تبليغاتX
کتابت

 

                      

شايد اين گناه خود ما -ايرانيان– باشد كه روزگاري با «ذكاوت و هنرمندي» دشمنان را از صحنه برون مي‌ساختيم و بدين‌سان ناخودآگاه آموزگار كساني مي‌شديم كه ساليان بعد باز به طمع اين كهن بوم‌وبر از روش‌هاي خودمان عليه خودمان بهره مي‌گرفتند.

داستان «اسپهبدفرخان بزرگ» يكي از آن‌هاست. هم او كه پس از پدر(دابويه) بر مسند حكومت طبرستان نشست و از گيلان تا نيشابور را در حيطه تصرف خويش درآورد. مي‌گويند نخستين‌بار همين اسپهدفرخان بود كه براي جلوگيري از عصيان ديلميان از آمل تا ديلمستان را چنان به اصطلخ(گويش مازندراني استخر) و خندق استوار گردانيد كه عبور ممكن نبود. مردان طبرستان چنان نواري از آب و كاه پديد آورده بودند كه نه سركشان و طاغيان كه حتي هيچ اسب راهوار و اصيلي را نيز توان گذشتن از آن‌ها نبود. پس چون عازم ديار طبرستان شدند يك‌به‌يك فريب كاه‌هاي نشسته بر سطح آب خورده و با سلاح و زره‌شان به عمق آن باتلاق‌هاي عميق فرومي‌رفتند. مي‌گويند آن ايام اسپهبدفرخان و فرماندهانش خيمه و خرگاه فراهم آورده و به آسودگي سقوط لحظه‌به‌لحظه دشمن را نگريسته و حض فراوان حاصل مي‌بردند. آب زيركاه بردن حاصل «ذكاوت و هنرمندي» همين ايرانيان بود.

**

اين‌»كمدي جذاب» اما روزگاري هم براي اهالي همين سرزمين «تراژدي دردناكي» بود. آن‌جا كه گويي دشمن زخم‌خورده، پس از سالياني خود را بازسازي كرده و در لباس ديگر، اين‌بار براي همين مردم كاه بر آب مي‌ريخت و باتلاق فراهم مي‌آورد. «ذكاوت و هنرمندي» خودمان اين‌بار كار به دست خودمان مي‌داد و روزي نبود كه به حيله و نيرنگي فرصتي از كف نرود و از قافله عقب نيفتيم. شايد حالا بتوان پس از گذشت سال‌ها، چنين فهميد كه چه‌بسيار فرصت‌ها كه نصيب‌مان بود و برايمان نماند تا نتيجه‌اش فاصله‌ها شود ميان سرزمين پهناور و ثروتمندمان با آن‌ها كه ذره‌اي در نقشه جهان نيستند، اما براي تمام جهان تصميم مي‌گيرند.

از اين دندان تيزكرده‌ها براي سرزمين‌مان، از اين فرصت‌طلب‌ها كه ذكرشان رفت يكي هم چنين روزي ديده به دنيا گشود؛ به سال1816 ميلادي در آلمان«اسرائيل بيريوسفات» فرزند يكي از روحانيون آيين يهود. مي‌گويند تا 28سالگي هنوز آن روحيه سلطه‌جو و فرصت‌طلبانه‌اش را عيان نكرده بود. كارمندي ساده بود در بانك و ناشري ساده مقيم شهر برلن، اما ذهن فعال و انديشه متفاوت‌اش رفته‌رفته مسير زيستن‌اش را هم تغيير داد و در همان سال‌ها ابتدا دين و آيين‌اش را تغيير داد و سپس سرزمين‌اش را. در جريان انقلاب‌هاي سال1848 ابتدا به پاريس رفت و به كار روزنامه‌نگاري پرداخت. روزنامه‌هاي فرانسوي را مي‌خواند و آن‌ها را براي روزنامه‌هاي آلماني ترجمه مي‌كرد.

همين شغل به وي«ثروت و شهرت» ابتدايي را داد تا آن چهره‌نهان‌اش با سرعت بيشتري نمايان شود. وقتي مي‌ديد كه رساندن پيام از فرانسه به آلمان تا چه حد زمان‌بر و هزينه‌زاست، ابتدا سرويس ارسال اخبار را با كبوتر نامه‌بر! و اندكي بعد با استفاده از اعجاز دوره‌اش كه «تلگراف» نام داشت به راه‌انداخت. سرويسي ميان آخن در آلمان و بروكسل در بلژيك. «بيريوسفات» اما به اين‌ها قانع نشد. انگلستان را بهترين سرزمين براي پيشرفت خود تشخيص داد و بر همين اساس در سال1851 مقيم آن سرزمين شد تا به مدد دسترسي سريع‌اش به اخبار راه قصر ملكه ويكتوريا و دفتر نخست‌وزيران وقت را براي خودش بگشايد، اما اين چهره خبرساز را آرزويي ديگر در سر بود كه هيچكس گمان نمي‌برد. «ايران» سرزمين روياهايش بود. وقتي فرصت‌هاي فراوان اين سرزمين تاريخي را در ذهن مرور مي‌كرد، خوب مي‌دانست كه كوچك‌ترين آن‌ها هر يك مي‌تواند از او امپراطوري بسازد كه هيچ به ظاهرا امپراطور و پادشاهي را ياراي رقابت با وي نباشد. پس ابتدا همان هنر قديمي‌اش كه ساختن مسير انتقال اخبار به‌وسيله«تلگراف» بود را بر سر پرچم مذاكره با حكام نابخرد سرزمين‌مان نهاد و اندكي بعد كه پادشاهي انگلستان اعلام كرد احداث مسير انتقال پيام هند به اروپا از مسير ايران و عراق را خود خواهان است، منتي برسر ملكه گذاشت و خود را كنار كشيد تا اندكي بعد با نام و لقب جديدش بر سر ميز مذاكره! با ايرانيان بنشيند. «بارون جوليوس دورويترز»؛ اين نامي بود كه «بيريوسفات» براي خود برگزيده بود تا در تاريخ اين سرزمين ثبت شود و نماد فرصت‌سوزي‌هاي فراوان گردد.

رويترز وقتي تمام زيركي‌هايش را روي هم نهاد، وقتي محاسبات دقيق‌اش را مورد تحليل و بررسي قرار داد، وقتي از ذهن پيچيده و مكارش بهره گرفت، فهميد كه هيچ‌چيز جز«راه‌آهن» در ايران ارزشمند نيست. در سرزميني كه ارتباط شمال و جنوب‌اش را تنها كاروانسراها و چاپارخانه‌هاي باستاني برقرار مي‌كردند و هيچ تاميني براي سفر وجود نداشت، «راه‌آهن» آن‌قدر مي‌توانست براي رويترز خاصيت داشته باشد كه ذره‌اي از آن خواص به ذهن كوتاه حاكمان هم نمي‌رسيد. پس امتياز كشيدن خط‌آهن از رشت به تهران و از آن‌جا تا خليج‌فارس را به‌دست آورد و اين تازه آغاز ماجرا بود. «متمم‌»‌هاي قرارداد كه هميشه عامل اصلي سياه‌بختي‌ ما در مراودات و توافقات بوده‌اند، يك‌به‌يك امضا مي‌شدند. متمم استخراج معادن طرفين خط‌آهن(آن هم بدون تعيين عرض حريم كه يعني تمام اين سرزمين!)، متمم بهره‌برداري از جنگل‌ها و آب‌هاي ايران و...

چنين بود كه «بارون جوليوس دورويترز»، هم او كه چنين روزي ديده به جهان گشوده پس از سال‌ها از «ذكاوت و هنرمندي» ايرانيان عليه خودشان بهره‌برد. چنين بود كه زير پوشش قرارداد احداث خط‌آهن شمال-جنوب، قرارداد به يغمابردن تمام فرصت‌هاي اين سرزمين پهناور را منعقد ساخت. چنين زيركاه راه‌آهن، آب معادن و مراتع و جنگل‌هاي اين سرزمين را پنهان كرد!

امثال رويترز و تالبوت را مردم ايران زماني شناختند و دست‌هايشان را بالاخره بريدند، اما دريغ از فرصت‌هاي سوخته و زمان به‌هدررفته كه اگر هر كدام به‌موقع خود قدردانسته مي‌شدند، حتما روزگار براي ايران و ايراني چيزي ديگر مي‌بود. كاش اين حسرت و تاسف ديگر در تاريخ ايران عزيزمان تكرار نشود.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                                                        

 

به گمان بسياري، معجزه «پابلو نرودا» در بيان تفاوت‌هاي جهان «مرگ و زندگي» را هيچ نويسنده يا شاعري نتوانسته تكرار كند. هم او كه سروده:

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر سفر نكني،

اگر كتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نكني

ولادتش 105سال قبل و در چنين روزهايي بود. در‌گذشت اين نويسنده و شاعر شيليايي را هم سال‌1973 ثبت كرده‌اند، اما كيست كه پس از گذشت 36سال نداند يا نخواهد بداند كه مرگ شاعر «مرگ و زندگي» چگونه رقم خورد و او كه به تعبيري عجيب‌ترين ديپلمات و سياستمدار دوره خود بود، چگونه روزهاي واپسين عمر را طي كرد. او كه گفته بود:

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر برده عادات خود شوي

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

زماني كه خودباوري را بكشي

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

مرگ نرودا 12روز پس از كودتاي ژنرال پينوشه و قتل «سالواتور آلنده» روي داد. مي‌گويند نرودا در طول اين 12روز به مرگ آلنده گريسته و عزادار بود. چنان كه وقتي خبر اين گريستن‌هاي پي‌درپي به گوش پينوشه رسيد، فرمان داد كه براي ارعاب و عبرت اين شاعر نازك‌دل، خانه‌اش را به اتهام مخفي كردن اسلحه! در نهايت خشونت بازرسي كنند. اتهامي كه هر شيليايي اهل انديشه‌اي مي‌دانست كه غيرواقعي‌ترين اتهام براي كسي است كه جز «قلم و كاغذ» نمي‌شناخت و معياري فراتر از «وجدان» نداشت.

هم او كه گفته بود:

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر روزمرگي را تغيير ندهي

اگر رنگ‌هاي متفاوت به تن نكني

اگر با آدم‌هاي جديد صحبت نكني

تاريخ گواهي مي‌دهد، پس از اين اقدام پينوشه بود كه «نرودا» ديگر «زندگي» را تاب نياورد و «مرگ» را پذيرفت. هم او كه در مجموعه‌هاي ماندگارش «زندگي» و «مرگ» در آمريكاي لاتين را ترسيم كرده و سيه‌روزي و بدبختي مردمانش را به دنيا نشان داده بود. او كه خطاب مردمش يادآور شده بود:

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات فراوان،

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،

ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوري كني...

اما آن‌چه «نرودا» را براي دنيا متفاوت ساخت پيش از مرگ پرمعنايش، حضور متفاوتش در عرصه مديريت بود. سال1971، هنگامي كه جايزه ادبي نوبل را به خود اختصاص داد، مقارن با جنگ داخلي اسپانيا عازم آن ديار شد. آن‌گونه كه خودش گفته مرگ مداوم انسان‌ها بر سر قدرت و ثروت چنان زندگي را برايش سخت كرد كه تاب و تحمل از كف داد، ساكن پاريس شد و بنيادي بنا نهاد تا در دوره كوتاه فعاليتش زمينه مهاجرت بيش از 2هزار اسپانيايي به شيلي را فراهم آورد. اسپانيايي‌هايي كه به يقين نصيبي جز «مرگ» از آن‌چه در كشورشان مي‌گذشت، نداشتند و بدين‌سان «زندگي» دوباره‌اي را تجربه مي‌كردند. مي‌گويند اين اقدام «نرودا» چنان در اروپا خبرساز شد كه دولت وقت شيلي بي‌درنگ حكم سفير اين كشور در فرانسه را به نام وي صادر كرد و وي ناخواسته «ديپلمات» ارشد شد. ديپلماتي كه سفارت را به محل اجتماع انسان‌هاي اهل انديشه بدل ساخت. شايد در همان روزها بود كه سرود:

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر هنگامي كه با شغلت يا علاقه‌مندي‌هايت شاد نيستي، آن‌ها را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي، كه حداقل يك بار در تمام زندگي‌ات

وراي مصلحت‌انديشي بروي...

نرودا اندكي بعد به سرزمينش بازگشت. مردم كه او را دوست داشتند، اعتمادشان را هديه‌اش كردند و اين‌بار نروداي شاعر ديپلمات را به مقام «سناتوري» برگزيدند. سناتوري كه رفتارش باز هم متفاوت از ديگران بود و هرگز رأي مثبت و منفي نداد! چه، اعتقاد داشت قانوني كه با رأي وي تاييد يا رد شود، معلوم نيست به كسي آسيب نرساند. پس از تريبون سناتوري صرفا براي تاكيد بر ضرورت اصلاح امور مردم بهره گرفت و منادي تلاش براي ايجاد تفاوت در كيفيت زندگي مردم شد.

چنين است كه درس‌هاي «نرودا» پس از سال‌ها از درگذشت‌اش راهنماي بسياري از آن‌هاست كه با مردم سرو‌كار دارند، تصميم و تدبيرشان مستقيم بر زندگي مردم موثر است و در مقام نماينده و ديپلمات و مدير و مسئول مي‌توانند فرصت تحقق «زندگي خوب» را براي همنوعان‌شان فراهم آورند.

نرودايي كه تاريخ شهادت مي‌دهد در واپسين روزهاي عمرش گفته بود:

امروز زندگي را آغاز كن

امروز مخاطره كن

امروز كاري كن

نگذار كه به آرامي بميري!

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

                          

اگر بنا باشد ميان صدها كشور دنيا، ميان صدها هزار شهر، دورترين‌ها به تهران‌مان را برگزينيد، شايد ميان چند گزينه نخست‌تان باشد جايي كه مردمش آن را شهر «ابر و باران» مي‌نامند و ديگران «كالي»!

دورتر از دور به ماست؛ شهر ابرهاي به زمين چسبيده! به قولي آن‌قدر غرب كه مي‌رسي به شرق! انگار سوار خودرو فرسوده‌اي شويد و يكسره برويد تا بندرعباس، از آن‌جا هم بدون توقف دوباره برگرديد تا تهران. براي رسيدن به كالي بايد همين زمان و انرژي را صرف كنيد، اما با مدرن‌ترين هواپيماها! شهر«ابرو‌باران» در غربي‌ترين نقطه غربي‌ترين كشور دنيا نسبت به ما برپا شده، در كلمبياي غريب و ناشناس.

مي‌گويند اهالي شهرهاي باراني دل‌شان هم باراني مي‌شود. پربيراه هم نمي‌گويند چه، مگر مي‌شود در شبانه‌روز ده‌بار، بيست‌بار باران نوازش‌تان كند و باراني نشويد؟ مگر مي‌شود دست‌تان به ابرها برسد و هواي قلب‌تان رويايي نشود؟ اهالي«كالي» اين‌گونه‌اند. جايي كه گمان مي‌بريد با قاچاق و كوكايين و خشونت عجين شده اتفاقا پر است از آدم‌هايي كه وقتي سخن مي‌گويند مهرباني و صداقت‌شان متعجب‌تان مي‌سازد. چنان‌كه وقتي خيلي ساده و محاسبه‌نشده مي‌گويي‌ ما از بزرگان‌مان فرامي‌گيريم كه نبايد لب به دروغ بگشاييم، حيران مي‌پرسند: مگر شما به هم دروغ مي‌گوييد! وقتي سعي مي‌كنيد واژه «ريا»‌ را برايشان معني كنيد حتما موفق نخواهيد بود چرا كه چنين كاري را اصلا نمي‌فهمند. از همه جالب‌تر چون عمرشان به‌سر مي‌آيد همان كنار خانه، گوشه حياط به خاك سپرده مي‌شوند تا به تعبير خودشان «پيكرشان جزئي از خاكي شود كه به نعمت باران هر لحظه، پاك‌پاك‌پاك است».

با همه اين احوال« كالي» شهري هميشه آفتابي است! باران اگر چه ده، بيست‌بار در شبانه‌روز همه چيز را مي‌شويد، اما چند ثانيه‌اي بيش نيست. گويي هر ساعت چشمه آسمان براي چند ثانيه مي‌جوشد و دوباره اين خورشيد است كه مقتدر بر جايگاه رفيعش مي‌نشيند. در شهر «ابرو‌باران»، انگار عناصر طبيعت مشق همزيستي دارند؛ مثل خود مردم.

شايد بايد نفس‌شهرمان اين‌گونه مي‌گرفت تا چنين ياد دوردست‌ها كنيم، ياد اهالي شهر«ابروباران». شايد حتما بايد اين‌گونه همه چيز پيش‌رويمان خاكستري مي‌شد تا يادي از سبزي درخت‌هاي هميشه شسته«كالي» كنيم. اصلا شايد بايد حتما رنگ آسمان را فراموش مي‌كرديم تا آبي افسانه‌اي آسمان‌شان به خاطرمان مي‌آمد.

بايد نعمت از كف مي‌داديم تا خاطرمان برود كنار آن‌ها كه وقتي نفس عميق مي‌كشند نعمت است و سلامت كه فرو مي‌برند. آن‌ها كه دروغ نمي‌گويند، ريا نمي‌كنند، همديگر را دوست دارند. آن‌ها كه نسبت به هم مهربان‌اند و خدا هم به حال‌شان مهربان.

كاش همين‌قدر كه اين روزهاي غبار گرفته و خاكستري آرزوي باران داريم، همين‌قدر كه اميد از زمين بريده و دل به رحمت آسمان بسته‌ايم، همين‌قدر كه به اهالي شهر«ابروباران» رشك مي‌بريم، دروغ‌هاي عمدي و سهوي امروزمان را هم بشماريم. آن‌جا كه رنگ ريا به خودمان زده‌ايم را هم فراموش نكنيم. مهر و محبت را اگر زير پا گذاشته‌ايم پشيمان شويم. كاش حتي اگر قبول نمي‌كنيم كه اين غبار و آلودگي محصول اعمال‌مان بوده، لااقل بپذيريم كه كوچ فرشته باران مي‌تواند حاصل اين‌ها باشد. كاش...

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

                

1-ميان آن‌ها كه هر روز مسير دانشگاه تا خانه‌شان را طي مي‌كردند، دوستي هم بود«نامي» نام. كلاس و درس كه تمام مي‌شد نه از آن جمله بود كه راهي ايستگاه اتوبوس و تاكسي شود و نه از آن‌ها كه سوار خودروشان شوند تا پيش از تاريكي به مقصد برسند. تازه بساط گپ‌وگفت و بحث و جدل برپا مي‌كرد و آن‌چه هيچ‌گاه در نظر نداشت دوري راه بود و شبي كه بي‌درنگ سر مي‌رسيد. دل‌نگراني تازه وقتي به سراغ«نامي» مي‌آمد كه ديگر كار از كار گذشته بود و حالا ‌بايد گردنه‌ها و پيچ‌هاي مسير را از آن دانشكده دور از پايتخت با «سرعت‌زياد» جبران مي‌كرد. چه، شنيده بود عاقبت بسياري را كه در برف و كولاك شبانه مانده و تا پاي حادثه رفته بودند. نامي و اين عادت هميشگي‌اش اما ديگر براي ما تكرار نشدند بعد از آن شبي كه جاده پيچيد و او خواب‌آلود نپيچيد. بعد از آن شبي كه فردايش مقابل خانه تشييع شد. نامي آن شب تاوان«‌تندروي»‌اش را پس داد.

2-سرنوشت«نامي» اما تلخ‌تر از خيلي‌هاي ديگر هم نبود. ما كه نمي‌شناختيم‌شان، اصلا نمي‌فهميديم‌شان پس«بي‌نام» بودند در آن جمع دانشگاهي. سال تحصيلي كه شروع مي‌شد با خانه و خانواده خداحافظي مي‌كردند تا عيد! ماه‌ها دور از شهر بودند و «حركت» را فراموش مي‌كردند. كلاس و درس كه تمام مي‌شد، بي‌صدا و سنگين مي‌رفتند خوابگاه و خواب‌ و خواب ‌و خواب. ماهانه پولي از تهران مي‌آمد به حساب‌شان و روزگار مي‌گذراندند بي‌هيچ اتفاق و تنوعي! نه آن دوران به حساب مي‌آمدند و نه بعد از آن. چه امروز هم كه سالياني از روزهاي درس و دانشكده گذشته نامي از هيچ‌كدام‌شان نيست و محال است گمان كنيم كه «زندگي‌خوب» را تجربه مي‌كنند. «بي‌نام»‌ها از همان موقع تا امروز تاوان«كندروي»‌شان را پس داده‌اند.

3-سخن از«سرعت‌مجاز» كه پيش آمد، وقتي بنا شد از عاقبت آن‌ها كه تند مي‌روند و آن‌ها كه كند؛ بگوييم، نمي‌دانيم چرا مرغ خاطره از لانه‌اش پريد تا تاريخ چندهزار ساله اين سرزمين كه هميشه ميان تندروي و كندروي در نوسان بوده و روي آرامش نديده است. مردمانش روي آسايش نديده‌اند! اين‌كه چرا هيچ‌گاه باور نكرديم ميان سياه و سپيد، بالا و پايين، صفر و صد، چپ و‌ راست، شمال ‌و جنوب و... بسيار گزينه‌هاي ديگر هستند، دست‌نخورده و امتحان شده. اين‌كه «اعتدال» عجب واژه غريبي است. «ميانه‌روي» عجب سرنوشت تلخي دارد.

 

* این سرمقاله شماره ۲۳۹ همشهری مسافر بود (پرونده ای درباره تندروی و کندروی در رانندگی - درباره سرعت مجاز) - اصلا هم ازش برداشت سیاسی نباید کرد!!!

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

                         

كيست كه باور نكند بسياري از مشكلات بزرگ اين سرزمين محصول«سبزي ‌پاك‌كردن» مردان بوده و سال‌ها زمان مي‌برد تا اين عادت زشت و مذموم از سرشان بيفتد! كيست كه نپذيرد همان هنگام كه مردان، از صدراعظم و وزير و وكيل گرفته تا صاحب منصب و لشگري پاي بساط«سبزي‌ پاك‌كردن» نشستند، سرنوشت اين ديار چيزي جز آن‌كه بايد، نوشته شد؟ كيست كه اين اشتباه بزرگ را در ذهن مرور كند و از آن‌كه نامش را چون آن‌ها «مرد» بنهند، شرمگين نشود؟!

چون بساط شاهي در ييلاقي از ييلاقات پايتخت برپا مي‌شد، مي‌توانستي همه بزرگان اين ديار را ببيني با خدم و حشم فراوان، گوشه‌گوشه باغ كه به دنبال كاري بودند و مشغول نمايش مقابل ناصرالدين شاه قاجار!

اصلا انگار براي آن‌ها تقدير سال آينده‌شان در همان باغ و بوستان نگاشته مي‌شد. چنين بود كه از هر حيله و خدعه‌اي بهره مي‌بردند تا بيشتر مقابل شاه قرار گرفته و ساعي‌تر به چشم آيند و اين تلاش‌شان براي خودنمايي گاه آن‌چنان زشت و كريه مي‌شد كه شاه و سوگلي‌هايشان را به خنده وامي‌داشت. همان‌ها را كه با همين نمايش‌ها و تظاهركنندگانش زنده بودند و سردماغ!

چنين بود كه هر لحظه مي‌شد، امير و وزيري را ديد كه ديگ و دلو دست گرفته، دوان‌دوان از برابر شاه مي‌گذرد، لحظه‌اي مي‌ايستد، عرق از پيشاني پاك كرده و دوباره به دو مي‌رود! دل به هم مي‌زد اين كارشان.

گروه دوم كه كمي خوددارتر و اما چون همان دسته ‌اول در پي خودنمايي و نمايش برابر شاه بودند، اما شيوه‌شان فرق مي‌كرد. مي‌گويند هر يك سبدي از سبزي مقابل پاي گذاشته، بر زمين مي‌نشستند و تربچه از ريحان سوا‌ مي‌كردند تا لحظه‌اي كه شاه برسد و چشم‌اش به آن‌ها بيفتد.

يكي از مورخان مي‌نويسد: «شاه بر صندلي جلوس كرده، عمليات آشپزان با نواي موسيقي شروع مي‌شد. سپس شاه مي‌رفت و وزرا مشغول پاك‌كردن سبزي آش شاهانه مي‌شدند. من خودم تصويري از اين «سبزي‌پاك‌كن»ها را پيش چشم دارم. صدراعظم بادنجان پوست مي‌كرد و آن ديگري سيب‌زميني»!

انصاف را اگر از پيش چشم نبريم، از اين «سبزي‌پاك‌كن‌ها» هنوز فراوان است و رسم زشت‌شان برپا. آن‌ها كه به بازي و نمايشي مي‌خواهند مدام پيش چشم باشند و بدين‌سان بالاتر روند. در اين ميان تنها مي‌مانند بزرگان كه رفتار و عمل‌شان مي‌تواند ادامه يافتن عادت ناپسند عهدناصري را متوقف سازد. آن‌ها كه به «سبزي‌پاك‌كردن» چاپلوسان وقعي ننهند و حتي برابر اين ظاهرسازي و تملق‌گويي سخت بايستند. آن‌ها كه اهل رتبه‌دادن بر اطرافيان جز به دليل «شايستگي و اخلاق‌مداريشان» نيستند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |