همشهري نوروزي اومد - از كيوسكهاي مطبوعات ابتياع فرماييد.
پي نوشت دوم: حاج خانوم روي جلد هم اكنون پيش خدا هستن. مثل عكس روي جلد سال گذشته كه ايشون هم همون موقع تشريف بردن طبقه بالا.
براي سال آينده سفارش مي پذيريم!
پی نوشت سوم:
این متن سرمقاله «همشهری نوروزیه».مفصل و طولانی و کاملا درتضاد با اصول وبلاگ نویسی اما به کوری چشم دشمنان می آورمش:
نوروز به كامتان شيرين باد! كه به گمان ما اين خود «زيباترين آرزو» براي هر آنكس است كه اين روزها عيدش به «شنبه» افتاده و از اين بابت جزو زيانديدگان است! زيباترين آرزو براي آنها كه دعا ميكردند اصلا در طول حياتشان چنين «بد» نياورند و شنبه را به عنوان نخستين روز سال تجربه نكنند! آنها كه شايد حاضر بودند فرارسيدن چنين سالي را به جشن نشينند و چنين روزي را كسي شادباش نگويدشان!
آنها كه از «عمر و آرامش»شان ميزنند براي «زندگي و آسايش»شان!
***
داستان سالي كه «نوروز به شنبه افتاد» را اگر نميدانيد، تاريخ اينگونه روايت كرده: «ايرانيان قومي بودهاند با بيش از پنجاه جشن بزرگ و كوچك در طول سال. به تعبير ديگر علاقهمند به شادي جمعي و مشتاق نشاط. چنين هم ميشده كه براي هر تغييري –حتي كوچك و پيشپاافتاده– نامي گذاشته و از آن بهانهاي ميساختند براي هديه دادن و هديه گرفتن، مهرورزيدن و مورد مهرورزي واقع شدن. شروع بهار، نيمهبهار، فرارسيدن تابستان، نزديك شدن فصل خزان، فروافتادن برگ از درختان، نخستين باران، سرد شدن هوا، نازل شدن برف و... همه و همه فرصتهايي بودند براي برگزاري جشن و شادي. جشنهايي كه گاه بسيار رنگ تجمل ميگرفت و گاه در عين سادگي بود. ميان اينها اما «نوروز و بهار» هميشه حالي ديگر داشت و هوايي متفاوت. چه، بزرگتر از ديگر مناسبتها داشته ميشد و قواعدش لازم به اجرا. از آن جمله يكي هم رسم هديه دادن و هديه گرفتن بود كه از بالادست تا پاييندست را فراميگرفت و راه گريزي براي آنها كه دوست نداشتند، وجود نداشت. خصوصا رجال و نمايندگان ساير كشورها، بزرگان و تجار، صاحبان منصب و نشستگان بر سفره قدرت كه موظف بودند، هريك هديهاي به تناسب شغل و موقعيت فراهم آورده و به پادشاه تقديم كنند. بر اين اساس رييس تشريفات يكبهيك هدايتشان ميكرد تا مثلا اگر پرورنده چهارپاياناند، اسبي تيزرفتار؛ اگر صاحب لشگرند، شمشيري مرصع؛ اگر تاجر پارچهاند لباسي فاخر و يا اگر به كار سنگهاي قيمتياند، جواهري ناب هديه به فرمانروا كنند. در مقابل هم البته صلهاي ميستاندند كه عموما تناسبي با ارزش هديهشان نداشت، اما خب راه ديگر نبود. در اين ميانه بودند قومي هم كه به حسابگري و «مشتسختي» شهره شده بودند. آنها كه ايرانيان باستان براي اين سختيشان داستانهاي پرنكته ساخته و دهانبهدهان تكرار ميكردند و ميخنديدند. قانون براي آنها شكلي ديگر داشت. آنها موظف به دادن اين هداياي هرساله بودند كه هيچ، مقرر بود هرگاه «نوروز به شنبه افتاد» هديهاي فراتر هم بياورند! بسيار فراتر از آنان كه گفتيم. هديهاي برابر با چهارهزار سكه رايج طلا كه ارزشاش هوش از سر هر ثروتمندي ميبرد و برقاش چشمها را خيره ميساخت.
چنين بود كه هرچند سال يكبار كه اعلام ميشد «نوروز به شنبه افتاده»، سال سياهشان بود و موسم عزايشان. چه، انگار هرآنچه سود اندوخته بودند را بايد يكجا ميپرداختند و دم برنميآوردند».
تاريخ ميگويد: «پس نوروز آن سال براي اين نگونبختها نه طعم عسل كه تلخي زهر هلاهل داشت».
***
از شيريننكتههاي تاريخ يكي هم اين است كه بسيار «آرزوها» را مييابيد، در اين هزاران سال كه ميان ملل مختلف، رنگهاي متفاوت و زبانهاي گوناگون مشتركاند. از آن جمله يكي هم «روئينتني»ست. انگار اين آرزوي مشترك كه تيري و زخمي بر پيكر آدمي كارساز نباشد و به تعبير بهتر رنجي كارساز نيفتد را همه داشتهاند. چنين است كه گشتي در فرهنگ ملل و خواندن داستان «روئينتنهاي» متعدد عاقبت يادآور ميشود كه اين آرزو هيچگاه محقق نشد، چه روئينترين روئينتنها هم باز ، داشتهاند نقطه ضعفي تا تير هلاك و مرگ بر آنان فائق شود و اين آرزو را همچنان دستنيافتني بگذارد، حتي در عالم خيال.
«زيگفريد» قهرمان رويايي ژرمنها، اولين آنهاست. او كه در چشمه روئينتنسازها شنا كرد اما از كجي اقبال، هنگام فرورفتن در آب، برگي بر پشتش چسبيده بود. جايي دقيقا به موازات قلباش. ادامه داستان، عيان است. «زيگفريد»، كُشت و كُشت و كُشت تا اينكه سرانجام روزي تير بر همانجا كه برگ نشسته بود، نشست و قلباش را دريد.
«آشيل» يا «آخيلوس»، ديگر روئينتن دنياي افسانه بود. فرزند «پله» پادشاه «ميريميدونها» و سرشناسترين قهرمان افسانهاي يونان. ميگويند مادرش به هنگام تولد «آشيل»، با دو انگشت قوزك دوپايش را گرفته و او را به وارونه در رودخانه «ستيكس» فرو برده بود. بدينسان تمام بدن «آشيل» بهجز پاشنه پايش روئين شد. با اين حال «كاكلاس» پيشگو به مادر اطمينان داد كه آشيل حتما در بندري به نام «تروا» خواهد مُرد. پس «تتيس» فرزندش را به صورت زني و به نام «پيرا» درآورد تا در جزيره «پيروس» روزگار بگذراند و به جنگ نرود، اما از آنجا كه تاريخ باز براي «روئينتنها» هميشه پاياني ديگر رقم زده، «آشيل» بالاخره به ميدان نبرد «تروا» كشانده شد، تا تير زهرآلود «آپولون» به پاشنهاش نشست و كارش ساخت.
ديگر «روئينتن» نگونبخت تاريخ را اما همه خوب ميشناسيم. «اسفنديار» را كه او هم روزگار، سرنوشتي چون «زيگفريد» و «آشيل» برايش ساخت و راه گريزي از تير سرنوشت برايش باقي نگذاشت.
هم او كه وقتي تير «رستم» بر چشمهايش نشست و سر بر سر اسبش گذاشت، شنيد اين سخن را كه:
تو آني كه گفتي كه روئينتنم؟
بلند آسمان بر زمين برزنم
من از تو صد و شصت تير خدنگ
بخوردم نناليدم از نام و ننگ
تو از زخم يك تير چوب گزين
نهادي سر خود به قرپوس زين!
***
و چه عجيب قرابتيست حالا ميان آن «مشت سنگي» و اين آرزوي «روئينتني» كه انگار انسان گمراهِ بيانديشه گمان ميبرده تن دادن به لوازم «اولي» تضمين تحقق «دومي»ست. خيال ميكرده هرچه پول روي پول بگذارد پس به يقين تيري نخواهد بود در روزگار كه امنيتاش بستاند و روزگارش سياه سازد. زهي خيال باطل كه اما هميشه اين چشمه نه تنها روئينتن نساخت كه از سراتفاق «جان»هاي شيرين هم فراوان ستاند. گويي هرچه از عمر و قلب و آرامش ميزدند تا مال و ثروت و به گمانشان آسايش بيابند بيشتر ميشدند مثل «نايب عنتري»!
ميگويند: کامران ميرزا نايب السلطنه در ميان فرزندان ناصرالدين شاه قاجار از همه بيشتر در نزد پدر عزيز کرده بود. کامران ميرزا در حيات پدرش مدتها حاکم تهران بود و تعدادي نايب در اختيار داشت که مأموران اجراي دارالحکومه بودهاند. اين نايبها اما براي آنکه جلب توجه نايب السلطنه را بکنند و زهر چشمي از مردم گرفته باشند، هر کدام خود را به شکل و قيافه مخصوصي در مي آوردند. مثلا يکي سبيل بلند آويخته انتخاب ميکرد. دومي سبيل چخماقي سربالا مي گذاشت. سومي سبيل کلفت و از بناگوش در رفتهاي درست مي کرد و در عوض ريش را به کلي مي تراشيد و ... همچنين از جهت لباس هم بعضيها سرداري ماهوت آبي و برخي سرداري ماهوت مشکي با گلدوزي مخصوص مي پوشيدند. خلاصه هر کدام به شکل و هيبتي مخصوص و متمايز در مي آمدند و با چماقهاي نقره اي بر جان و مال مردم حکومت مي کردند!.
يکي از اين نايبهاي دارالحکومه شخصي به نام نايب غلام بود. با هيکل درشت و سينه فراخ و ريش مشکي و انبوه و سبيل کلفت. او را «نايب عنتري» ميگفتند.چه، روزگاري لوطي بود و عنتر (ميمون) داشت. اما نايب غلام يک تاي سبيل بيشتر نداشت و از اين کمبود هميشه در عذاب بود. روزي کامران ميرزا ضمن عبور از مقابل صف نايبهاي دارالحکومه وقتي که چشمش به سبيل يکتايي نايب غلام افتاد بي اختيار خندهاش گرفت و گفت: «نايب غلام، يکتاي سبيلت را کجا گذاشتي؟!» از اين کلام همه خنديدند و نايب غلام بينهايت شرمنده و سرافکنده شد. چون کامران ميرزا از آنجا دور شد نايب غلام بدون درنگ، خود را به آرايشگاهي که آرايشگر و سلمانيش با او آشنا بود رسانيد و با تهديد از او خواست که يک طرف سبيلش را که اصلا مو نداشت فوراً پر کند تا به هنگام بازگشت نايب السلطنه مورد طعن واقع نشود. هر چه سلماني اظهار عجز کرد که چنين کاري مقدور و ميسر نيست،اما نايب غلام زير بار نرفت و كارتا آنجا بالاگرفت كه نيمچه از کمر کشيد و گفت: «يا يک تاي سبيل برايم تهيه کن يا شکمت را با اين سفره خواهم کرد!» سلماني بيچاره از ترس و وحشت به گريه افتاد . نمي دانست چه کند، او ريش تراش بود و اما سابقه نداشت که ريش و سبيل بسازد! در اين موقع تدبيري به خاطر نايب غلام رسيد و به سلماني امر کرد مقداري از ريش او قيچي کند و به سبيل بچسباند! سلماني دست به کار شد ولي در آن حالت ترس و لرز چگونه مي توانست از ريش بردارد و به سبيل وصله کند؟! دستش لرزيد و نايب غلام که خيلي عجله داشت و مي خواست خودش را به صف نايبها در موقع بازگشت نايب السلطنه برساند با غضب آميخته به خشم قيچي را از دست سلماني بيرون کشيده خود را به آينه رسانيد و مقدار زيادي از ريشش را قيچي کرد و به سلماني داد. سلماني براي آنکه از شرش راحت شود ريش قيچي شده را با دست پاچگي به محل خالي سبيل نايب غلام چسبانيد و او را به دارالحکومه روانه کرد.
نايب غلام قيافه مضحکي پيدا کرده بود و هر کس او را با آن صورت مي ديد زير لب مي خنديد، زيرا اگر چه سبيل پيوندي پيدا کرده بود، ولي يک طرف ريشش قيچي شده بود. در اين موقع صداي سم اسبهاي کالسکه شاهزاده کامران ميرزا به گوش رسيد. نايب ها و حضار دارالحکومه حسب المعمول به منظور احترام صف کشيدند و نايب ها با چماقهاي نقره اي به حالت خبردار ايستادند. پيداست اين بار نايب غلام به خيال آنکه ديگر عيب و نقصي ندارد بيش از همه سينه جلو مي داد تا سبيلهايش را حضرتوالا! ببيند و تعريف کند. چون نايب السلطنه به مقابل نايب غلام رسيد و نگاهش به ريش قيچي شده و سبيلهاي پيوندي نايب افتاد اين بار به شدت خنديد و گفت: «نايب غلام، اين چه ريخت و شکل مضحکي است که پيدا کرده اي؟ آن دفعه سبيل تو يکتا بود. اين دفعه ريش تو هم يکتا شده است؟!» ميرزا احمد، دلقک نايب السلطنه که در آنجا حضور داشت تعظيمي کرد و گفت: «قربان، نايب غلام از ريش گرفته و به سبيل پيوند کرده است!» صداي خنده نايب السلطنه و حضار بلند شد و اين واقعه مدتها نقل و نـُقل محافل تهران بود تا اينکه رفته رفته به صورت ضرب المثلي درآمد.
***
همه اينها تنها اشارتي بود به تاريخ و فراوان حكايتهاي آموزندهاش تا خود بخوانيم و حال و احوالمان را ميان ظريف گوشههايش به قضاوت بگذاريم.
***
حوّل حالنا الي احسن الحال




