تبليغاتX
کتابت

 

                                               

ميان پهلوانان و سرشناس‌هاي ايراني عجيب نيست كه برخي نام‌شان بلند مانده و پرآوازه چون پهلوان حلاج و پهلوان ولي و از همه نزديك‌تر «آقا‌تختي»؛ نام برخي را هم تنها به اتفاقي بر صفحات تاريخ ثبت كرده‌اند و تمام. نه نشان از مردم‌‌شان گرفته‌اند، نه مدال از وجدان‌شان. زورداشته‌اند، همين!

مي‌گويند پهلوان عثماني را ديگر كسي رقيب نبود و مي‌رفت تا در سرزمين‌اش بگويد، پشت پهلوانان ايران‌زمين را يك‌به‌يك بر خاك ماليده و كسي جلودارش نيست، تا به گوشش رساندند كه تنها «عسگر»‌نامي مانده در يزد كه قدرت‌اش شهره است و داعيه پهلواني دارد. پس پهلوان ترك بار سفر بست و عازم يزد شد تا فردا نگويند كه يكي مانده بود و نتواند بگويد هماورد ندارد. خلاصه آن‌‌كه، يزد ميزبان زورآزمايي دو پهلوان شد تا در نهايت «عسگر» آبروداري كرد و به لحظه‌اي پهلوان ترك را بر سردست چرخ داد و نقش زمين ساخت. پس به قاعده بايد او را محبوب‌ترين محبوب‌ها ميان مردم به حساب آورد. محبوبيتي كه پديد نيامد و نام «عسگر»، جايي ديگر و به دليلي عجيب ماندگار شد!

مي‌گويند، پدر «عسگر» كه از دلاوري‌اش مفتخر شده بود و پراحساس، مقرر كرد بقال سرگذر هر روز سهميه‌اي شكر به فرزندش دهد تا شربت سازد و قوت حاصل بَرَد؛‌ شكر سفيد. از آن‌ها كه حالا همه مي‌بينند و به حكم قواعد سلامت از مصرف‌اش اجتناب هم مي‌ورزند. از آن‌ها كه در دوره عسگر و پدرش اما قيمت بسيار داشت و ناياب به شمار مي‌آمد.

قانون پدر چندي دوام داشت و «عسگر» روزانه سهم شكر از بقال مي‌گرفت تا روزي كه سر و صداها خوابيد و همه حتي پدر عسگر هم از خاطر بردند كه با پهلوان عثماني چه كرده و چه‌قدر افتخار آفريده بود. پس، سهم شكر قطع شد و «عسگر» در اين انديشه كه چرا ماندگار نشد و زود از خاطره‌ها رفت. اما چه سود از اين انديشه كوتاه كه اصلاً اگر بلند بود و عميق، كار صاحب‌اش بدان جا نمي‌كشيد.

در تاريخ آمده،‌ شبانه به خانه پدر رفت؛ الاغ بالغ و چموش پدر را بر گُرده گرفت و از نرده‌بان بالا برد تا پشت‌بام! فردا صبح هم كه پدر طويله را خالي از مركب ديد و صداي الاغ از بام شنيد، نه آوردن جوانان توانمند چاره بود و نه معمارهاي سرشناش شهر! همه به اتفاق گفتند هر آن‌كه الاغ را بر سر بام برده بايد خودش هم آن را پايين آورد! چنين شد كه باز دنبال «عسگر» افتادند و باز بقالي سرگذر سهم «شكر» را به جاي آورد!

***

نمي‌دانيم چرا امروز كه به گذشته اين سرزمين و پايتخت‌اش مي‌نگريم، باز فراوانند مديران و صاحبان منصب كه برخي‌شان نام بلند دارند و پرآوازه چون اميركبير و قائم‌مقام و هستند كساني هم كه اسم‌شان بر صفحات تاريخ ثبت شده، اما نه به واسطه انديشه عميق و پردنباله‌شان كه به سبب بهره بردن از توان و قدرت‌شان هم‌چون «عسگر» ‌كه داستانش را آورديم. آن‌ها كه نهايتاً الاغي بر سر بام مردم بُرده و به وعده شكري، خودشان هم پايين آورده‌اندش!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

                  

1-روايت آقاي ناظم و فرزندش را حتما سال‌ها قبل شنيده‌ايد. داستاني برگرفته از نوشته پيشكسوتي كه قريب به اين مضمون بود: «رسم كتك‌زدن و فلك مدت‌ها بود كه از مدرسه رخت بسته و آقاي ناظم هم چاره‌اي‌ نداشت جز آن‌كه تركه آلبالو را خانه نهاده و به راه منطق و استدلال بيايد. چه، چند باري بابت خشونت‌هايش راهي ناحيه و اداره و دادگاه شده و از اين بابت هزينه فراوان داده بود، اما چهره پسر آقاي ناظم و كبودي‌هاي هر از چندگاهش نشان مي‌داد كه در خانه، رسم كهن هم‌چنان برپاست و ميان آقاي ناظم و فرزندش قاعده جديد هنوز حكم‌فرما نشده. تا اين‌كه روزي بر سر صف آقاي ناظم عنان اختيار از كف داد و دست بالا برد تا به قانون قديم، شاگردي را تاديب كند. همان زمان بود كه پسر آقاي ناظم ميان پريد و خود را مقابل ضربه قرار داد، با اين لحن كه «پدر، مرا بزن! مرا بزن و مدرسه را بر هم نزن! مرا بزن»!

2-روزگاري اگر گلاويزشدن آدم‌ها با يكديگر، براي خودشان شهرت مي‌آورد و براي ديگران فرصتي براي سرگرمي، واقعيت آن است كه حالا ديگر نه از آن « اسم دركردن»‌ها خبري هست و نه از آن چشم‌هاي مشتاق به هنرنمايي‌هايي از اين دست. حالا مدت‌هاست كه گلاويز شدن آدم‌ها بدترين حال را ميان مردم پديد مي‌آورد. احساسي ميان تاسف و شرمندگي؛ كه مگر مي‌شود در قرن بيست‌ويكم در پايتخت سرزميني كهن به نام ايران، هنوز باشند آدم‌هايي كه زبان و منطق را وانهاده و براي رفع سوتفاهم‌ها از ابزار«زور» بهره ببرند! مگر مي‌شود ميان خيابان‌هاي شهر، چشم بست  و دهان باز كرد به هر آن‌چه كه نه نشان از شخصيت دارد و نه نشانه از اخلاق. حالا مدت‌هاست كه مردم هر آن‌كه چنين مي‌كند را از دايره «شهروند» ‌خارج دانسته و روي برمي‌گردانند. به‌جز آن‌ها كه چون خود هم‌چنان آن‌گونه‌اند، اين‌گونه نيستند!

3-برابر چشم جهانگردي، مقابل خانواده‌اي محترم، چند قدمي كودكي معصوم و متعجب... هرچه بيشتر اين ذهن پرخاطره را جست‌وجو مي‌كنيم، زشتي رفتار و قباحت كلام‌شان بيشتر به چشم مي‌آيد. كاش روزگاري در خلوت و خانه‌شان هم، چنين احساس كنند كه روزگار ديگر شده و بايد «تغيير» كرد.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                               

اهل‌«محاسبه» بودن، ارزش است و اگر نه كدام بي‌حساب و كتاب را مي‌توان يافت كه نامش را تاريخ بر صفحات خود نهاده و به نيكي توصيف‌اش كند؟ اهل «برنامه» بودن فضيلت است و اگر نه آن‌ها كه باري به هر جهت رفته‌اند را مگر مي‌توان ستاره داده و تجليل كرد؟ چنان كه مي‌گويند«تعادل» و «طمانينه»، راه و رسم بزرگان است، پس مگر مي‌توان شتابزده بود، احساساتي سخن گفت و وعده پشت وعده داد؛ انتظار محبت و اعتماد مردم را هم داشت؟

***

«آن‌قدر آمده‌اند و رفته‌اند كه شمارشان از كف رفته، روي ديوار را خوب نگاه كنيد، تنها همين مانده. تصويري و تمام. آقاي(....)، از شما هم مي‌تواند جز اين نماند. مي‌تواند جز اين هم بماند. تمام».

جمله‌اي بود، از زبان خدمتكاري در سازمان(....). از آن كهنسال خدمتكارها كه پس از ده‌ها سال‌ آن‌قدر رييس و مدير استقبال و بدرقه كرده‌اند كه شمارش را ندارند. خطاب به رييس تازه‌وارد گفته بود: «فلاني، اين آمدن براي شما شادي‌آور و اين رفتن براي رييس قبلي غم‌انگيز است و اگر نه براي من و صدها ديگر چون من كه بارها چنين مراسم‌ها را ديده‌ايم، همه‌اش«خاطره» است. عادت هميشگي است».

مي‌گويند يكي از رجال در بند، خطاب به شاه آخرين جمله‌اي گفته بود با اين مضمون كه «از فلاني با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش تلاش براي ملي شدن نفت باقي ماند، از بهماني، جان‌دادن بر سر تماميت ارضي و از ديگري، يادي ديگر. از تو چه خواهد ماند؟ فردا كنار تمام ظلم و ستمي كه كردي، مردمي كه نديدي، صدايي كه نشنيدي، عملي هم داشته‌اي كه اندكي از خاطرات تلخ دوران حكومتت بكاهد؟ از تو چه خواهد ماند»؟

***

سخن از برنامه آمد و انضباط. كه از چند روز قبل-روز تصويب سند 5ساله شهر تا 1392- ديگر كسي را از هدف‌گذاري‌ها امكان انحراف نيست. قرار است 5سال، همه چيز بر اساس سندي محكم باشد، سندي كه كارشناسان پس از ماه‌ها كارشناسي آورده‌اند و مديران پايش نشان گذاشته‌اند تا از اصول آن تخطي نشود. اگر هيچ اتفاق ديگر از همين امروز در شهر رخ ندهد، به گمان ما پايبندي به چنين طرح و برنامه‌اي خود بزرگ‌ترين دستاورد است. اصلا همين كه فرابگيريم مديريت و هدايت جز براساس طرح و برنامه‌اي كارشناسي ممكن نيست، خود بالاترين دستاورد است. خود، از آن دست ماندگارهاست كه فردا روز آن خدمتكار كهنسال يادآورش شود و بگويد از آن‌ها جز تصويري برگوشه ديوار، يادگار ديگري هم برجاست.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                  

 

«ديوژنيسم» در ادبيات غرب هر‌چند «نيشگون زدن» و«تلخ‌زباني» معنا شده، اما حتماً «ديوژن»، فيلسوف شهير يوناني را نبايد چهره‌اي دوست‌نداشتني و منفور توصيف كرد، چه به گمان او نهايت آدميت، داشتن «فضيلت» و نهايت «فضيلت»، ابراز بي‌نيازي از تمام وابستگي‌هاي دنيايي بود. همين.

بر اين اساس هم بود كه بسياري از مورخان رفتار و پندار وي را آن‌چنان متفاوت از ديگران توصيف كرده‌اند كه حالا نامش به مفهومي در زبان انگليسي بدل شده‌ و هر كه نسبت به دنيا و جاذبه‌هاي ظاهري‌اش بي‌اعتناست را به او تشبيه مي‌كنند.

مي‌گويند «ديوژن» آن‌چنان نسبت به دنيا و مظاهرش بي‌توجه شده بود كه از شهر بيرونش كردند! چنان كه سال‌ها در دل طبيعت زندگي مي‌كرد و كار. در همان دوران تبعيد بود كه كسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن! ديدي عاقبت، همشهريانت تو را از شهر بيرون انداختند»؟ ديوژن پاسخ داده بود: «نه! اين‌گونه نيست. من آن‌ها را در شهر جاي گذاشتم».

يا جاي ديگر آمده كه چون اسكندر مقدوني شهر «كورنت»(زادگاه ديوژن) را فتح كرد، باشكوه و دبدبه سلطنتي به ديدار وي شتافت. در اين حال ديوژن برابر آفتاب خوابيده و به اسكندر بي‌محلي كرد. اسكندر ندا داد كه مگر مرا نمي‌شناسي كه اين‌گونه از به جاي آوردن احترام سرباز مي‌زني؟ ديوژن پاسخ داد: چرا، شناختم. چون بنده‌اي از بندگان من هستي، رعايت احترام را ضرورت ندانستم و ادامه داد: «‌تو بنده حرص و آز و خشم و شهوتي، در حالي‌كه من تمام اين‌ها را بنده و مطيع خود ساخته‌ام؛ پس بنده مني. ديگر آن‌كه مي‌گوييد پادشاه و حاكم مطلق يونان و مقدونيه هستي و ادعا مي‌كني كه بالاتر از اين مقام «هيچ» است. پس چون من همان «هيچ» هستم، پس از تو بالاتر و والاترم!

اسكندر برآشفت، با لگد بر پاي ديوژن زد و گفت‌: «برخيز، آخر شهر تو به دست من فتح شده»، ديوژن در همان حال پاسخ داد: «‌فتح شهرها، عادت شهرياران است و البته لگد زدن هم عادت چارپايان»! مي‌گويند در اين حال بود كه اسكندر مستاصل فرياد برآورد كه «اگر اسكندر نبودم، حتما آرزو داشتم ديوژن شوم».

***

آن‌ها كه بنده حرص و طمع نيستند، آزاده‌اند و نان از بازوي خود مي‌خورند. خشم و خواب را بر آن‌ها حكومت نيست و در زندگي ساده‌شان جز مهر و عشق به خانواده نمي‌يابيد. آن‌ها كه «كار»‌ را افتخار مي‌دانند و عنوان «كارگري» براي خود و خانواده‌شان را «نگين سليماني». شايد «ديوژنيست» را بهتر باشد، اين‌گونه ترجمه كنيم.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

                        

«پهلوان حلاج يزدي» نه به جهت هنرنمايي‌اش در گوشه‌اي از اين زمين كه به خاطر سنگ‌هاي مرمرين‌اش راه به دربار ناصري يافت و بازوبند پهلوان اول كشور گرفت. مي‌گويند صبح به صبح ده‌ها نفر بودند ايستاده مقابل نانوايي«‌ابراهيم حلاج» تا نمايش روزانه ببينند و زيرلب بگويند«قدرت خدا» را ببين! مي‌ايستاند و زل مي‌زدند به تاچه‌هاي چند مني گندم كه ابراهيم برسردست مي‌گرفت و بر پشت بام نانوايي پرتاب مي‌كرد بي‌آن‌كه لازم باشد ديگر كارگران نانوايي، 3-4نفري چند پله‌ را نفس‌نفس‌زنان بروند كه تاچه‌اي ‌بالا برده، انبار پر از گندم سازند و قوت مردم حاصل آورند.

اما بعد از نماز مغرب، زورخانه شهر حالي ديگر داشت، چه اين‌بار به جاي ده‌ها، صدها نفر آمده بودند تا زورآزمايي «پهلوان حلاج» و سنگ‌هاي مرمرين را نظاره كنند. سنگ‌هايي كه هيچ كس را توان بلند كردنشان نبود. چون دولنگه در با ضخامتي قريب به يك وجب دست. سنگ‌هايي كه روی هم بيش از 40 حقه بزرگ (حدود 160 كيلوگرم) وزن داشتند و هيبت‌شان رعشه بر بازوان هر آن‌كس مي‌انداخت كه خيال بر سينه كشيدن را در ذهنش بياورد.

مي‌گويند پهلوان دراز مي‌كشد، سنگ‌ها را از دستگيره‌اي كه ميانشان تراشيده بودند دست مي‌گرفت، ابتدا به پهلوي راست مي‌غلطيد و دست چپ را با سنگ بالا مي‌آورد و آن‌گاه به چپ تا بازوان دست راست را گرم كند. مرشد در اين ميان مي‌شمارد: يكي و دوتا، سه تا و چهارتا...

صداي صلوات حاضران كه براي پنجاهمين بار بلند مي‌شد، پهلوان دو تخته را هم‌زمان به آهنگي موزون بالا و پايين مي‌برد، بي‌آنكه گوشه‌اي از آن‌ها به زمين برخورد كنند. اين‌بار شمارش از پنجاه بود تا يك و نواي بدون وقفه صلوات مردم كه پهلوانشان افتخارشان بود و نشانه سرافرازي ديارشان.

آن زمان پهلواني براي خودش رسم و راهي داشت. مثلا پهلواناني چون حلاج را مي‌توانستي ببيني كه در زورخانه ای  ديگر که سنگي غير از «سنگ‌هاي مرمرين» بر دست گرفته باشد، اما پهلواني ديگر نبود كه حاضر باشد خود و زور بازويش را با مرمرين‌هاي حلاج بيازمايد. چه، مشخص بود كار هركس نيست و اصلا پهلواني را با آنچه ما امروز «آزمون و خطا» مي‌ناميم، نسبتي نيست. همه مي‌دانستند تحمل آن بار و قبول آن فشار جز به بازوان پهلوان حلاج ميسر نيست و پس از او هم سنگ‌ها را بايد با حرمت و احترام گوشه زورخانه نگاه داشت تا يادآور زورمندي يكي از اهالي سرزمين ايران باشد. همين، نه بيش و نه كم.

***

اين روزها، سخن از مقابله با سنگ سنگين و بدقلقي چون «ترافيك» پايتخت كه پيش مي‌آيد، نمي‌دانيم چرا دوران پهلواني و بزرگي «حلاج» به ذهن مي‌رسد. رسم آن‌ها كه «آزمون و خطا» نمي‌كردند. رسم آن‌ها كه مي‌دانستند هر پهلواني را براي نرم كردن سنگي ساخته‌اند و كار هركس نيست ميان گود رفتن. دغدغه اعمال «مديريت واحد شهري» كه پيش مي‌آيد ياد اين مي‌افتيم كه چقدر بعضي هواي بلند كردن «سنگ‌هاي مرمرين» برشان داشته و پس از اين همه خطا باز راضي به سپردن كار نيستند. باز نمي‌خواهند بپذيرند كه  مديريت هم چون «پهلواني» راه دارد و رسمی براي خودش.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

               

1-«مناعت‌طبع» از آن دست خصوصيات اخلاقي است كه ايراني‌جماعت بسيار مي‌پسندد و شايسته‌اش مي‌داند. آن‌ها را كه اهل مناعت‌طبع‌اند را بزرگ مي‌دارد و ارج مي‌نهد. ايرانيان چنين بوده‌اند و بسيار هم دوست دارند كه چنين باشند. اين نه نياز به آوردن دليل بيشتر دارد و نه توضيح اضافه.

اين علاقه‌مندي به داشتن «روح‌بلند»، اين احترام به آنان كه در بند مال و منال نيستند و خلاصه اين كرنش برابر «آزادگي» را بگذاريد كنار بسياري از فرهنگ‌ها و قواعد ميان ساير ملل تا به ارزش و اعتبارش بيشتر پي‌ببريد. بگذاريد كنار سبك زندگي آن‌ها كه اصطلاحا براي (save)كردن يك دلار، هزار محاسبه و تدبير به كار مي‌گيرند، روح گذشت و نوع دوستي را زيرپا مي‌گذارند و آن را نماد پيروزي و شكست مي‌پندارند. ارزشي به نام «مناعت‌طبع» آن‌جا نه محلي از اعراب دارد و نه اساسا مفهوم. به اعتقادشان اصلا اين‌كه كسي حاضر باشد از پولي به خاطر ديگري صرف‌نظر كند، به يك دلار و ده‌دلار و صددلار هم بي‌توجه باشد و نگاهش فارغ از رقابت بر سر ماديات گردد، عين تعجب است و حيرت.

2-اما امان از آن روز كه روزگار سخت شود و دست‌ها تنگ. امان از آن وقت كه غم ‌نان روي دل بنشيند و كسي هم نداند كه غم نان يعني چه؟ امان از آن روز كه قرار باشد آدمي ميان برادري و پدري‌اش يكي را برگزيند. آن وقت است كه همين ارزش والا ميان ايرانيان كه گفتيم، همين«مناعت‌طبع» كه ويژگي‌هايش را برشمرديم فراموش مي‌شود و اهل‌اش مي‌شوند«استثنا»، مي‌شوند گوهرهاي كميابي كه پيدا نيستند و اگر باشند بايد پشت شيشه گذاشت‌شان و با حسرت تماشايشان كرد.

«مناعت‌طبع» و هزار ارزش ديگر، آن‌گاه كه فقر و تنگدستي از دري وارد شوند، از در ديگر بيرون مي‌روند تا در خانه، ديگر نه نشان از گذشت بماند و نه از خودگذشتگي.

3-آن‌چه هر سال بر سر خردترين هزينه زندگي شهري(كرايه تاكسي و بليت اتوبوس) به پا مي‌شود را از چند زاويه ديده‌ايم و بررسي‌اش كرده‌ايم. اين‌كه اگر هزينه‌هاي زندگي امسال نسبت به سال قبل بالاتر رفته و روزگار نامهربان‌تر شده، گناه راننده زحمتكشي كه صبح تا شام از جانش مي‌گذارد، چيست را بارها آورده‌ايم. اين‌كه وقتي درآمد عموم فعالان جامعه به تناسب تورم يا كم‌تر از آن به هر حال افزايش مي‌يابد و انگار تنها بايد مقابل كم‌تر از يك درصد اهالي شهر(مسافربران شخصي و تاكسي) ايستاد را بارها مورد پرسش قرار داده‌ايم، اما شايد بتوان با جرات گفت كه تمام اين مسايل ريشه جايي ديگر دارد و محصول اتفاقي بزرگ است، وگرنه مساله شدن 25تومان اضافه كرايه تاكسي و 5تومان گران‌شدن بليت اتوبوس كجا و «مناعت‌طبع» ايرانيان كجا؟

داستان آن‌جا شروع شد كه ساعت‌ها وقت رانندگان شبكه عمومي حمل‌ونقل را در صف‌هاي طولاني سوخت تلف كرديم، آن‌جا كه براي ساخت چند جايگاه سوخت تعلل كرديم و فرصت سوزانديم، آن‌جا كه صدها دستگاه تاكسي و اتوبوس را پشت ديوار كارخانه و گمرك نگه داشتيم، آن‌جا كه به وقت تعويض خودروهاي فرسوده يا تحويل ون‌هاي فروخته شده خلف وعده كرديم و پاي عهده نبوديم، آن‌جا كه راي و نظرمان را فراتر از كار كارشناسي دانستيم و راه بر گشايش اعتباري و پرداخت بودجه‌اي بستيم.

اين واكنش‌هاي بزرگ به اتفاقات كوچك، همان‌جا نطفه بست؛ اين سخت‌گيري‌ها، اين حساسيت بالا، اين اعصاب‌هاي به هم ريخته!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |