هر چه همه بگويند؛ دزدي، دزدي است و فرق نميكند كسي دزد خزانه حكومت باشد يا تكهاي نان، باز هم به عالم واقع بايد پذيرفت كه دزدي هم براي خود مراتبي دارد و آثار شومش بر مردمان متفاوت. چه، از قديم هم ميان شاهدزد و دزد تفاوتها گذاشته و بدينسان ميان دزد لامروت و آنكه مال مردم ميبرد و اما از هستي ساقطشان نميكند، تميز قايل شدهاند. محاسبه عقوبتشان هم به يقين در بارگاه عدلالهي متناسب با آثاري خواهد بود كه در نتيجه عمل زشتشان باقي ميماند؛ يكي سخت و يكي از سر رحمت.
خلاصه آنكه ميان دزدها هم هستند، دزدهايي كه آبروي بقيه را خريده و آنچنان كنند كه عموم سارقين سر بالا گرفته، سينه صافكرده و حق به جانب بگويند ما در مقابل چنين مجرميني، فرشتهايم و مطهر!
***
ميگويند دزدي بود، از آن بيمروتها كه كارش دزديدن كفن بود و لاغير! تيزچنگ و سريع، آنچنان كه همه ميدانستند نميگذارد مرده دست از دنيا كوتاه، حتي يك شب با لباس آخرت سر بر خاك بگذارد. همان شباول به تردستي و سرعت عمل، قبر شكافته، كفن از تن مرده بيرون كشيده و فراري ميشد. بدينسان جز لعن و نفرين مردمان، نصيب نداشت و از اين بابت تمام عمر هراس و بيم روز حساب را در سر ميگذارند، اما چه فايده كه جز اين كاري ياد نگرفتهبود و به قول خودش هنري نداشت. انگار شكافتن قبر و كفن از بر ميت بيرون كشيدن به چشم برهم زدني، در خون و رگش بود و اصلا دست تقدير چنانش ساخته بود.
سالها گذشت و كفندزد داستان ما رفتهرفته سايه فرشته موت را بر سر احساس ميكرد و صداي غزل خداحافظي را از دور ميشنيد. روز حساب قريب بود و رحمتالهي بهواسطه وسعت گناهاني كه مرتكب شده بود، غريب! كوهي از گناه بر قلبش سنگيني ميكرد، اما چارهاي نداشت جز آنكه لااقل به نصيحتي از فرزند بخواهد كه او برايش «باقياتالصالحات» شود. او دست از شغل پدر برداشته و چنان نيكي پيشه سازد كه شايد مردمان بگويند، « خدا پدرش را بيامرزد» و همين گشايشي شود برايش روي پل صراط.
پس فرزند به بالين طلبيد و راز دل افشا كرد كه پسر! بدان و آگاهباش كه پدرت جز لعن و نفرين مردمان عزيز از دست داده، توشهاي ندارد و حالا با دست خالي اميدش به اعمال توست!
پسر هم چون اين عجز و لابه شنيد، اشك به چشم آورد و دزد پير را بشارت داد كه چنان خواهد كرد كه جز آرزوي آمرزش او را مردمان نداشته باشند تا به يقين بهشت برين نصيب پدر گردد.
با اين توافق پدر سر به خاك گرم گذاشت و پسر ماند با وعدهاي بزرگ كه داده بود. حالا موعد عمل بدان رسيده بود، اما چه ميكرد كه جز شغل پدر را ياد نداشت و اگر بدان طريق نميرفت بايد راه گدايي پيش ميگرفت. گدايي هم كه پدربيامرزي نداشت. پس نتيجهاش سوختن دزد پير در آتش جهنم بود. در اين اثنا بود كه فكري به خاطرش رسيد. پس، از همان شب دزدي كفن آغاز كرد، با اين تفاوت كه پس از عور ساختن ميت بيزبان، آنها را در قبر ايستاده هم ميگذاشت و خاك اطرافشان ميريخت تا تنها كلهشان بيرون مانده و صبح زير تيغ آفتاب داغ شود! چنين بود كه مردمان فرداروز رجعت مردهشان كه بر سر قبر ميآمدند، با ديدن اين صحنه وحشتناك زيرلب ميگفتند خدا آن كفندزد قبلي را بيامرزد كه لااقل مردگان را چنين از قبر بيرون نميانداخت!
***
ميان آنها كه موفقيت ديگران را شكست خود پنداشته و شكست مردمان را پيروزي خود ميدانند هم تفاوتهاست از زمين تا آسمان. يكي را ميبيني، بهرغم چنين خصلت ناپسند باز هر چه هست در درون ريخته و بر زبان نميآورد، يكي ديگر آن را فرياد ميكند و سومي نه تنها به قلب و زبان كه به عمل هم در پي سنگاندازي برآمده و روزگار به كام همه تلخ ميسازد. از اين دست داستانها امروز در گوشه و كنار سرزمينمان فراوان به چشم ميخورد. خصوصا ميان آنها كه صاحب قدر و قدرتي شدهاند از سر لطف روزگار و حالا چيزي جز حفظ همان منصب و جايگاه را در ذهن ندارند. كه چون، باز شدن راهي و گشودهگشتن گرهي توسط ديگران را برنميتابند، در دل و زبان و گاهي عمل چنان ميكنند كه دشمن به دشمن روا نميداند، باور كنيد. نتيجه هم، گفتيم كه نه تنها خرابشدن وجهه مديري يا مديريتي كه ريشهكن شدن «اعتماد مردم» است. اعتماد كه شايد نميدانيم، اما بسيار از بسيار فوايدش غافل شدهايم.
آنها كه اگر روزي در برابر گشايش رسالت لب بسته و سخني نگفتند، نتوانستند خشمشان از توسعه مسيرهاي زيرزميني مترو را بر زبان نياورند؛ حالا چند روز مانده به «روز باشكوه» و بهرهبرداري از عظيمترين پروژه تاريخ مديريت شهري پايتخت(تونل توحيد)، سنگ برداشته و ديگران را ميزنند شايد اندكي آرام گيرند. چنان كه خيليها بگويند باز خدا پدر منتقدان پيشين را بيامرزد كه لااقل با دوستانشان چنين نميكردند.



