي سرت خراب مي‌شد، روزي اگر مشكل مي‌آمد روي اعصاب و روانت و چاره‌اي جز كمك‌گرفتن نداشتي، اول انتخاب بود. حال بگذريم از اين‌كه قفل چشم‌هايت ناخودآگاه مقابلش باز مي‌شد و نمي‌توانستي اشك نريزي، نمي‌توانستي نلرزي اما آن‌چنان اعتماد و اتكايي به جايگاه رفيع و بلندش داشتي كه امكان نداشت ذره‌اي در توانمندي‌اش براي رفع مشكلت شك و شبهه به دل راه دهي».

2- شايد گمان نمي‌كرديم روزي داستان ما و آقاي مجتهدي در آن روزگار كه البرز گرانيگاه دانش‌اندوزي و كوشش دانش‌آموزان شده بود، داستان ما و آقاي مجتهدي در آن دوران كه به احترام دانش‌آموختگانش همه تمام قد مي‌ايستادند و نام مجتهدي جايگاهي حتي فراتر از رييس دانشگاه شهر و حتي دانشمندان عصر داشت؛ را بتوان فرصتي براي ورود به داستان «پليس‌ها» دانست.

طبيعت آن است كه شما در مقام يك شهروند حق داشتن نه يك مجتهدي كه هزاران مجتهدي را كنارتان داشته باشيد. اين حق شماست كه بدانيد تدبيري موثر و نيرويي قاطع بالاي سرتان است و البته نه بر شما سيطره دارد كه سايه‌باني است برابر هر نوع حرارت و آسيب و درد. پليس (كه البته اين روزها مي‌گويند بهتر است  «پاسبد» صدايش كنيم!) هم به مفهوم كلي و هم در جزء بايد به اين جايگاه دست يابد. كه آن‌گاه مي‌توان به پيوند عاطفي ميان مردم و او اميدوار بود. و اگر جز اين شد نه شهروندان را مي‌توان نمونه‌اي از فارغ‌التحصيلان و دانش‌آموختگان البرز در اوج ناميد و نه فردا‌روزي مي‌توان از پليس‌مان براي تمثيل و اشارت سخني به ميان آورد.

گمان مي‌كنم 4يا 5سال پيش بود كه بار ديگر سخن از آقاي مجتهدي و شباهتش به جايگاه پليس به ميان آمد. عزيزي پس از چندسال هواي وطن كرده بود و از لحظه ورود به تهران ساز«شمال» مي‌زد. كه دلم پر مي‌كشد براي «خزر» و ياد «كلاردشت» و «جواهرده» آرامم نمي‌گذارد. همسفر شديم و ساعتي بعد در جاده عتيقه و تاريخي چالوس مي‌رانديم. به پيچ‌هاي «هزارچم» كه نزديك مي‌شديم ديگر رفته‌رفته احتياط جاي سرعت معمول را پركرده بود و مسافران يك‌به‌يك از گذر 180درجه‌اي پيش از ارتفاعات عبور مي‌كردند. پليس هم حاضر بود و ناظر. به تعبير دوست‌مان انگار به تعداد تمام نيروهاي نظامي و انتظامي كشور محل اقامتش، پليس راهنمايي‌ورانندگي مستقر شده بود تا قانون نشكند و صداي مهيب شكستنش جاني نستاند. اما اوج لذتي كه از حضور آن پليس پاي‌كار و فعال نصيب‌مان شد، سرداري بود كه گرد گذرزمان را بر محاسنش مي‌ديدي و شكستگي چهره‌اش حكايت از روزهاي مجاهدت و ايثار مي‌داد. سردار آمده بود لب جاده و با گذر هر خودرويي يك احترام كامل نظامي به راننده‌اش ابراز مي‌كرد. دست را مي‌برد با اقتدار و صلابت كنار گونه‌اش و پا جفت مي‌كرد در برابر مردمي كه اصلا واضح بود ولي‌نعمت خود مي‌شماردشان. اين ادب و احترام سردار را چگونه برايتان روايت كنم كه خود من در برابر اقدامش كم مانده بود ماشين كنار بزنم و تمام قد بايستم و بدون لباس نظامي، احترام نظامي بگذارم. چنددقيقه بعد اما در هر خودرو كه نگاه مي‌كردي معلوم بود چشم‌هايي گرد و دست‌هايي كه به مسير رفته اشاره داشتند، داستان سردار را روايت مي‌كردند. راستش را بخواهيد آن روز همسفر تازه برگشته‌مان نتوانست اشك بر چشم نياورد و اين افسوس را بيان نكند كه كاش دوباره برمي‌گشتم به همين ايران‌مان ، به همين ايران پر از غافل‌گيريمان .

3- سخن امروز را به احترام آن‌چه تحت نام رزمايش پليس تهران مشاهده كرديم، حال‌وهواي انتظامي داديم. راستش را بخواهيد از لحظه جرقه توليد اين پرونده تا به هنگام نگارش سطر به سطر مطالبش انگار چراغي توي ذهن همه چشمك مي‌زد كه رويش نوشته بود پليس پاسخ‌گو، محترم و قاطع. پليسي كه سخن گفتنش با مردم الگو شود، برابر هر تصميم و طرح و ايده‌اي استدلال منطقي و قانع‌كننده به ولي‌نعمتانش(مردم) بدهد و اگر قانوني شكست و قاعده‌اي زيرپا گذاشته شد، شك نكني كه حكمش قاطع است و تصميمش راسخ. كه اين پليس را ما كه روي سرمان مي‌گذاريم. كه اين پليس را مردم نه فقط پليس و بخشي از طبقه مشاغل جامعه‌شان كه ملجأ و مأمن خود و خانواده و همسايه‌شان مي‌شمارند كه آن وقت شايد به ظاهر نبيني‌اش اما مي‌بيني‌اش. شايد هر لحظه مقابل چشمت نباشد اما هميشه چشم به تو و امنيت خانواده‌ات دارد. اصلا شايد قهر و غضبش را هيچ‌گاه به نمايش نگذارد اما قانون‌شكني را برابر قهر و غضبش امكان ابراز وجود نيست. دست و بازوي آن پليس را پيشاپيش مي‌بوسيم.

*همشهری مسافر - شماره ۱۱۸

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

                               

                                       

 

معمولا اين است كه عجيب‌ترين‌ها به خاطر مي‌مانند. شما سفري مي‌رويد، دوستي پيدا مي‌كنيد، شغلي داريد، درس مي‌خوانيد و ... برهمين اساس ذهن‌تان هميشه در حال ثبت و ضبط خاطراتي است كه انگار وارد يك محيط كاملا طبقه‌بندي‌شده مي‌شوند و هر‌كدام جايي پيدا مي‌كنند. ذهني كه اما برخي خاطرات، برخي اتفاقات را وارد پوشه و فايل نمي‌كند. مي‌گذارد همان جلو، مقابل دست، تا وقتي سخن مي‌گوييد خميره صحبت‌تان شود. خاطره‌اي، روايتي يا حكايتي از عجيب‌ترين چيزها كه ديده‌ايد و مشغول بازگوكردن آن هستيد.

***

روش كار اين دستگاه‌هاي امنيتي مستقر در فرودگاه‌ها را بعيد مي‌دانم بالاخره بتوان به درستي تشخيص داد. يكي با جيب‌پر از پول سكه‌اي، كمربند فلزي و ساعت از زير آن‌ها عبور مي‌كند و اتفاقي نمي‌افتد، يكي هم هر‌چه داشته زير نقاله گذاشته و با يك پيراهن و شلوار؛ وقتي قدم از زير آن چارچوب مغناطيسي بر‌مي‌دارد انگار هر‌چه زنگ خطر تا شعاع چند‌كيلومتري فرودگاه است، هم‌زمان به صدا در‌مي‌آيند. اين داستان كه گاه مسافران را مجبور مي‌كند، كمربند و كفش هم درآورده و خلاصه تيپ سفر و رفتن‌شان‌-خصوصا اگر خارجي هم باشند- به هم بخورد را خلاصه خيلي‌ها نمي‌پسندند و اين فكري مشترك است كه مگر نمي‌توان با بالا بردن توان كنترل، به افراد بي‌احترامي نكرد. بانوان هم طبعا اين اتفاق را با حساسيت بيشتري پيگيري مي‌كند. هر‌چند براي مسافران ايراني توكيو و سيدني، اين تجربه اساسا تكرار نشد. استقبال در سطح VIP بود و از لحظه نشستن هواپيما تا لحظه سوار شدن بر خودروهاي پارك‌شده مقابل فرودگاه، مانعي مقابل پاي آن‌ها نبود. تهران و تهراني‌ها، براي ميزبانان اهميت ديگري داشتند. شهري كه به قول استفان اسميت، وزير خارجه استراليا در مسير رشد و تعالي گام بر‌مي‌دارد و به همين دليل سخت شايسته احترام شده است.

***

داستان اين كفش درآوردن‌ها اما يك بار ديگر هم جلوي چشم‌مان آمد. وقتي در خيابان‌هاي سيدني، مسافران پياده‌اي را مي‌ديدي كه كفش به دست گرفته‌اند، حتي برخي جوراب را هم داخل آن نهاده‌اند و سرخوش، پياده طي مسير مي‌كنند!

مصطفي، ايراني خوش مشرب مقيم استراليا كه چشم‌هاي گرد شده‌مان را مي‌بينيد، مي‌گويد: «‌چند سالي هست كه ديگر اين صحنه، صحنه‌اي عادي در سرزمين كوآلا وكانگورو است. اول اين‌كه ديرتر خسته مي‌شوند، دوم اين‌كه به لحاظ پزشكي و بهداشتي، چون عضلات پايشان مستقيما و‌رزيده مي‌شود، آرامش بيشتري مي‌‌گيرند و سوم هم آن‌كه چون در پياده‌روها، نه چيزي به نام سنگ و نه خطري به نام شيشه وجود ندارد، سرعت قدم برداشتن هم كم نشده و خلاصه عقب نمي‌مانند».

و اين اتفاق براي ما جالب‌توجه بود چون در ميان آن‌ها كه پاي برهنه قدم مي‌زدند اتفاقا آدم‌هايي با ظاهر متكدي و آواره نمي‌ديديم. عموما شيك و مرتب بودند و اتفاقا خانم!

***

اين ورودي نسبتاً متفاوت شد به چهارمين روايت ما از سفري خاص. روايتي از بهترين روش حمل‌ونقلي دنيا، از ابتداي تاريخ تا به حال و آينده كه همان«پياده‌روي» است. راستش را بخواهيد، بدون تعارف بايد بگوييم كه اگر قرار باشد خيلي از ما، پابه‌پاي شهروندان بسياري شهرهاي دنيا به اين سوي و آن‌سوي شهر برويم، حتما پس از چند ساعت اصلا رفاقت و دوستي‌مان را با طرف به هم خواهيم زد. نمونه‌اش هم كاملا عيني براي خودمان به‌وجود آمده بود. اين‌كه 20دقيقه اول پياده‌روي را سرحال و شاداب با يكي از بوميان همراهي كنيم، در 20دقيقه دوم سوالات كاملا اتفاقي‌مان در مورد اين‌كه چرا استراليايي‌ها يا ژاپني‌ها براي وقت‌شان ارزش قايل نيستند را طرح كنيم، پس از 10دقيقه به آسيب‌هاي قديمي در زانو و كمر خود اشاره‌اي داشته باشيم و خلاصه بعد از يك ساعت اصلا بي‌خيال پروتكل شويم و اولين تاكسي را با اشاره دست نگاه داريم، نه فقط ما كه حتم دارم بسياري از آن‌ها كه تجربه سفرهاي اين‌چنيني به ساير شهرها را داشته‌اند، دارند. ما عادت به پياده‌روي نكرده‌ايم و اين ارزش ظاهري كه انسان‌هاي خوش‌تيپ، با‌كلاس و با‌شخصيت حتما سوار ماشين مي‌شوند را به مانعي در راه سلامتي و تندرستي‌مان تبديل كرده‌ايم. به قول يكي از دوستان، بهتر است طرح‌هايي چون«زوج‌‌و‌فرد» را به مديران شهرهاي سيدني و توكيو هم پيشنهاد كنيم، البته براي استفاده در پياده‌روها! چه، راهبنداني هم اگر بود براي پياده‌ها بود، نه خودروها.

***

خشايار، دوست مصطفي است. بيست و چند سال عمر از خدا گرفته و شايد يكي، دو سالش را فقط در وطن بوده‌. شباهت بي‌حد و اندازه‌اش به«پاواروتي فقيد» را نمي‌توان نديد. وقتي مي‌گويم، چهره‌اش من را ياد فريادهاي پاواروتي در اوپراي سيدني مي‌اندازد، مي‌خندد و دست و پا شكسته مي‌گويد:« ببخشيد، قرار بود گوشه گوشه«شرح» را برايتان«شهر» بدهيم، اما زبان فارسي‌ام هم شكسته شده و هم بسته!»

خنده‌مان را كه مي‌بينيد، حدس مي‌زند كه در همين عذرخواهي‌اش هم چند«گاف» ادبياتي داده، مي‌گويم: مزيت اصلي‌ات اين است كه هم توضيح لازم را مي‌دهي و هم دمي روح‌مان را شاد. اثر اين كم‌خوابي را لااقل با تكه‌هاي جالب حرف زدن است فراموش مي‌كنيم».‌ به قول آقاي محمدي، بعد از 10روز و شايد نهايتا 40ساعت خواب؛ روح‌مان يك جاي ديگر است و جسم‌مان يك جا!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                                       

تا اين‌جاي داستان براي شما از توكيو گفتيم. از شهري كه زندگي به متفاوت‌ترين شكلش براي ما تهراني‌ها در آن جريان داشت. از شهري كه نه ترافيكش براي ما راه‌بندان  بود، نه آب و هوايش مانند ما پر از آلودگي و نه شب‌هايش قابل‌مقايسه با آن چيزي كه ما در تهران داريم. حالا تا آن‌جايي كه ما مي‌دانيم قرار است اتفاقات زيادي بيفتد. اين را هم شهردار تهران تاكيد مي‌كند هم معاونانش و مرحله به مرحله توضيح مي‌دهند و هم‌چون بسياري از پروژه‌هاي شهري كه روزشمار بالاي سرشان نصب‌شده، با عدد و رقم مي‌گويند فلان روز و فلان ساعت بياييد عكاس و خبرنگارتان را هم بفرستيد، خيال‌تان راحت باشد كه اين اتفاق در شهر افتاده است. اما وارد فرودگاه ناريتاي توكيو كه مي‌شوي، سوار هواپيما كه مي‌شوي، وقتي روي نقشه تصميم مي‌گيري از توكيو بزني به دل اقيانوس و بروي تا جنوبي‌ترين نقطه كره زمين؛ بروي و بروي و بروي... اصلا به اين هم فكر نكني كه چه‌قدر فاصله سفر با هواپيما كوتاه است، باز هم 10ساعت و شايد بيشتر از 12ساعت طول مي‌كشد تا به اولين شهري برسي كه هواپيما امكان فرود دارد. روي آب كه تا به اين‌جا نمي‌شد بايستيم؛ به‌هر‌حال بايد مي‌آمدي و مي‌‌آمدي و مي‌آمدي تا به قول بچه‌هاي هم‌نسل ما برسي به آن‌جايي كه زماني دكتر ارنست يا جايي كه يك زمان آقاي پتي‌بل بود و آن سگ معروفش. ما وارد سيدني شديم؛ استراليا. اين‌جا اين روزها فقط ميزبان شهردار تهران و هيات‌هاي مديريتي از تبريز و مشهد و شيراز و اصفهان نيست. اين‌جا قرار است نهمين اجلاس شهرداران كلان‌شهرهاي دنيا برگزار شود. اجلاسي كه استراليايي‌ها با آن همه سابقه برگزاري اتفاقات بزرگ در شهر پرآوازه‌شان، سيدني باز هم براي آن احترامي ويژه قايلند. اصلا انگار تدابير امنيتي كه براي اجلاس شهرداران كلان‌شهرها ديده شده چيزي فراتر از حتي المپيك هم شده است. اين‌جا خود اهالي سيدني اين را مي‌گويند.

تفاوت اول اين است براي ما ميان اين‌جا و توكيو، كه در توكيو شايد سفارت و مسئولان دولتي منتظر ما بودند، اما انگار اين‌جا تمام دنيا منتظر ميهمانان جديد هستند. لحظه به لحظه ديدار برگزار مي‌شود؛ با شهردار سئول، با شهردار مادريد، با شهردار بارسلون، با شهردار مونيخ، با شهردار استكهلم و ... مقامات دولتي هم هستند. شهرداري تهران انگار براي دولت استراليا اهميتي بسيار فراتر از آن‌چه ما فكر مي‌كرديم دارد. رييس پارلمان استراليا، ‌وزير امور‌خارجه، رييس سازمان امنيت ملي نخست‌وزيري، نمي‌دانم چيزي شبيه همان شوراي عالي امنيت ملي خودمان‌. خلاصه ديدارها در سطح بالايي برگزار مي‌شود و باز تعجب همه ما از اين‌كه اين‌قدر اطلاعات دقيق، اين‌قدر حساسيت نسبت به ايران چگونه به وجود آمده، چگونه آن‌ها انگار هر لحظه پيشرفت در شهرمان را رصد مي‌كنند.

تمام گفت‌وگوها يك وجه قالب دارد؛ از ميلادتاور(برج ميلاد) شما چه خبر؟

***

هنوز يك روز از ورودمان به سيدني نگذشته كه خبر مي‌رسد بايد برويم به كنبرا. «كنبرا» را اگر اشتباه نكنم در كتاب‌هاي جغرافيايي «كانبرا» معرفي مي‌كردند. هنوز براي من سوال است كه چه‌طور ما بعضي از اسم‌ها را اين‌گونه براي خودمان تغيير مي‌دهيم و انگار‌نه‌انگار مثلا چنان مي‌شود كه هانگري را مي‌گوييم مجارستان، به فلان كشور مي‌گوييم لهستان، فلان كشور كه ماكادنيا نام دارد مقدونيه نام مي‌گذاريم و خلاصه از اين دست اسامي كه بسيار وجود دارد كه حتي وقتي به خودشان هم مي‌گوييم خود مردم آن كشورها تعجب مي‌كنند كه چه فكر كرده‌ايد اين‌گونه اسم گذاشته‌ايد روي كشور يا شهرمان. از آن جمله يكي هم كنبراست. كنبرا را كه وقتي واردش مي‌شوي باور نمي‌كني كه اين جا شهر است، باور نمي‌كني كه اين‌جا پايتخت كشوري به نام استرالياست. با اين جمعيت البته حتما جمعيتش قابل مقايسه با ايران نيست اما گفتيم كه باور نمي‌كنيد چون اين‌جا فقط سيصدهزار نفر جمعيت دارد، اما مساحتش سه‌برابر اين تهران بزرگ و درندشت خودمان است. مي‌گويند در كمبرا آن چيزي كه مهم است و مورد‌توجه ويژه قرار مي‌گيرد، اين است كه آن‌چه مربوط به دولت است بايد در بخش دولتي شهر و آن‌چه مربوط به مردم است بايد در بخش مردمي شهر باشد، نتيجه‌اش هم اين مي‌شود كه در مركز كنبرا تمام ادارات دولتي به قول خودشان «گاورمنت بيلدينگ‌ها» همه يك جا جمع شده‌اند و مردم بيرون زندگي خود را مي‌كنند. خانه‌اي كم‌تر از 2000متر پيدا نمي‌كني، خانه‌اي با كم‌تر از صد يا شايد دويست درخت پيدا نمي‌كني، خلاصه در هر صورت زندگي جريان دارد.

اما آن چيزي كه در اين زندگي جريان دارد و شما بسيار بايد به آن توجه كني و متعجب شوي‌، طبيعت است. اصلا انگار استراليا را روي طبيعت كار گذاشته‌اند. اصلا انگار اول شهر بوده، بعد از دلش از هر جايي كه مي‌توانسته، از پشت‌بام خانه‌ها، از در و ديوار درخت و سبزي و چمن بيرون زده. نتيجه‌اش  اين مي‌شود كه ريه‌هايمان حساسيت پيدا كرده. به راننده‌مان، به جيمز مي‌گويم يك مقدار پايت را بگذار روي گاز فشار بده‌، كمي تنفس بكنم، حالم بد شده، سرمان دارد گيج مي‌رود.

***

اين اولين حكايت و اولين روايت از ورود ما به سرزمين كانگورو و كوآلا است و البته سومين روايت و حكايت از سفري كه قرار است به افتخار مديران شهري ايران تدارك ديده شده و مبين همان چيزي است كه اگر يادتان باشد يك بار در همشهري‌مسافر پرونده برايش ساختيم؛ مبين ترين‌ها. راستش را بخواهيد آن‌چه بيشتر از همه اين روزها به چشم مي‌آيد، ترين‌هاي تهران ماست. آن‌زمان كه مي‌گويند، آن زمان كه مي‌گويند از آلوده‌ترين، آن زمان كه مي‌گويند از پرترافيك‌ترين شهرها، ‌آن زمان كه مي‌گويند... خب سرمان را پايين انداخته‌ايم و آن زمان كه مي‌گويند بلندترين برج، آن زمان كه مي گويند در حال توسعه‌ترين شهر، آن زمان كه مي‌گويند يكي از قوي‌ترين متروهاي خاورميانه و آ‌ن زمان كه مثلا مي‌گويند بزرگ‌ترين رستوران گردان دنيا‌؛ خب ما هم طبعاً سرمان را بالا مي‌گيريم. اين روزها اما بايد اين نويد را به شما بدهيم بيشتر از آن كه سرمان را پايين بيندازيم، بالا گرفته‌ايم.  اميدواريم، اصلا بهتر است ابراز اميدواري كنيم كه يك زمان تهران ما منتظر آمدن اين همه شهردار، اين همه چهره‌هاي بزرگ و بين‌المللي باشد. تهران ما براي چنين اتفاقي كم ندارد. ادامه‌اش مي‌دهيم.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

 

در خيابان‌هاي توكيو كه راه مي‌روي، يك چشم ات به زمين بايد باشد و يك چشم ات به آسمان. پايين را كه نگاه مي‌كني چندان بوي نويي نمي‌دهد انگار سال‌ها پيش، انگار اصلا قرن‌ها پيش است كه اين شهر را ساخته‌اند. اما سرت را كه بالا مي‌گيري دنيا چيز ديگري مي‌شود. انگار امروز، اصلا انگار فردا اين شهر را ساخته‌اند. ساختمان‌ها، اتوبان‌هاي 2طبقه و 3طبقه، مسيرهاي مختلف حمل‌ونقلي، همه‌چيز آن بالا بوي تنوع و تازگي و مدرني و نويي مي‌دهد اما اين پايين... خب، ظاهرا چندان هم دست خودشان نبوده. به هر حال اين شهر را قرن‌ها پيش بنا نهاده‌اند. «ماسو» كه حالا چند وقتي است ما ايراني‌ها به لقب «سر» هم مفتخرش كرده‌ايم و«سرماسو» صدايش مي‌كنيم، مي‌گويد مشكل اصلي در توكيو همين است؛ چون شهر قديمي بوده، چون از اول درست فكر نكرده بودند، چون يك جاهايي حواس‌شان نبوده كه مثلا 400سال ديگر، 500سال ديگر قرار است توكيو چه شكلي شود، قرار است ساختمان‌هايش چه‌جوري باشد، قرار است جمعيت اش چه‌قدر شود، همين‌طوري ساخته اند و رفته اند. البته حساب خيابان‌هاي اصلي، بزرگراه‌ها به عبارت خودشان هاي‌وي‌ها و ساب‌وي‌ها خيلي متفاوت‌ از آن چيزي است كه ما در كوچه و برزن‌ها مي‌بينيم. كوچه‌هاي تنگ كه حالا به‌واسطه ساختمان‌هاي بلند درون‌شان، باريك هم مي‌توان خطاب‌شان كرد.

راستی اين‌جا شهر فقط در شب قابل ديدن است! بس که شب ها روشن است. اصلا تمام كوچه‌ها  و خيابان‌هاي توكيو در شب مثل روز هستند و در روز مثل شب ! می گویند تاثیر ساختمان های بلند است در روز و همان چراغ های LED  در شب . همام چراغ ها که شهردار قالیباف هنگام قدم زدن شبانه نگاهشان می کند و می گوید:«اولین سری شان برای تهران هم آماده شده.»

که اگر بیایند در این موضوع که تهران مان را دیگر هم در روز خواهیم دید و هم در شب متفاوت می شویم. به هر حال اين هم از عجايب شرقي‌ترين نقطه زمين است.

آن‌قدر شرق كه اگر يك‌كمي جلوتر بروي به غرب مي‌رسي. اصلا توكيو انگار محل پيوند شرق و غرب است چه از لباس پوشيدن‌شان، چه از قيافه‌هايشان، چه از راه‌ها و امكانات‌شان...

***

اما داستان توكيو با داستان هيروشيما بسيار متفاوت است. آن‌جا نمي‌توان گفت از خير و بركت بمب اتم كه حتما شر بوده و جز شر هم براي هيروشيما چيزي نداشته؛ شهري شده كه حالا گوشه و كنارش را كه نگاه مي‌كني تا دلت بخواهد معلول مي‌بيني. به اصطلاح تهرانی‌ها تا دلت بخواهد آن‌هايي را مي‌بيني كه پوست‌شان خراب شده.  اصلا حال‌وهواي هيروشيما با حال‌وهواي بسياري از شهرهاي دنيا قابل مقايسه نيست. ريشه اين بمب‌هاي خانمان‌سوز هنوز در هيروشيما ديده مي‌شود اما گفتيم كه هيروشيما حال‌وهوايي ديگر دارد. كوچه‌هاي وسيع، ترافيكي كه هيچ‌وقت تو نمي‌تواني آن را حس كني و اصلا وجود ندارد. اصلا اين كلمه انگار اين‌جا معني ندارد.

به‌هرحال بمب اتم هزارويك مصيبت براي اهالي هيروشيما آورده اما اين يك خير را هم داشته كه شهر انگار صاف شده و دوباره براساس اصول مدرن از اول ساخته شده‌است.

البته براي شهرهايي كه آن‌گونه هم‌چون توكيو در دل هم فرورفته‌اند، حتما نبايد آرزو كرد يك روزي بولدوزر رويشان بيفتد، صاف شود و جنگي راه بيفتد، بلايي، مصيبتي، چيزي كه اين شهرها را دوباره ازنو بسازند اما حتما آدم‌هايي هستند كه حساب و كتاب سرشان مي‌شود، بلدند محاسبه كنند. بلدند مثلا جمعيتي را از جايي بردارند و ببرند جايي ديگر بنشانند. شهرشان را نو كنند و آماده كنند و دوباره بازشان گردانند. اين نكته را كه مي‌گويم اين نكته را كه مي‌نويسم ياد همين گوشه‌وكنار خودمان مي‌افتم. اگر اشتباه نكنم همان حوالي اتابك است كه قرار است دوباره نوسازي شود. قرار است دوباره بازسازي شود اما اين‌بار نه جنگ، نه بمب و نه بي‌خانماني در ميان است. آدم‌ها بلند مي‌شوند، مي‌روند يك خانه ديگر موقتا مي‌نشينند. چندوقت بعد مي‌آيند در محله خودشان دوباره مثل آقا زندگي مي‌كنند. اين هم از بركت‌هايي است كه فكر مي‌كنيم بايد خيلي قدرش را بدانيم. به‌هرحال شهرمان شهري است كه همیشه در معرض ... این اسم را که می خواهم بیاورم يك مقدار حرف‌زدن سخت مي‌شود. آخر مي‌دانيد آدم وقتي ژاپن مي‌آيد كاملا بو و رنگ و طعم و عطر چيزي به نام «زلزله» را درك مي‌كند از «سرماتسو» مي‌پرسم داستان شما و زلزله چگونه است؟ كمي فكر مي‌كند و مي‌گويد راستي در اين چند وقتي كه اين‌جا بوديد هنوز زلزله را تجربه نكرده‌ايد؟ مي‌گويم: نه! مگر بايد تجربه مي‌كرديم؟ مي‌گويد: آره، اتفاق خاصي نيست. يك مقدار تكان مي‌خوريد. مي‌گويم: كجا برويم؟ چارچوب در؟ زيرميز؟ فرار كنيم؟ پله فرارها كجاست؟ مي‌خندد و مي‌گويد: مگر شما فرار مي‌كنيد؟ از چه فرار مي‌كنيد؟ از زلزله؟ اين دفعه ما مي‌خنديم و مي‌گوييم: مگر شما فرار نمي‌كنيد؟ مي‌گويد: نه همان جايي كه هستيد، بنشينيد. نهايتا اگر خيلي نگران هستيد دست‌تان روي لپ‌تاپ و ليوان آب كنار دست‌تان باشد كه يك موقع ليوان برنگردد روي لپ تاپتان! اين نهايت آسيبي  است كه ممكن است از زلزله به شما برسد وگرنه همه‌چيز امن و امان است. اصلا زلزله با ما زندگي مي‌كند ما هم با زلزله! هر چندوقت يك‌بار انگار مي‌نشينيم يك مقدار مي‌خنديم از اين‌كه همه‌چيز با هم تكان مي‌خورد و شما خواهي يا نخواهي حركات موزون دوروبرت برايت خنده‌دار مي‌شود.

***

داستان هيروشيما و داستان توكيو از اين جهت متفاوت بود به نفع هيروشيما! اما اگر بخواهيم تفاوت‌هاي ديگر را بياوريم شايد اصلا نه حوصله‌اش باشد نه فرصتش! چرا كه توكيو كجا و هيروشيما كجا؟ حال‌وهواي مردم آن‌ها كجا و دل‌ودماغ مردم اين‌جا كجا؟ اصلا انگار سايه جنگ جايي كه مي‌افتد ديگر حالاحالاها بلندشدني نيست، ديگر حالاحالاها نمي‌تواني آفتاب را ببيني حتي در سرزمين آفتاب! اين روزها قرار است ما خوب ببينيم. اين روزها قرار است هر آن‌چه كنارمان اتفاق مي‌افتد را با هزار معيار و متر و واحد اندازه‌گيري ترافيك بسنجيم. چنين است كه مثلا راه‌رفتن‌هاي مسئول اول حمل‌ونقل و ترافيك شهر تهران با راه‌رفتن‌هاي بقيه متفاوت است. يك آن مي‌پيچد سمت راست كنار باجه فروش بليت‌هاي مترو مي‌ايستد، يك آن مي‌آيد سمت چپ و روي يك ستون را به ما نشان مي‌دهد و مي‌گويد: نگاه كنيد! اين جدول زمان‌بندي اتوبوس‌هاي شهر است البته جدولي كه خيلي دوست داشتيم ما هم داشته باشيم اما چه كنيم؟ خب.... چيزي به اسم ترافيك را كه شما اين‌جا نمي‌بينيد! دقيقا هم همين مي‌شود. اتوبوس فلان خيابان به بهمان خيابان ساعت11و32دقيقه مي‌رسد و تو شك نداري كه اين 32دقيقه؛ نه 31دقيقه مي‌شود و نه 33دقيقه! همان است كه بود.معاون خدمات شهري شهرداري تهران اما هنوز كه هنوز است  دنبال يك نوع از همان نيروهاي خدمتی است كه گفتيم. نه جايي آتش مي‌گيرد كه آتش‌نشاني‌اش را ببيند، نه مردم نگران زلزله هستند و نه چيزي به نام رفتگر... تاكنون صداي اورژانس و ‌آمبولانس هم نشنيده‌ايم.نه! هنوز پيدا نكرده‌ايم! راستي، پريروز در هيروشيما كه بوديم آقاي كرباسيان ناگهان به گوشه خيابان رفت، مي‌گفت:  بيا، بيا دوربينت را هم بياور، بالاخره يكي پيدا كردم، يك رفتگر! اگر بشود با او عكسي بيندازيم. رفتيم جلو، راستش آن‌قدر آدم شيك و مرتبي بود كه رويمان نشد! يك خانم كاملا متشخص! رفتگر نبود، به زبان فرنگي‌اش مي‌شود والنتیر، به زبان خودمان مي‌شود داوطلب. از اين‌ها كه وقت آزادگير آورده‌اند، گفته‌اند بياييم خيري هم به شهر برسانيم. جارو به دست گرفته‌اند و... البته نه از آن جارودستي‌هايي كه ما در ذهن داريم. با دستكش سفيد در دست و يك چيزي مثل پنس، همان‌ها كه درجراحي‌ها به كار مي‌برند. آرام، زباله‌اي بر مي‌دارد و داخل كيسه‌اش مي‌اندازد. كيسه‌اش هم پلاستيكي نيست، كاغذي است. مي‌خواهند راحت بازيافت شود، مي‌خواهند راحت دوباره برگردد به طبيعت اش! داستان اين سفر را باز هم تكرار مي‌كنم كه اگر قرار باشد كامل بنويسيم، همشهري‌مسافر از صدرش كه همان لوگو باشد تا ذيلش (كه داستان فرورتيش بوده و فعلا كوچ اجباري كرده به صفحه 13) را شامل مي‌شود. به تعبير قديمي‌ترها همين چند سطر هم پاي موراست. ادامه‌اش مي‌دهيم،تا سیدنی که امروز رسیدیم...

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |