تبليغاتX
کتابت

 

                                     

هر چه همه بگويند؛ دزدي، دزدي است و فرق نمي‌كند كسي دزد خزانه حكومت باشد يا تكه‌اي نان، باز هم به عالم واقع بايد پذيرفت كه دزدي هم براي خود مراتبي دارد و آثار شومش بر مردمان متفاوت. چه، از قديم هم ميان شاه‌دزد و دزد تفاوت‌ها گذاشته و بدين‌سان ميان دزد لامروت  و آن‌كه مال مردم مي‌برد و اما از هستي ساقط‌شان نمي‌كند، تميز قايل شده‌اند. محاسبه عقوبت‌شان هم به يقين در بارگاه عدل‌الهي متناسب با آثاري خواهد بود كه در نتيجه عمل زشت‌شان باقي مي‌ماند؛ يكي سخت و يكي از سر رحمت.

خلاصه آن‌كه ميان دزدها هم هستند، دزدهايي كه آبروي بقيه را خريده و آن‌چنان كنند كه عموم سارقين سر بالا گرفته، سينه صاف‌كرده و حق به جانب بگويند ما در مقابل چنين مجرميني، فرشته‌ايم و مطهر!

***

مي‌گويند دزدي بود، از آن بي‌مروت‌ها كه كارش دزديدن كفن بود و لاغير! تيزچنگ و سريع، آن‌چنان كه همه مي‌دانستند نمي‌گذارد مرده دست از دنيا كوتاه، حتي يك شب با لباس آخرت سر بر خاك بگذارد. همان شب‌اول به تردستي و سرعت عمل، قبر شكافته، كفن از تن مرده بيرون كشيده و فراري مي‌شد. بدين‌سان جز لعن و نفرين مردمان، نصيب نداشت و از اين بابت تمام عمر هراس و بيم روز حساب را در سر مي‌گذارند، اما چه فايده كه جز اين كاري ياد نگرفته‌بود و به قول خودش هنري نداشت. انگار شكافتن قبر و كفن از بر ميت بيرون كشيدن به چشم بر‌هم زدني، در خون و رگش بود و اصلا دست تقدير چنانش ساخته بود.

سال‌ها گذشت و كفن‌دزد داستان ما رفته‌رفته سايه فرشته موت را بر سر احساس مي‌كرد و صداي غزل خداحافظي را از دور مي‌شنيد. روز حساب قريب بود و رحمت‌الهي به‌واسطه وسعت گناهاني كه مرتكب شده بود، غريب! كوهي از گناه بر قلبش سنگيني مي‌كرد، اما چاره‌اي نداشت جز آن‌كه لااقل به نصيحتي از فرزند بخواهد كه او برايش «باقيات‌الصالحات» شود. او دست از شغل پدر برداشته و چنان نيكي پيشه سازد كه شايد مردمان بگويند، « خدا پدرش را بيامرزد» و همين گشايشي شود برايش روي پل صراط.

پس فرزند به بالين طلبيد و راز دل افشا كرد كه پسر! بدان و آگاه‌باش كه پدرت جز لعن و نفرين مردمان عزيز از دست داده، توشه‌اي ندارد و حالا با دست خالي اميدش به اعمال توست!

پسر هم چون اين عجز و لابه شنيد، اشك به چشم آورد و دزد پير را بشارت داد كه چنان خواهد كرد كه جز آرزوي آمرزش او را مردمان نداشته باشند تا به يقين بهشت برين نصيب پدر گردد.

با اين توافق پدر سر به خاك گرم گذاشت و پسر ماند با وعده‌اي بزرگ كه داده بود. حالا موعد عمل بدان رسيده بود، اما چه مي‌كرد كه جز شغل پدر را ياد نداشت و اگر بدان طريق نمي‌رفت بايد راه‌ گدايي پيش مي‌گرفت. گدايي هم كه پدربيامرزي نداشت. پس نتيجه‌اش سوختن دزد پير در آتش جهنم بود. در اين اثنا بود كه فكري به خاطرش رسيد. پس، از همان شب دزدي كفن آغاز كرد، با اين تفاوت كه پس از عور ساختن ميت بي‌زبان، آن‌ها را در قبر ايستاده هم مي‌گذاشت و خاك اطراف‌شان مي‌ريخت تا تنها كله‌شان بيرون مانده و صبح زير تيغ آفتاب داغ شود! چنين بود كه مردمان فرداروز رجعت مرده‌شان كه بر سر قبر مي‌آمدند، با ديدن اين صحنه وحشتناك زيرلب مي‌گفتند خدا آن كفن‌دزد قبلي را بيامرزد كه لااقل مردگان را چنين از قبر بيرون نمي‌انداخت!

***

ميان آن‌ها كه موفقيت ديگران را شكست خود پنداشته و شكست مردمان را پيروزي خود مي‌دانند هم تفاوت‌هاست از زمين تا آسمان. يكي را مي‌بيني، به‌‌رغم چنين خصلت ناپسند باز هر چه هست در درون ريخته و بر زبان نمي‌آورد، يكي ديگر آن را فرياد مي‌كند و سومي نه تنها به قلب و زبان كه به عمل هم در پي سنگ‌اندازي برآمده و روزگار به كام همه تلخ مي‌سازد. از اين دست داستان‌ها امروز در گوشه و كنار سرزمين‌مان فراوان به چشم مي‌خورد. خصوصا ميان ‌آن‌ها كه صاحب قدر و قدرتي شده‌اند از سر لطف روزگار و حالا چيزي جز حفظ همان منصب و جايگاه را در ذهن ندارند. كه چون، باز شدن راهي و گشوده‌گشتن گرهي توسط ديگران را برنمي‌تابند، در دل و زبان و گاهي عمل چنان مي‌كنند كه دشمن ‌به ‌دشمن روا نمي‌داند، باور كنيد. نتيجه‌ هم، گفتيم كه نه تنها خراب‌شدن وجهه مديري يا مديريتي كه ريشه‌كن شدن «اعتماد مردم» است. اعتماد كه شايد نمي‌دانيم، اما بسيار از بسيار فوايدش غافل شده‌ايم.

آن‌ها كه اگر روزي در برابر گشايش رسالت لب بسته و سخني نگفتند، نتوانستند خشم‌شان از توسعه مسيرهاي زيرزميني مترو را بر زبان نياورند؛ حالا چند روز مانده به «روز باشكوه» و بهره‌برداري از عظيم‌ترين پروژه تاريخ مديريت شهري پايتخت(تونل توحيد)، سنگ برداشته و ديگران را مي‌زنند شايد اندكي آرام گيرند. چنان كه خيلي‌ها بگويند باز خدا پدر منتقدان پيشين را بيامرزد كه لااقل با دوستان‌شان چنين نمي‌كردند.

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

 

                                                       

«مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كار ندارند»! اين در عمق انديشه برخي است كه خداي نياورد اگر روزي امور مردم هم در كف اختيارشان قرار گيرد. كساني كه حتما با اندكي تامل مي‌توان دور و اطراف پيدايشان كرد. تغيير را ولو اندك و جزيي نمي‌پذيرند، خونسردي و سكون‌شان ديوانه‌كننده و سكوت‌شان سرسام‌آور است! آن‌ها كه اگر كوهي از دليل و منطق هم برايشان بياوريد، تغييري در چهره‌شان ايجاد نمي‌شود و در خوش‌بينانه‌ترين حالت ممكن، خواهند گفت: «اين هم مي‌گذرد، همه‌چيز را به دست زمان بسپار»!

***

دكتر محمدعلي فروغي را بسياري به نام «ذكاءالملك» مي‌شناسند. هم او كه آزمون‌هاي سخت طبابت را در دارالفنون به پايان رساند، اما علاقه‌اش به حكمت و فلسفه چنان كرد تا دست از حرفه‌اش شسته و به تحقيق و تامل پيرامون چرايي فلسفي رويدادها بپردازد. چه حاصل اما كه اين تامل و تدبر چندين‌ساله نتوانست او را چنان پرورش دهد كه يادگاري جز آن‌چه خواهيم آورد، در تاريخ برجاي بگذارد.

ذكاءالملك در اواخر دوران سلطنت ناصرالدين، شاه قاجار عضو دارالترجمه رسمي سلطنتي، در دوران مظفرالدين‌شاه آموزگار يك مدرسه ملي و اندكي بعد صاحب‌نظر در امور سياسي شد. در سوابق او هم‌چنين وزارت ماليه و عدليه در كابينه اول و دوم صمصام‌السلطنه، رياست ديوان‌عالي تميز، وزارت عدليه در كابينه مشيرالدوله، وزارت‌خارجه در كابينه مستوفي‌الممالك و بالاخره نخست‌وزيري در سنوات 1304 و 1313 را مي‌توان يافت. همه اين‌ها را اما آورديم تا يادآور شويم كه كسي با چنين انديشه‌اي، سا‌ل‌ها قضا و قدر نياكان‌مان را به كف داشت و به گمان خود بنيان پيشرفت اين سرزمين را بنا مي‌گذاشت.

او، در فرصت واپسين، شهريور1320 مقارن با سرازيرشدن نيروهاي آمريكا، انگليس و شوروي به خاك سرزمين‌مان مامور تشكيل كابينه شد تا نگذارد آتش اين جنگ جهان‌شمول، دامن ايران و ايراني را بگيرد. مي‌گويند، در يكي از جلسات پرحرارت و شلوغ مجلس شوراي ملي، هنگامي كه نمايندگان نگران و طاقت ‌از كف‌داده مجلس، او را به تدبير امور فراخوانده و از نزديكي استيضاحش به دليل عدم كفايت، سخن به ميان آورده بودند، همان‌صورت كه گفتيم را عيان كرده و با لبخندي سرد از پشت تريبون گفته بود: «نگران نباشيد! مي‌آيند و مي‌روند و با كسي هم كاري ندارند»!

***

راستي خودروهاي فرسوده هم‌چنان در پايتخت تردد مي‌كنند، صدها خانواده هنوز چشم به دست مرداني دارند كه به اميد تعويض خودروهايشان بي‌كار مانده‌اند. ساعت كار و زندگي هزاران نفر پشت صف‌هاي طويل سوخت به هدر مي‌رود، آلودگي هوا چنان كرده كه به تعبير دوستي هر نفس كه فرومي‌رود، براي تهراني‌جماعت ممد ممات است و... فقط خدا نكند، آن‌ها كه بناست اين گره‌ها را بگشايند، اندكي به ذكاءالملك رفته باشند.

 

*روزنامه همشهری - ۲۶ مهر ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                                

می‌گویند، زمانی بهترین تفنگسازان ایران 3نفر بودند به اسامی‌حاج‌مصطفی و حسن و موسی. 3تفنگساز، به قول امروزی‌ها بر سر کار نشسته و عنان را برکف گرفته. چنان که نه رقیبی را یارای رقابت با آن‌ها بود و نه اساسا کسی در مخیله‌اش می‌گنجید که در آن عرصه ورود کند. در این میان اما حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و چون هر کدام در قسمتی ‌از فن تفنگسازی تخصص داشتند، لذا تفنگ‌هایی می‌ساختند بارها بهتر و دقیق‌تر از تفنگ‌های حاج‌مصطفی. تکلیف هم مشخص بود. تفنگ‌های آن‌ها که عوام «تفنگ حسن‌موسی» می‌گفتند را خواص و اهل دقت می‌بردند و تفنگ مصطفی قسمت آن‌هايي بود که چون ارزان بود، تهیه‌اش می‌کردند تا شاید با شکار کبک و غزالی چند روز شکم سیر بر بالین بنهند. آن‌ها که از تفنگ جز صدا و آتش نمی‌دانستند و ادراک نداشتند که فاصله ذره‌ای میان خط نشانه و مگسک اثری به اندازه کیفیت زیستن‌شان دارد، به رفاه و آسایش یا باز رنج و فقر، اما جدای از این، تفنگ «حسن‌موسی» چون در هدف‌گیری مشهور بود و کمتر به خطا می‌رفت، انتخاب عموم شکارچیان و تیراندازان ماهر هم شده بود، چه اطمینان داشتند که در موقع چکاندن، بالا و پایین نمی‌زند و حتما تا هدف می‌رود.

اما مقصود چیز دیگر بود. آن‌جا که به عادتی تاریخی، این شکارچیان کم‌دقتی و ‌اشتباه‌شان در شکار را به گردن «تفنگ حسن‌موسی» انداخته و چون تیرشان به غفلتی خطا می‌رفت، در پاسخ سوال‌کنندگان می‌گفتند: بفرمايید! این هم از تفنگ معروف‌مان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی‌جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه! غصه این‌جاست که گاه میان این اتفاقات می‌شد پای دوستان و همسفره‌های مصطفی را هم دید. آن‌ها که به گمان گرداندن ورق بازار، نمی‌دانستند که دارند تخم بی‌اعتمادی می‌کارند و ریشه این صنعت و میل مردم را از بیخ درمی‌آورند.

***

اما داستان مصطفی و «حسن‌موسی» را چندان از خود دور ندانید که این عادت تاریخی را هم باید گذاشت کنار خطاهایی که گاه مرتکب می‌شویم. هربار به صورت و رنگی دیگرگون. آخرینش همین‌جاست، کنار گوش‌مان. چندهفته مانده به گشایش راهی که اگر بنا بود به رسم دیرین گشوده شود، یا بخشی از حافظه تاریخی نسل‌ها می‌شد؛ چون تونل رسالت و یا رفته‌رفته از خاطره‌ها پاک؛ چون گذرگاه پایتخت به شمال!

جالب این‌جاست که وقتی اوضاع به‌قاعده است و همگان در تدارک برگزاری روز پرشکوه توحید، هم باز هستند کسانی که چشم از روزشمار برندارند شاید چند روز تاخیر و تردید بتواند بهانه‌ای شود تا بگویند: این هم از تفنگ معروف‌تان، «تفنگ حسن‌موسی» هم نزد. که انگار یعنی بدانید و آگاه باشید که همه چیز تمام شد و اصلا این از بخت ما – ایرانی جماعت – است که کارمان به قاعده نباشد و دست‌مان از سعادت کوتاه!   

***

می‌گویند، آغامحمدخان قاجار در دوران سلطنتش 2بار به جنگ روس‌ها و فتح گرجستان شتافت. بار اول به سال1029 قمری با 60هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آن‌جا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده و خاک شهر را به توبره کشید.

 

و بار دوم که خبررسید کاترین-ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته تا گرجستان و دربند و باکو و گنجه و طالش را در معرض تاراج قرار دهد. این‌بار آغامحمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او از اعزام لشکریان منصرف شده. پس آغامحمدخان به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت. چه، ابراهیم خلیل خان -رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به حاضر به اطاعت و تمکین نبود . آن زمان قلعه شوشی را قلعه شیشه هم می‌گفتند. سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آن‌که از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل‌خان حاکم قلعه فرستاد:

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد

تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟

اما ابراهیم‌خلیل‌خان که سرتسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است، در پاسخ آغامحمدخان فرستاد:

گرنگهدار من آن است که من می‌دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

                          

 

حفاري و كنده‌كاري را اگر بنا باشد در تهران‌مان به كسي نسبت دهيم، بي‌شك نام «‌حاجي‌ميرزا عباس‌ ايرواني» را بايد بر صدر نشاند و لاغير. هم او كه اگر تقويت‌ ارتش و افزايش توان توپخانه ايران در برهه‌اي از زمان محصول اول صدارتش بوده، حتما در دوران آرامش، حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق را بايد بخش طلايي كارنامه‌اش دانست، بي‌چون ‌و  چرا.

جالب اين‌جاست كه اصرار حاجي‌ميرزا -‌كه حالا خيلي‌هايمان به‌نام «‌حاجي‌ميرزا آقاسي» مي‌شناسيم‌اش- بر حفر قنات‌هاي متعدد چنان بود كه چندين مثل و نكته پر‌مغز را هم در ادبيات پارسي به‌ثبت رساند. خاطرتان باشد، داستان آن مقني كه از حاجي‌ميرزا آقاسي شنيده بود، «‌اين چاه اگر براي ما آب نداشته‌باشد، براي تو نان كه دارد» را يك‌بار ديگر همين‌جا آورده بوديم.

حالا در آستانه افتتاح بزرگ‌ترين پروژه شهري تاريخ تهران-‌گشايش تونل‌توحيد- هم ‌چون سخن به نقب‌زدن در دل زمين و گذركردن از عمق شهر مي‌رود، باز اين شيرين‌نكته‌هاي به‌جاي‌مانده از حاجي‌ميرزا آقاسي‌اند كه در قالب كلمات، ذهن را به انديشه وا‌مي‌دارند.

بر صفحات تاريخ نوشته‌اند: «‌مساله اصلي در دوران صدارت حاجي‌ميرزا اين بود كه چون امروز توانمندي‌هايي مانند موتور پمپ و دستگاه‌هاي مكنده چاه وجود نداشت و به‌همين‌دليل علي‌رغم حفر چاه‌هاي متعدد و قنات‌هاي عميق، كشيدن آب با مشكل مواجه بود و پر از اشكال. چنان‌كه خصوصا در مناطقي چون شميران دقايقي طول مي‌كشيد و نفس‌هايي به شماره مي‌افتاد تا دلوي به اعماق چاه رفته و اندكي آب بالا بياورد. آبي كه تنها كفاف دهان تشنه و پيكر عرق‌ريزان همان را مي‌داد كه به جان كندن، بيرونش كشيده بود! «اين اوضاع و احوال، چون گزارش به ميرزا رسيد و جماعت با‌ز مانده بودند حيران كه اين دردسر هر‌روزه و مشكل را چگونه حل كنند، تدبيري به‌كار آمد و ايده‌اي كه هنوز مصداق كار پر‌منفعت و مداوم است. حاجي دستور داد، سر طناب را كه بر روي چرخ چاه قرار دارد به يكديگر گره‌زده و چندين دلو در فواصل معين به طناب ببندند. با اين ايده بود كه دلوها پشت‌سر هم و يك‌به‌يك تا ته چاه مي‌رسيدند و يك‌به‌يك در نهر مجاور خالي مي‌شدند. پس نه وقفه‌اي بود و نه زور كم‌حاصلي! «دلو حاجي‌ميرزا» از آن پس شد تعريف آن‌ها كه قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار بي‌حاصلي را صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

***

اما به گمان‌مان در مخيله حاج‌ميرزا آقاسي هم نمي‌گنجيد كه سال‌ها بعد، هزاران متر از دل خاك تهران مسيري ‌شود براي تردد ملت و ميليون‌ها تن خاك را به شبانه‌روز بيرون بكشند تا راهي گشوده شود و عمرهايي به بطالت نگذرد. آن دوره را اگر به دوره «‌دلو حاجي‌ميرزا» شناخته‌اند، حالا بايد فصلي جديد براي پايتخت تعريف كرد از قنات‌هايي كه حركت در آن‌ها جاري خواهد شد، از رسالت و توحيد گرفته تا نيايش و صدر، از اميركبير و امين‌حضور تا كردستان و يادگار. خلاصه آن‌كه بر ريسمان حركت و تحرك و زندگي، دلوها بسته‌اند و حركت دايم است بي‌وقفه و مدام. از صدقه سر فرزندان همين خاك كه گفتيم قدرت حركت بسيار دارند، كمترين كار‌ بي‌حاصل صورت نمي‌دهند و لحظه‌لحظه از خير و بركت حركت‌شان، ديگران نفع مي‌برند.

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

       

 نه آنان که بر «قول و قرار» پای بنداند و نه حتی آنان که نیستند؛ هیچکدام را دل خوشی نیست از این آفت اخلاقی.

خوانده اید به گمانم یک بار دیگر همین جا، داستان آن پادشاه بدقول و نگاهبان قصرش را. هرچند آنقدر این غصه تاریخی در دل قصه ای بزرگ دارد که جای تکرارش محفوظ است. همان پادشاه، که خلوتی بیرون قصر داشت و هرازگاهی آن را به رنگ و لعاب سلطنت ترجیح می‌داد. پس سرشب بیرون می‌زد و نیمه‌های صبح بازمی‌گشت تا کسی از سرّ و رازش آگاه نشود. نیمه‌شبی زمستانی سرخوش وارد حریم کاخ شد و مقابل دروازه پیرمرد نگهبانی را نیزه به دست، ایستاده دید. لباس گرم بر تن نداشت و گاهی رعشه‌ای به نشان غلبه سرما می‌شد در اندامش مشاهده کرد. شاه پرسید: سردت نیست؟ نگهبان پاسخ داد: چرا ای پادشاه. اما لباس گرم ندارم، پس مجبور به تحملم. پادشاه تاملی کرد و گفت: هم‌اکنون به داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا بیاورند تا بپوشی و نلرزی. نگهبان را ذوق فراگرفت و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر – گفتیم به مانند همه آن‌ها که به قصرها می‌روند- وعده فراموش کرد و به بستر رفت. می گویند صبح روز بعد جسد پیرمرد را که بر اثر سرما خشک شده‌بود، در قصر پیدا کردند با کاغذی در دستش که روی آن با خطی لرزان خطاب به پادشاه نوشته بود: «من که هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم. پس بدان که تنها وعده لباس گرم تو مرا کشت».

***

انسان های وارسته ، جملگی وفای به عهد را از سجایای اخلاقی دانسته اند.آنقدر که پیامبر مهر و محبت پیرامونش می فرماید: «هر گاه مردم عهدهای خود را بشکنند و به آن وفا نکنند خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلط خواهد ساخت»(اذا نقضوا العهد سلط الله علیهم عدوهم‏) (1) . ایشان جای دیگر بالاتر از این ها نقض عهد را چنان مردود می دانند که عهد شکن را فردی بی نشان ازدینداری معرفی می کنند.(2) امیر مومنان می فرماید: وعده انسان با کرامت، به انجام می رسد و این انسان پست است که در وعده‏هایش تعلل و سستی می‏کند و آن را به تاخیر می‏اندازد.( وعد الکریم نقد و تعجیل وعد اللئیم تسویف و تعلیل‏)(3) و یا خطاب به مالک اشتر می آورند: «مبادا با مردمي عهد و پيمان برقرار کني و بعد هر جا که ديدي منفعت اين است که عهد و پيمان را نقض کني، آن را نقض نمايي».(4) از همه عجیب تر سخن امام صبر و آرامش،امام موسی کاظم است. آنجا که می فرمایند:«حتی هنگامی که به کودکان وعده دادید به آن پای‏بند و وفادار باشید»(هنگامی که به کودکان وعده دادید به آن پای‏بند و وفادار باشید) (5). و این تذکری به تمام آنهاست که چون سخن از دین مداری و ایمان می برند باید چنین باشند ولاغیر. که مگر می توان علم معنویت و ایمان بر دست گرفت و از راه دگر رفت؟ مگر می توان ردای مسئولیت در نظام مبتنی بر دین را پوشید و آن کار دگر کرد؟ مگر می توان سخن از سیره نبوی و حکومت علوی بر زبان راند و عهد فراموش کرد؟ چنین است که در فرازی دیگر توصیه به پرهیز از گوش دادن به «سخن لغو و تهی از اندیشه» را می یابیم. سخنی که درونش پراست از وعده های پوچ و قول های خلق الساعه و نتیجه اش به یقین «شکستن عهد». چنین است که درکتاب آسمانی و در وصف مومنان می خوانیم: «و چون سخن بیهوده بشنوند از آن روی بر می تابند و می گویند ؛ کردارهای ما از آن ما و کردارهای شما از آن شماست . سلام بر شما ، ما با نادانان چه کار»( وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلینَ.) (6). خلاصه آنکه مومنان نه تنها حرف پوچ و سخن بی خاصیت برزبان نمی آورند که اساسا به چنین سخنانی که از زبان دیگران جاری شود هم وقعی نمی نهند. نتیجه اش هم رسیدن به بهشتی است که در وصف آن هم آمده : «در آنجا سخن لغو و دروغی نمی‏شنوند» (لا یَسْمَعُونَ فیها لَغْوًا وَ لا کِذّابًا )(7).

***

جایی در کتاب تاریخ همین مرز و بوم نبشته اند: پس از آنکه اولین خط تلگراف به سال 1274 هجری قمری بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشیده شد و قرارداد مربوطه با کمپانی‌های خارجی منعقد شد، کشاندن این خطوط به ایالات و ولایات مساله اصلی گشت چراکه باز «خرافه»، این عادت زشت جولان می داد و مردم را از اعتماد کردن به ریسمان هایی(کابل تلگراف) که ارواح و شیاطین در آن ها سخن می گفتند ، برحذر می داشت! این تازه در حالی بود که اندیشه داشتن توانی چون توان تلگراف و تلفن – به شکل نظری اش – را اساسا به ایرانیان نسبت داده اند و همه می دانستند که صدها سال پیش از آن از شوش و همدان به اطراف کشور ایران با فاصله‌های منظم تپه‌های طبیعی را برای محل مخابرات معین می‌نمودند و در نقاط دیگر که کوه و تلهای طبیعی یافت نمی‌شد تپه‌های مصنوعی بلند ساخته و بر بالای آن نگهبان می‌گماشتند که در روز با حرکت دادن دست و بیرق و با ایجاد دود، و در شب با افروختن آتش، اخبار فوری را به فاصله‌های دور اطلاع دهند. خلاصه آنکه چون تلگرافخانه در تهران افتتاح شد بودند بسیاری از مردم که باور نمی‌کردند از شهری به شهر دیگر را امکان مخابره تلگرافی باشد و به قول معروف مقاصد و منویات افراد را بتوان از مسافات بعیده اصغاء نمود.

به همین جهات و ملاحظات و با وجود تشویق دولت که مطالب مهم و فوری را مصلحت آن است که به وسیله تلگراف انجام دهند، با این حال مردم زیر بار نمی‌رفتند و این موضوع را بیشتر به شوخی و مطایبه می گرفتند. داستان اما آنقدر بیخ پیداکرد که وزیر تلگراف وقت - علیقلی خان مخبرالدوله -  را تدبیری به خاطر آمد و با توافق سرمایه گذاران، یکی دو روز را به مردم اجازه داد تا مجانی با دوستان یا بستگان خود که در شهرهای اصفهان ، شیراز ، تبریز و یا نقاط دیگر ساکن بودند، صحبت کنند. خلاصه آنکه چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا یقین کنند که تلگراف جادو و شعبده نیست. مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد. هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و انگار فطرت آدمی‌به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می‌کند.

چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب مردم به تلگراف حاصل گردید مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه‌ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی آنان برای مخابره - البته حرف مفت و مجانی - به ستوه آمده بودند دستور داد این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه الصاق نمایند که برای مخابره هرکلمه یک عباسی(یک پنجم ریال) باید پرداخت و این یعنی که «از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی‌شود».همین!

 

1-علل الشرایع، ص‏584، ح‏26 .

2-کنزالعمال، ج‏4، ص‏365، ح‏10937 .

3- غررر الحکم،ح‏10063 و 10064 .

4- نهج البلاغه

5- عدة الداعی، ص‏75 .

6- سوره مبارکه قصص-آیه 55

7-سوره مبارکه نبأ – آیه 35

+ نوشته شده توسط میثم زمان آبادی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |