
1-ميگفت:« اصلا تمام مصيبت كربلا و روايتهايش يك طرف و داستان آن اشتباه كودكانه كودكان يك طرف. نميدانم چرا اينقدر قلبم را رقيق كرد روايت آن سيد جليلالقدر و پس از آن انگار كه ديگر اين زخم خوب شدني هم نبود.»
اين جاي داستان كه ميرسد چانههايش آرام ميلرزد.
«ظاهرا كاروان هنوز به دشت كربلا وارد نشده بود. از فرات هم فاصله شان زياد بود. هواي گرم و داستان تشنگي را خوب به احتمال زياد مي توانيد حدس بزنيد . اصلا حتي اگر فرض كنيم كه مشكل آب و عطش هم وجود نداشت حتما ديدن آن درختهاي در هم فرورفته و تصور سايهاي كه مي توانند براي استراحت وبازي فراهم كنند هم براي كودكان شيرين بود. چندتايي شان دواندوان جلو آمدند و شادماني ميكردند. كه آن انتهاي دشت داريم درخت ميبينيم. داريم سايه ميبينيم. حتما آب گوارايي هم زير اين درختها جريان دارد. هر چه بيشتر شادماني ميكردند اما آقا اباعبدالله (ع) بيشتر در خود فروميرفت. بچهها نيزهها را درخت تصور كردهبودند...»
اين جاي داستان كه ميرسد ديگر فقط چانهاش نميلرزد؛ نم اشك را گوشه گونهاش ميبيني.
2-آقاي «تنها»؛ را اولين بار با داستان تكاندهندهاش از كربلا شناختيم و حوالي رودبار بود كه ديديماش. از جمله آنها بود كه تك و تنها دل به كوه زده بود و دوازده ساعت بعد از زلزله خودش را رسانده بود. مي گفت:مديركل خدمترساندن به بچهها هستم. اصلا انگار اين زخم دلشكستگي بچهها را نميتوانم فراموش كنم. خدا به عمر و توان مجيد مجيدي خير بدهد. اصلا مگر ميتوان آدم بود و بچهها را نديد؟ «بچههاي آسمان، رنگ خدا.»
آقاي تنها به قول بروبچههاي سپاه و بسيج تنها بود اما سپاهيترين بود و بسيجيترين. چندبار ديگري هم ديدماش تا ديدار در «بشاگرد». بم، ديگر اوج شكستگي و به قول بچهها؛ دريا شدنش بود. دوقلوها را كه داشتند ميبردند دفن كنند آقاي تنها، تنها كسي بود كه خودش را داخل قبر انداخت و التماس ميكرد كه خاك روي من بريزيد. البته راستش دوقلوها كسي ديگر را هم نداشتند. همه خانوادهشان زودتر آرامشده بودند در دل خاك.
يك بار ديگر هم آقاي تنها را ديديم. حدود چهارسال پيش بود. اردوگاه جنگ زدگان لبناني در بيروت و بچههايي كه پدر ومادرشان را در جنگ 33 روزه از دست داده بودند. آخر شب نمايش خيمهشب بازي به پا كرده بود. بچهها از خنده به گريه افتاده بودند و آقاي تنها از گريه خودش به خنده!
3-«بشاگرد» به قول مجيد جلالي آخر دنياست. يعني اگر قبول بكنيم كه براي ما – ايرانيها؛ سرزمينمان همه دنياست خلاصه بشاگرد و بشاگرديها حتما ساكنين طبقه منهاي صد خواهند بود. شايد اصلا بهتر باشد چندان به تاثير كلمه بر شما جهت توصيف اين طبقه منهاي صد اميدوار نباشيم. فكر مي كنم جست و جوي چند لحظهاي در تصاوير بشاگرد و بشاگرديها، آن چندتايي كه به مدد اينترنت و گستردگياش مقابل چشم دنيا قرار گرفته؛ توصيه منطقيتري باشد. آب، غذا، لباس و خلاصه هر آن چيزي كه به صفت «امكان» بودن مزين باشد را حتما نميتوانيد آن جا بيابيد. خلاصه بچه ها كه به دنيا مي آيند پيش از مادر و پدر، پيش از پزشك و قابله حتما چشمشان به چهره كريه و دوست نداشتني «محروميت» افتاده. اين محروميت كه انگار تقدير بوده كه صميميترين و هميشگيترين دوستشان باشد تا آن زمان كه به دردي و ضعفي و بيماري جام خوشگوار مرگ مينوشند.
آقاي «تنها» را اما اگر مي خواهيد پيدا كنيد تنها بايد راهتان را به سوي همين بشاگرد كه گفتيم كج كنيد. اقاي تنها كه هنوز هم كودكي جان نميسپارد مگر اينكه او داخل قبر كوچكش رفته باشد، هنوز هم شبي را در بشاگرد به پايان نميبري مگر آنكه بساط خيمهشب بازياش را جمع كرده باشد و هنوز هم كسي را در آن گوشه و كنار، اطراف و اكناف نمييابي جز آنكه داستان اشتباه كودكانه كودكان ، همان كه در ابتداي آورديم را شنيده باشد.
4-گمان ميكنم تا به حال كسي چون من عصبانياش نكرده بود. آقاي تنها را ميگويم كه يك بار در جمع، جايي كه او هم نشسته بودخاطرهاي روايت كردم و به نقل از بسيجيها و پاسدارهاي حاضر دررودبار و منجيل گفتم: از همه بسيجيها، بسيجيتر است.
اينبار اول چانهاش لرزيد و دقيقهاي بعد شانهاش. گفت:«يا نميدانيد بسيجي يعني چه يا اينكه بسيجيتر از بسيجي كيست. مرد حسابي خاك پاي آنها كه شب عمليات فتحالمبين، روي ميدانهاي مين دشت عباس دويدند هم نيستم. »
اين شعر را اولين بار از آقاي «تنها» شنيدم.شعري كه حالا برپيشاني مسافرمان هم به رسم درسي كه آموختيم، آمده:
دلدادگان چون دامن از دل برگرفتند
از غير دلبر دامن دل برگرفتند





