
عجيب حكايتي است وقتي ميشنوي آن سوي عالم، به فاصله صدها روز سفر با اسبهاي تيزپا، هر روز هستند بيشمار انساني كه به احترام ايران و ايرانيان كفش از پاي درآورده و سر به تعظيم فرود ميآورند. انسانهايي گونهگون از زبان و رنگ و مذهب كه شايد به عمرشان پاي در سرزمين ما هم نگذاشته باشند. داستان اما آنجا غرورآفرين و بينظير ميشود كه بدانيد اين رسم ديرين و اين احترام وافر نه فقط شامل حال جهانگردان و متمولين كه الزام موكد هياتهاي سياسي و ديپلماتيك هم هست. پس چه بسيار سران كشورها و روسايجمهور كه برابر عظمت انديشه و عمل ايرانيان خرقه سياست درآورده و رسم ادب به جاي آوردهاند و برابر «عشق»، اين آموزه هميشگي ايرانيان زانو زدهاند!
***
«رابيند رانات تاگور» را بسياري ميشناسند. شاعر و انديشمند سرزمين پهناور هند. از آن چهرههاي ماندگار كه فراموش نكرده، هر گاه سخن از عشق و مهرورزي به ميان بياورد احترام و تعلق خاطرش به بزرگان شعر پارسي را ضميمه سخن كند. تاگور اين بناي بينظير را زيباتر از همه توصيف كرده و گفته است:« قطره اشكي است بر رخسار تاريخ»! فكرش را بكنيد...
اما تاگور تنها كسي نيست كه چون پاي به «تاجمحل» مينهد چنين مفتون جلال و شكوه حضرت عشقشده و لب به سخنهاي جادويي گشايد، در قرن نوزدهم هم يكي از بانوان سرشناس و بلندآوازه بريتانيايي در لابهلاي حكايتش از اين اعجاز دست ايرانيان نوشت: «اگر قرار باشد براي من هم تاجمحلي ديگر بسازند، كاش فردا روز مرگم باشد»! چنين است كه «تاجمحل» را همگان، همه مردمان زمين از عجايب هفتگانه ميدانند؛ كنار ديوار چين، بناي پالميرا در اردن، كوليزيوم در ايتاليا، هرم مايا درمكزيك، تنديس عيسي(ع) در ريودوژانيرو و معبد آنديان در آمريكاي جنوبي. از آنها كه آدمي هنوز درحيرتشان باقياست! حيرت از آنچه ميگويند 3سده پيش 20هزار هنرمند و معمار چيرهدست، تحت فرمان و هدايت اسماعيلخان معمار، مكرمتخان و عبدالكريم مامورخان از اهالي شيراز و برادران لاهوري(استاد احمد و استاد محمود) طي ۱۷ سال بنا نهادند. تازه اين بخشي از ماجراست. پس از نمايش اوج هنرمندي معماران ايراني-كه نامشان آمد- تازه هنگامه دلبري قلم و دوات عبدالحق شيرازي(امانتخان) رسيده بود تا ايوان تاجمحل را به خط خوش مرصع سازد و جهاني را متحير! «تاجمحل» بدينسان نباشد، در آگرا. جايي كه «شاهجهان»، پادشاه گوركاني آنقدر در مجاورتش به مرگ همسر ايرانياش، ممتازمحل گريست تا به سالي گيسو سپيد كرد و به سالي بعد جان به جان آفرين تسليم. چه زيبا اما سروده آن دگر شاعر پارسيگوي كه «بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد»!
***
«تاجمحل» اين بناي ماندگار ايرانيان زاده عشق است و محبت. به قول بزرگي بوي خون نميدهد! بلكه از آن رايحه مهرباني استشمام ميشود. نه نشانه كشورگشايي و خشونت است و نه چون ديواري است كه انسانها را از هم دور بسازد. ارابهراني و گلادياتوري را در آن راهي نيست و هيچگاه در تاريخ نيامده محل رژه كساني شود كه شمشير بر دست دارند و سوداي آدمكشي در سر. «تاجمحل»، هميشه يادآور اين آموزه بزرگ مردان و زنان ايرانزمين است كه تنها عشق پايدار ميماند و نوعدوستي. كه اگر چنين شد فاصله زمين و بهشت بسيار نزديكتر از آن است كه گمان ميرود، همانطور كه بر ديوار درونياش به نستعليق-اين اوج دلربايي خط پارسي- نوشته شده:
اگر فردوس بر روي زمين است
هميناست و هميناست و هميناست
*سرمقاله همشهری مسافر - در ستایش کیفیت گرایی و نقد کیفیت گریزی


