
شايد اين گناه خود ما -ايرانيان– باشد كه روزگاري با «ذكاوت و هنرمندي» دشمنان را از صحنه برون ميساختيم و بدينسان ناخودآگاه آموزگار كساني ميشديم كه ساليان بعد باز به طمع اين كهن بوموبر از روشهاي خودمان عليه خودمان بهره ميگرفتند.
داستان «اسپهبدفرخان بزرگ» يكي از آنهاست. هم او كه پس از پدر(دابويه) بر مسند حكومت طبرستان نشست و از گيلان تا نيشابور را در حيطه تصرف خويش درآورد. ميگويند نخستينبار همين اسپهدفرخان بود كه براي جلوگيري از عصيان ديلميان از آمل تا ديلمستان را چنان به اصطلخ(گويش مازندراني استخر) و خندق استوار گردانيد كه عبور ممكن نبود. مردان طبرستان چنان نواري از آب و كاه پديد آورده بودند كه نه سركشان و طاغيان كه حتي هيچ اسب راهوار و اصيلي را نيز توان گذشتن از آنها نبود. پس چون عازم ديار طبرستان شدند يكبهيك فريب كاههاي نشسته بر سطح آب خورده و با سلاح و زرهشان به عمق آن باتلاقهاي عميق فروميرفتند. ميگويند آن ايام اسپهبدفرخان و فرماندهانش خيمه و خرگاه فراهم آورده و به آسودگي سقوط لحظهبهلحظه دشمن را نگريسته و حض فراوان حاصل ميبردند. آب زيركاه بردن حاصل «ذكاوت و هنرمندي» همين ايرانيان بود.
**
اين»كمدي جذاب» اما روزگاري هم براي اهالي همين سرزمين «تراژدي دردناكي» بود. آنجا كه گويي دشمن زخمخورده، پس از سالياني خود را بازسازي كرده و در لباس ديگر، اينبار براي همين مردم كاه بر آب ميريخت و باتلاق فراهم ميآورد. «ذكاوت و هنرمندي» خودمان اينبار كار به دست خودمان ميداد و روزي نبود كه به حيله و نيرنگي فرصتي از كف نرود و از قافله عقب نيفتيم. شايد حالا بتوان پس از گذشت سالها، چنين فهميد كه چهبسيار فرصتها كه نصيبمان بود و برايمان نماند تا نتيجهاش فاصلهها شود ميان سرزمين پهناور و ثروتمندمان با آنها كه ذرهاي در نقشه جهان نيستند، اما براي تمام جهان تصميم ميگيرند.
از اين دندان تيزكردهها براي سرزمينمان، از اين فرصتطلبها كه ذكرشان رفت يكي هم چنين روزي ديده به دنيا گشود؛ به سال1816 ميلادي در آلمان«اسرائيل بيريوسفات» فرزند يكي از روحانيون آيين يهود. ميگويند تا 28سالگي هنوز آن روحيه سلطهجو و فرصتطلبانهاش را عيان نكرده بود. كارمندي ساده بود در بانك و ناشري ساده مقيم شهر برلن، اما ذهن فعال و انديشه متفاوتاش رفتهرفته مسير زيستناش را هم تغيير داد و در همان سالها ابتدا دين و آييناش را تغيير داد و سپس سرزميناش را. در جريان انقلابهاي سال1848 ابتدا به پاريس رفت و به كار روزنامهنگاري پرداخت. روزنامههاي فرانسوي را ميخواند و آنها را براي روزنامههاي آلماني ترجمه ميكرد.
همين شغل به وي«ثروت و شهرت» ابتدايي را داد تا آن چهرهنهاناش با سرعت بيشتري نمايان شود. وقتي ميديد كه رساندن پيام از فرانسه به آلمان تا چه حد زمانبر و هزينهزاست، ابتدا سرويس ارسال اخبار را با كبوتر نامهبر! و اندكي بعد با استفاده از اعجاز دورهاش كه «تلگراف» نام داشت به راهانداخت. سرويسي ميان آخن در آلمان و بروكسل در بلژيك. «بيريوسفات» اما به اينها قانع نشد. انگلستان را بهترين سرزمين براي پيشرفت خود تشخيص داد و بر همين اساس در سال1851 مقيم آن سرزمين شد تا به مدد دسترسي سريعاش به اخبار راه قصر ملكه ويكتوريا و دفتر نخستوزيران وقت را براي خودش بگشايد، اما اين چهره خبرساز را آرزويي ديگر در سر بود كه هيچكس گمان نميبرد. «ايران» سرزمين روياهايش بود. وقتي فرصتهاي فراوان اين سرزمين تاريخي را در ذهن مرور ميكرد، خوب ميدانست كه كوچكترين آنها هر يك ميتواند از او امپراطوري بسازد كه هيچ به ظاهرا امپراطور و پادشاهي را ياراي رقابت با وي نباشد. پس ابتدا همان هنر قديمياش كه ساختن مسير انتقال اخبار بهوسيله«تلگراف» بود را بر سر پرچم مذاكره با حكام نابخرد سرزمينمان نهاد و اندكي بعد كه پادشاهي انگلستان اعلام كرد احداث مسير انتقال پيام هند به اروپا از مسير ايران و عراق را خود خواهان است، منتي برسر ملكه گذاشت و خود را كنار كشيد تا اندكي بعد با نام و لقب جديدش بر سر ميز مذاكره! با ايرانيان بنشيند. «بارون جوليوس دورويترز»؛ اين نامي بود كه «بيريوسفات» براي خود برگزيده بود تا در تاريخ اين سرزمين ثبت شود و نماد فرصتسوزيهاي فراوان گردد.
رويترز وقتي تمام زيركيهايش را روي هم نهاد، وقتي محاسبات دقيقاش را مورد تحليل و بررسي قرار داد، وقتي از ذهن پيچيده و مكارش بهره گرفت، فهميد كه هيچچيز جز«راهآهن» در ايران ارزشمند نيست. در سرزميني كه ارتباط شمال و جنوباش را تنها كاروانسراها و چاپارخانههاي باستاني برقرار ميكردند و هيچ تاميني براي سفر وجود نداشت، «راهآهن» آنقدر ميتوانست براي رويترز خاصيت داشته باشد كه ذرهاي از آن خواص به ذهن كوتاه حاكمان هم نميرسيد. پس امتياز كشيدن خطآهن از رشت به تهران و از آنجا تا خليجفارس را بهدست آورد و اين تازه آغاز ماجرا بود. «متمم»هاي قرارداد كه هميشه عامل اصلي سياهبختي ما در مراودات و توافقات بودهاند، يكبهيك امضا ميشدند. متمم استخراج معادن طرفين خطآهن(آن هم بدون تعيين عرض حريم كه يعني تمام اين سرزمين!)، متمم بهرهبرداري از جنگلها و آبهاي ايران و...
چنين بود كه «بارون جوليوس دورويترز»، هم او كه چنين روزي ديده به جهان گشوده پس از سالها از «ذكاوت و هنرمندي» ايرانيان عليه خودشان بهرهبرد. چنين بود كه زير پوشش قرارداد احداث خطآهن شمال-جنوب، قرارداد به يغمابردن تمام فرصتهاي اين سرزمين پهناور را منعقد ساخت. چنين زيركاه راهآهن، آب معادن و مراتع و جنگلهاي اين سرزمين را پنهان كرد!
امثال رويترز و تالبوت را مردم ايران زماني شناختند و دستهايشان را بالاخره بريدند، اما دريغ از فرصتهاي سوخته و زمان بههدررفته كه اگر هر كدام بهموقع خود قدردانسته ميشدند، حتما روزگار براي ايران و ايراني چيزي ديگر ميبود. كاش اين حسرت و تاسف ديگر در تاريخ ايران عزيزمان تكرار نشود.




